یا عزّ من لا عزّ له

عهد کرده ام تا بشود حرف سیاسی نزنم چون تخصص اش و سوادش را ندارم،

اما تقصیر صداوسیما است،

مدام شعرهای انقلابی، تصویرها، خاطره های موروثی...

تحمل شان را ندارم.

هیجان و حسرتی تولید می کنند که تنها راه تحقق خارجی شان، اشک است.

از این سبد کالا متنفرم،مسئله این نیست که دیکتاتور به مردم نان می دهد، آزاد اندیش پول می دهد تا هرچه خواستند بخرند.

کار از تحقیر گذشته است، از بی تدبیری، از بلاهت،

دلم می خواست همه مان آنقدر بی نیاز بودیم که اعتصاب کنیم و سبد کالا را نگیریم .ما شبیه چه هستیم که مسئولانمان با ما چنین می کنند؟

خودمان چرا؟چرا یادمان می رود خدا بی سبد کالا هم رزاق است؟

بیایند بگویند من چپی/راستی/... هستم، شما را هم قبول ندارم.این چه رویه ی مهوعی است که اسمش را نیاریم،خودش را به این زشتی بیاریم.

عید دارد می رسد،22بهمن نزدیک است و این چشمهای مظلوم، این سرهای سر به زیر، این غرغرهای توی هر وسیله و جمع عمومی کاش یک روز تمام می شد، کاش ما هم عوض می شدیم،

راستش گمانم ما سیاستمدارانمان را ادب نکرده ایم. پس حقمان است.

چه کنیم؟

خانواده ی خوشششششششششششششششش


-  عاقبت جدا شدند. مرد گفته بود نمی خواهد زندگی و وقت او را تلف کند. بعد از آشنایی با آن زن، فهمیده بود از اول اشتباه کرده. او بدون ازدواج، وقف خود برای زن و بچه اش، صرف هزینه های مالی و روانی و عاطفی زیاد، تحمل مشکلات زندگی خانوادگی و....می توانست زندگی لذت بخشی داشته باشد. حالا شش هفت سالی از زندگی شان می گذشت و دخترشان حسابی شیرین زبان شده، اما مرد دیگر نمی توانست. گفته بود هیچ توجیهی برای تحمل این زندگی نمی بیند.

-  به دوستش می گفت باید بفهمد ازدواج، توجیه اقتصادی ندارد. باید بفهمد با دودوتا چهارتاهای مادی و عینی جور در نمی آید. برای همین است که فلانی ازدواج نمی کند. چون می گوید آدم به خاطر نیاز به یک لیوان شیر در روز، یک گاو نمی خرد. گفته بود اگر این طوری حساب می کنی، ازدواج نکن. بعد پشیمان می شوی. منافع خانواده را باید با ملاکهای دیگری سنجید.

- بعد قهرشان که رفت خانه ی بابایش،دیگر دلش نمی خواست برگردد. نمی دانست چرا باید آن همه مسئولیت را برشانه اش سوار کند تا کنار مردی باشد که نصف بابایش هم به او خدمات نمی دهد.

-  به ما راستش را نگفته اند. به ما گفته اند با ازدواج زندگی ات راحت تر می شود. شاید هم ما اشتباه فکر کردیم که راحتی یعنی رفاه یعنی آسانی. یادم نمی رود که آقایی می گفت با ازدواج حتی درس هایتان بهتر می شود. به ما می گویند ازدواج همه چیز را شادتر، ساده تر، پرفایده تر می کند. این را باور نکنید.

-   روزگاریست که بسیاری از امور طبیعی که مردم،همیشه بدیهی می دانستند(مثل ازدواج، بچه  دار شدن، نگهداری از والدین، مراقبت از بیماران ...حتی مرگ) با "چرا"مواجه است. آدمها برای انجام یا ادامه کاری دلیل می خواهند و از آن بیشتر، فایده. در این دوره ی اقتصاد محور همه چیز باید بیارزد. این است که شما باید راست و حسینی فکر کنید و ببینید چرا مردم باید ازدواج کنند یا پدر و مادر کسل کننده شان را تحمل کنند یا اگر مریض شد، نگهش دارند یا بزایند یا طلاق نگیرند یا مهاجرت نکنند یا...

-  درک منافع خانواده(پدری/همسری) مستلزم رسیدن به سطحی از ادراکات انتزاعی است. اصلا درک مفهوم خانواده و جمع، در این زمانه ی فردگرایی و آسان طلبی نیازمند آن است که یک ادراکات غیرمادی برای آدم پیش بیاید تا بفهمد عقد و قرارداد یعنی چه، بفهمد جمع حاصل دو نفر سوای عواطف دونفر معنا دارد(یا ندارد)، بفهمد هزینه فایده های صبر یا وفاداری لزوما دیدنی و لمس کردنی نیستند، بعد این فواید برایش ارزشمند باشند، ببیند آمادگی صرف آن هزینه ها را دارد، بفهمد ازدواج لزوما در کوتاه مدت جواب نمی دهد، زندگی با خانواده ی پدری یا همسری لزوما خوش نیست، گاهی فقط خوب است و خوب یعنی.... ؛

بفهمد از تنهایی در آمدنش به معنای پیدا کردن یک دوست همیشه آماده به خدمت نیست، بفهمد خانواده مسئولیت هم دارد، علاوه بر فایده، هزینه هم دارد...همه ی چیزهایی را بفهمد تا  دیگر خانواده را صورتی و هتل وار نداند، اما اگر دید عرضه اش را دارد و هزینه فایده هایش را می فهمد، بسم ا... بگوید و تقی به توقی که شد زیرش نزند. بفهمد والدین، خدمتکار عاشق پیشه ی آدم نیستند ولی علی رغم همه ی مصائب خانه پدری، دلایلی هست که به خاطر آنها ماندن در خانه بهتر از رفتن به زندگی مجردی یا مهاجرت یا فرار یا زندگی شبه متاهلی یا هزار رقیب دیگر خانواده است.

-   اگر نگران ازدواج و خانواده اید، راستش را به ما بگویید. وگرنه کسی که گولش زده اید و به خیال خام حرفهای شما، عروس یا داماد شده، بیش از ایام مجردی اش خرابی به بار خواهد آورد. وگرنه کسی که خانه ی پدری برایش "ظاهرا"نمی ارزد، هزارتا گزینه ی دیگر روی میز دارد که البته خدا را خوش نمی آید. اما شما هم تقصیر کارید:شما که واقعیت های خانواده را انکار می کنید، شما که حالش یا علمش را ندارید که برای ما دلیل بیاورید، شما که حتی فکرکردن هم یاد ما ندادید تا خودمان بفهمیم بیت یعنی چه، اهل بیت بودن به چه درد می خورد.

زنها با هم نمی سازند.

حق با مردهاست: زنها هرگز نمی توانند با هم بسازند. و البته هر جا اتحادی میان زنان برقرار شد، اتفاقی واقعی می افتد؛ اما این اتفاق اغلب نمی افتد.

-  حاج آقا دارد تلویحا اشتغال زنان را نقد می کند به خاطر اهمیت تربیت فرزند. بعد خانم می خواهد جوابش را بدهد. می گوید که شما چرا از زنهای بخور و بخواب حمایت می کنید؟

خانم با این که خانم است و خانه ای را می گرداند، باز به راحتی می تواند بزند توی سر همه ی جان هایی که می کند و در ازایش مزد نمی گیرد و بیمه نمی شود و مرخصی ندارد و بازنشستگی ندارد و احیانا تشکر هم ندارد و... خانم با این که مادر است و بچه هایی دارد، عقلش نمی رسد که یک مادر چقدر پای فرزندش از روح و فکر و بدن هزینه می کند.  نمی فهمد که دارد جان های شریف، روح های جاویدان را شکل می دهد و وقتهایی که دارد با آنها صرف می کند را بخور و بخواب می داند، خانم عقلش نمی رسد که دارد توی سر همه ی ما خانم ها می زند که شاغل باشیم یا نباشیم، حتی گاهی مجرد هم که باشیم،خانه دارهم هستیم و بسیاری مان مادر هم.

زنها بیش از همه با هم بی انصافی می کنند.

-   هیچ کس به فکر پیرزنها نیست. اصلا انگار نهضتی علیه پیرزنها شکل گرفته که چرا وسواسی اند، چرا وابسته اند، چرا مدام کمک می خواهند، چرا نق می زنند، اینها که زندگیشان را کرده اند بگذارند ما هم به حالمان برسیم،...اصلا چرا نمی میرند؟!

هیچ جنبشی هم نمی گوید مادربزرگها عموما به خاطر دختر متولدشدنشان تحقیر شده اند، در سنینی ازدواج کرده اند که کودک بوده اند، ماه عسلشان را ما امروزه کودک آزاری می دانیم، بچه دار شدند در حالی که بدنشان هنوز کامل نشده بود، بچه دار شدند و باز بچه دار شدند و سقط کردند و تن کودکانه شان پیر شد، خانه های حداقل ده نفری را گرداندند، شوهرشان خوب یا بد، آنها فقط اطاعت کردند و اگر حقی یا امکانی بهشان داده نمی شد، دم برنمی آوردند، خیلی شان کتک خوردند که چرا کودکی؟ چرا دلت برای مادرت تنگ شده؟ چرا ترسیده ای؟ چرا مریضی؟ چرا دختر می زایی؟ چرا...

کمی دلمان برای پیرزنها بسوزد که کودکی نکردند، جوانی نداشتند و حالا هم ما نمی گذاریم یک پیر درست و حسابی باشند.

باید قصه ی مادربزرگها را بنویسیم.

قدرت دست کدوم خانوماست؟

نمی دانم این افشاگری به صلاح آنها یا ما  است یا نه. اما  واقعا تحت تاثیر قرار گرفته ام. اینکه مردها فریب بخورند طبیعی است؛ اما ظاهرا زنها هم فریب می خورند و این یعنی کار آنها بی عیب و نقص است. آنها که ما تحقیرشان می کنیم، زنهای سبک مغز یا بی دست و پا یا بدبخت می دانیم شان، چنان خوب نقششان را درآورده اند که حتی ما را هم فریب داده اند.

اما قدرت دست آنهاست.

آنها احساس قدرت را از قدرت واقعی تمیز می دهند.آنها جلوی چشم ما به مردانشان"چشم، چشم" می گویند و به هر بهانه ای به همه می گویند که"این را پوشیدم چون آقا گفتند، اینجا رفتم چون آقا گفتند، آنجا نرفتم..." این نمایش، به شوهرانشان احساس قدرت می دهد، دیگر مردها موج تحسین و حسرت را روانه ی شوهران آنها می کنند و آن وقت همین زن کوچولوها هستند که فرمان می دهند.

آنها هرگز کار بزرگی به عهده نمی گیرند، برای خانه خرید نمی کنند(ولو از صبح تا شب در مراکز خرید باشند) ،خودشان را با شغلی خسته نمی کنند، هرگز کمک مالی به مردشان نمی کنند و از این بیشتر از نشان دادن هر گونه ادراکی در این عرصه خودداری می کنند.اینگونه است که مردشان یاد می گیرد نباید باری در این زمینه بر دوش آنها گذاشت. آنها مردانشان را با خوش خیالی"من می فهمم او نمی فهمد"فریب می دهند و سبک بارانه زندگی دلخواهشان را صرف نظر ازوضعیت مرد و فراز و نشیب های جامعه ادامه می دهند .

آنها هرگز  نظر شخصی شان را نشان نمی دهند .آنها قهرمانان تمیز امور مهم از فرعی هستند. امور مهم برای خود را به شدت پنهان می کنند. در همه ی امور فرعی و امور مهم مورد توافق،با حداکثر نمایشگری از مردشان تبعیت می کنند و آن وقت در امور مهم برای خودشان که مورد قبول مرد نیست، پادشاهی پنهانشان را عملی می کنند.

در واقع آنها آنقدر مردشان را بزرگ می کنند که دیگر دیده نمی شوند و این اختفا به آنها همان آزادی را می دهد که  نامرئی بودن. اگر هم زمانی کسی مخالفت کند می گویند مردشان چنین خواسته، جالب وقتی است که این مخالف، خود شوهرشان است. بارها دیده ام که چگونه این زنان نابغه کاری می کنند که حتی او هم باور می کند این خواسته ی خودش بوده!!!

آنها هرگز به مردشان اجازه ی انجام کاری در خانه را نمی دهند و حتی به مرد می گویند که شان او اجل از کارهای زنانه است، بی خبر از این که آنقدر در جزئی ترین جهات وابسته ی این زن شده اند که اگر یک روز او نباشد نمی توانند زندگی کنند. شاید به نظر برخی این چسبیدن مرد به زنش جالب نباشد، اما زنان چنینی عموما آنقدر سلطه طلب هستند که هیچ حیث استقلالی برای مرد باقی نمی گذارند.

باید با چندتا از این زنها زندگی کرده باشی تا بفهمی کیست. باید سالها دل به حالشان بسوزانی تا عاقبت روزی آن پرده کنار برود و حرف خودمانی شان را که از مادر به دختر می چرخد بشنوی تا بفهمی چه می کنند. برای این زنان هیچ اهمیتی ندارد که شوهرشان تحصیلکرده باشد یا بی سواد یا متدین یا کافر یا... آنها چیزی که می خواهند را از او می سازند. آنها آنقدر مرد را باد می کنند تا تبدیل به یک بادکنک بزرگ شود و راحت با یک انگشت بتوان این سو آن سو بردش.

البته این نمایش طولانی بی یک مبنای نظری قوی ممکن نیست...

 

به عروسها شلیک می کنید.

آدم وقتی ازدواج می کند ، تازه متاهل ها را می بیند؛

نگاهشان می کنی تا یاد بگیری،تا بدانی قرار است چه شود،

مثل آدمی که میخواهد آینده ی خودش را ببیند؛

بداند چه بر سر امیدهایش خواهد آمد ...

اما یک ماهی از عقدم نگذشته بود که روابط مشکوک شوهر ستاره لو رفت، کمی بعدتر متین و همسرش هم را زدند، خانه ی خودمان بود که مهر به دوستم نصیحت کرد که فکر طلاق را ازسرت بیرون کن...نه که قبلا این خبرها نبود یا من اهمیّت نمی دادم،نه

اما حالا هر خبری از این دست چنان قلبم را به درد(حتّی  درد جسمی ) می آورد که انگار تیر خورده ام؛

حالا که دارم به عروسی ام فکر می کنم ،حتی آسیب پذیرتر شده ام

دیروز که دردودل کسی را شنیدم دیگر فقط غم نداشتم،عصبانی بودم، دلم می خواست هردوشان را بزنم ، بگویم لعنت به همه تان، دلتان برای خاطره هاتان نمی سوزد،برای عکسهای تان،برای خوشی هایتان، حداقل به من رحم کنید،

شماها باعث شدید تمام روزهایی که باید خیالبافی می کردم را به ترس بگذرانم، هر وقت احساس خوشبختی کردم صورتهای غمگینتان به من می گفت که نباید مطمئن باشم ، در شادی ،امیدهایم را تهدید می کردید و در غم ها تمام وجودم را تسخیر می کردید،

به محض پیش آمدن هر مشکلی یادتان می افتادم یاد آنها که به سادگی، زندگی شان تمام شد ، یاد آنها که حتّی اندازه ی زمان و هزینه ای که صرف انتخاب لباس عروسشان کردند، صرف نجات رویاهایشان نکردند، ...

شماها مقصرید، شماها که آن همه زیبا بودید، خوشبخت بودید، موفق بودید، قوی و عاقل بودید و حالا اینقدر آسان ،ازدواج مریضتان را زنده به گور می کنید و هیچ تلاشی برای نگه داشتنش نمی کنید. شما که اینقدر ساده، کم آوردید و باعث شدید ترس، من را فلج کند. هش دار خوب است،احتیاط خوب است، من ناراحت آرزوهای واهی یا مدعی بودن یا غرور از دست رفته ام نیستم که از اول هم نداشتمشان، اما انصاف نیست که به خاطر شما، نهایت افق و آرزویم بشود به زودی  طلاق نگرفتن.

چه می شد می شنیدم که زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند، شاید اشتباه کنند اما زود جبران می کنند، این جوانهای تحصیلکرده دیگر بلدند زندگی کنند، بچه های اهل مسجد و هیئت شانشان اجلّ است از اینکه به آسانی به طلاق فکر کنند چه رسد که مرتکبش شوند،

چه می شد که کسی برایم می گفت دور و برت را نگاه کن، این همه آدم خوشبخت و شاد، نه که بی مشکل باشد اما هنر همین است، زندگی ات را مثل یک بچه بزرگ کنی و تروخشک کنی، آسان نیست اما لذت بخش است، نترس!همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود و تو هم مثل همه ی این آدمها خوشبخت خواهی شد.

احمدی نژاد؛ یک آدم.

"مردی با کاپشن بهاره" را دیدم،

کاش مستندهای ما هم بتوانند به این درجه ی جذابیت و مقبولیت برسند.

البته بخشی ازجلب توجه چنین برنامه هایی مرهون "دیگربودن" شان است. من که از او برای مدتها خوشم می آمد، دوست دارم بدانم چرا دیگرانی از او خوششان نمی آمده است.

آقای دکتر احمدی نژاد دارد می رود و ما داریم بی انصافانه برای رفتنش بی قراری می کنیم.به عنوان کسی که دو دوره به آقای دکتر احمدی نژاد رای دادم و در سالهای اخیر پشت سرش حرفهایی زدم می خواستم بنویسم که چرا به او رای دادم، از او طرفداری کردم و در نهایت انتقادهایم از او بیشتر شد.

اما این کار را دوست خوبم ،حیران در اینجا: http://sibsorkh313.blogfa.com/post/16 به شکلی نزدیک به مطلوب من انجام داده است.

لذا فقط می افزایم که احمدی نژاد هم یک آدم است. من با علم به کاستی هایش و به خاطر برتری نسبی اش او را دوست می داشتم و می دانستم امام نیست. سوای برتری های نسبی حاکمان، همین کاستیهای آدم های معمولی است که تمنای حکومتی معصوم را دامن می زند.

با احمدی نژاد منصف باشیم، صرف نظر از آنکه دوستش داشتیم یا نه، به نفع ما بود یا نه و برای رئیس جمهور بعدی هم یادمان باشد که آنها هم آدمهایی هستند معمولی. با توقعات منصفانه به استقبالشان برویم و بیشتر دعای فرج بخوانیم.

                     تاسیانه ی ترس

افطار،مهمان بانو می شویم و می فهمیم دعوتمان کرده اند به صرف تاسیانه.ما خانواده ی شوهریم.

تاسیانه را خانواده ی دختر می دهند، یک عالم غذا و هدیه ای اغلب طلا و بسته به خانواده ها تجملاتی تر هم می شود که بشود.

از مادر معنایش را می پرسم.

مادر می گویند غذاها یعنی که مادر جوان هوس کرده و مادرش برایش فراهم کرده است.همین.

هوس زن و پذیرایی از خانواده ی شوهر؟!

مادر می گویند این رسمها کسی را نکشته و همه سالهاست که این کار را می کنند و من بی خود گیر می دهم و...

و هدیه چه؟ مادرمی گویند هدیه است دیگر. والدین دختر خوشحالند که نوه دار شده اند.

می دانم چیزی را پنهان می کنند.این رسم هم بوی ذلت می دهد . مادر نه ماه باردار است، مادر دوسال شب و روز بسته به نوزاد است، مادر تا سالها باید زحمت بچه را بکشد. آن وقت پدر و مادرش باید به خانواده ی دامادشان هدیه ی زوری بدهند که چه؟

 بوی ترس می دهند،جهاز، شام بعد عقد و شام بعد شام عروسی و تاسیانه و سیسمونی و ...همه بوی ترس می دهند.

عاقبت می فهمم تاسیانه یعنی خوشحالی والدین  که دختر بچه دار می شود و دیگر نمی ترسند که خانواده ی شوهر به خاطر بچه دار نشدن یا به بهانه ی دیگری و بدون منع بچه، دختر را بیاندازند بیرون. تاسیانه یعنی خانواده ی زن حالا کمتر می ترسند.

مادر راست می گویند. این رسوم آدم را نمی کشد. هر کس هم نتواند مختصرتر برگزار می کند. مسئله یک ظرف غذا یا هدیه های زوری حتما طلا یا اسباب خانه یا کمد و لباس بچه نیست.

مسئله، ذلّت زن است که در همه ی اینهاست، ترس پدر و مادر دختر است که در همه ی اینها داد می زند،مسئله بار اقتصادی شان نیست، بار معنایی شان است که زن آنقدر مایه ی زحمت است که باید کلّی رشوه و باج رویش بدهیم تا یکی ببردش و نگهش دارد و هر روز هم بترسیم که خوشش نیاید و پسش بدهد.

سر سفره ی تاسیانه ی بانو نشسته ام و ترس را در چشمهای بانو می بینم که نکند چیزی به حد کفایت خوب نباشد . مردهایمان آنقدر فهیم هستند که بگویند این بازی ها دیگر زشت است و من سعی می کنم معنای بازی را جدی نگیرم و قسم می خورم برای دخترم تاسیانه ندهم و جهاز ندهم وسیسمونی ندهم و هرچه یعنی این دختر مایه ی زحمت است، را ترک کنم که این دختر اقلا قد یک آدم حرمت دارد و هرکس نمی خواهدش، نبردش.

سعی می کنم این بازی ها را بازی بگیرم و این همه فکر نکنم که پیغمبرم ، حرمت زنان را ملاک بزرگی مردان دانست.


*این حرفم، شکوه از تجملات نیست که آقایان بگویند آنها هم شکوه دارند.این حرفم آن جهت و حیثیت رسوم زشت را دربرمی گیرد که معنایشان ،ترس و حقارت زن است.رسومی که حداقل حقیر ندیده ام آقایان را هم شامل بشود.

اگر هست ،اعتراض کنند.

مسئله ی تجملات و سایر رسوم غلط، به جای خود.

 

گفتمش


بالاخره گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که انقلابهاتان را کرده اید  و به ما که رسیده شاه شده اید.خودتان اینطور ساختیدمان. اما حالا از ارزش هایتان خوشتان نمیاد. او هم گفت :"نه خوشم نمی آید."

خب راستش دلم می خواست دردش بیاید ، دلم می خواست بگوید "بچه تو می دانی ارزش یعنی چی؟ تو می دانی من چرا با این مرد ازدواج کردم؟ یا چه طور؟ "و من بگویم "بله می دانم.آن مهریه های عجیبتان ، تشریفات نداشتنهاتان انقلابی گیریهاتان *را می دانم که حالا حرصم می گیرد از فکرتان، زندگی تان، ارزشهای طاغوتیتان."

اما عیشم را منقص کرد و گفت از این ارزشها دیگر خوشش نمی آید. بماند که از این صراحتش با خودش و من، خوشم آمد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که "نمی دانم" توجیه اشتباه نیست. برو بدان.

گفتمش. یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ...

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که چرا نمی رود عین بچه ی  آدم، تلاش کند تا به محبوبش برسد و دست از این تنبلی و شهیدنمایی و ناکام نمایی بردارد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ..

کلی نگفته دم دهانم هست که اگر کسی مراقب نباشد به سمتش شلیک می کنم. مثلا حاج خانم که اگر باز برایم دلسوزی کند می گویمش:می توانم اما نمی خواهم شبیه او شوم. اگر آن آقا برایم منبر"خودت باش" برود می گویمش خودت،خودت باش زیر بار این یکی ادا نرو. اگر دکتر دور روشنفکرانه بردارد رفتارش با زنش را بهش یادآوری می کنم، اگر...

و بعدش؟ از همین بعدش می ترسم.

باید راه خوب و غیرمسلحانه ای پیدا کرد و چیزهایی را گفت، تا چیزهایی درست شود و اگر نشد هم، نگفته ها خفه مان نکنند.

*گیری: تلفظ اصفهانی "گری" مثل انقلابی گیری، لوطی گیری...

ما بودیم.

ما بودیم که به دکتر احمدی نژاد رای دادیم.

ما بودیم که از او دفاع کردیم.

ما بودیم که در حد توانمان برایش تبلیغ کردیم.

ما بودیم که پس از طرح تقلب اصرار کردیم که ببینید ما این همه بودیم که به او رای دادیم.

بله، ما بودیم.

این حرفها را برای این نمی زنم که  از همان روز اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد و حالا بیشتر، هرکس غمگین یا آزرده می شود؛ به من می گوید:"شما نبودید که این کار را کردید؟"

این حرف را به خاطر این نمی زنم که بگویم پشیمانم، بلکه می خواهم مسئولیت انتخابم را بپذیرم. می خواهم اگر اهمیتی داشته باشد دلایل انتخابم را بگویم.

من مشکلی با عذرخواهی کردن ندارم. من به اندازه ی همه و بیش از مخالفان رئیس جمهور، از خطاهای دولت او رنج کشیده ام و اگر کسی را خوشحال می کند، می گویم:متاسفم. متاسفم اگر گزینه ی بهتری ممکن بوده و من نفهمیدم. اما قضیه این است که در آن موقع،این، انتخاب خوبی به نظر می رسید.

می توانم جریان استدلالم را برایتان توضیح دهم؛ اما به نظرم هیچ چیز آن دلایل امروز مهم نیست جز این که من و ما چنین انتخاب کردیم چون فکر می کردیم اوضاع، بهتر می شود. ما از هیچ کس متنفر نبودیم، ما نمی خواستیم با این انتخاب حال کسی را بگیریم، ما آدمهای خاصی نبودیم که از این انتخاب منتفع شویم، ما هرگز در پی رنج یا آزار کسی نبودیم.

حالا که انتخابات نزدیک است، من نگران خشمی ام که روز به روز بیشتر می شود، زنده شدن کینه های گذشته، زاده شدن نفرتهای نو. من این حرفها را می زنم چون دلم می خواست از هم متنفر نباشیم و فکر نکنیم هرکس، هر موضع سیاسی که داشته و دارد، قصدش آزار سایرین بوده و هست.

من دلم می خواست ، فقط دلم می خواست همه با هم دوست بودیم و به خوبی و خوشی تا آخر عمر با هم زندگی می کردیم و آن وقت حتما اوضاع خوبتر می شد.

 

زمانی که سرباز بودیم.

جنگیدن خیلی هم خوبست،

 باید بجنگی، فریاد بکشی، نقشه بریزی

بترسی، بخوری، بزنی، ... و بالاخره پیروز شوی

فریاد فتح، لذت تحقیر دشمن، مرور ده باره ی ضربه هایت، ضربه هایش

بعد که قرار گرفتی*؛درد بدوت در جانت و دنبال زخمهایت بگردی

دوباره آن خشم، ضربه ها، لذت پیروزی زنده شود، باز درد

باید روزی ساعتی بگذرد تا هم درد قرار بگیرد و هم لذت؛آن وقت از خودت می پرسی: ارزشش را داشت؟

باید چند روزی با شیرینی فتح سر کنی تا بفهمی خبری نیست. اگر این جنگ نباشد، خواستن و میل بی حدّت نباشد، یا از آن بدتر باشد و ناکام بماند، این لحظه را از دست می دهی،این فهم را که "ارزشش را نداشته"

اما وقتی ناکام می مانی،مثل یک عاشق به وصال نرسیده، فکر میکنی اگر به او می رسیدی چه می شد! باید قصه ات به خیر و خوشی تمام شود تا بفهمی هیچی نمی شد."کشتی عشق بر صخره ی زندگی روزمره می شکست."(مایاکوفسکی)

 برنده شدن،تو را آزاد می کند یعنی می تواند بکند به یک شرط:اینکه خیال نکنی فتحی دیگر، وصالی دیگر هست که اگر به آن برسی واقعا وووواااااااااا!

شکست خورده ها و ناکامها شاید به هزار و یک دلیل آماده ی بالاتر رفتن هستند و برندگان و لذت چشیدگان به یک دلیل: آنها لحظه ی پس از لذت را دارند و در آن لحظه می دانند که هیچ بردی، لذتی، فتحی آن قدرها هم ارزشمند نیست. شاید اگر در این لحظه، کسی به دادشان برسد و یک باارزش راستکی را بهشان بچشاند، دست بردارند.

وگرنه خیلی شان تبدیل می شوند به جنگجوهای ابدی،مثل معتادها برای لحظه ی لذت،مدام بدبختی می کشند.

اینست که وقتی می بینم کسی واقعا چیزی را یا کسی را می خواهد،آرزو می کنم برسد. برسد تا ناامید شود،آزاد شود، دست بردارد. گاهی چشیدن، دل کندن را ساده تر می کند، گاهی بهره مندی بهتر به تو پوچی آرزویت را می فهماند و نچشیدن، تو را درگیرتر می کند. گاهی زهد با داشتن رخ می دهد. وگرنه گاهی خواستن آن قدر صفحه ی دلت را می خورد و می سوزاند که همیشه جای زخم میلت می ماند.

گرچه همین داغ است که تو را لطیف و تطهیر هم می کند.

*قرار گرفتن یعنی آرام گرفتن

** خودم می دانم نگاهم خیلی چپکی است .

به جای عیدی

وقتی آدم ازدواج می کند (یا بچه دار می شود هم) همه احساس وظیفه می کنند که شما را راهنمایی کنند. از بین این توصیه ها، برخی شان بسیار مفید و برخی هم ناجور اند. برخی هم برای آدم نصیحت کننده و برخی دیگر خوب است، اما لزوما مناسب شما نیست.

توصیه های کلّی هم اغلب خوبند و توصیه ی ناجور بین جزئی ها بیشتر پیدا می شود مثلا توصیه ی "زیباشناسانه رفتار کن" خوب است.اما توصیه ی "هرگز نگذار شوهرت بی آرایش ببیندت" دیگه نسخه ی سرطان پوسته.مورد منجر به طلاق هم داشته تازه.

در اینجا و به نیّت "زکات توصیه " و به امید حفظ زندگی هایمان از بلیّات بی خردی و خودپسندی وآخرالزمانی و ...برخی شان را خدمتتان عرض می کنم:

1- باید هوای هم سرت را داشته باشی.او هم همه جوره هوای تو را داشته باشد.اما هرکس خودش بپاید که از این هواداری طرف، هوا برش ندارد.

2-مثلا تو با مامانت یا بابایت چقدر توافق داری؟ چقدر اختلاف داری؟ چقدر دعوا می کنی؟ بعد دعوا که می کنی، ازشان جدا می شوی یا بیست سال است با هم همینطور تلخ و شیرین می سازید.حالا چه توقعی از این آدم که دو روزه به هم رسیدید، داری؟ امان بدهید.زود از هم ناامید نشوید.

3-با زوجهای خوب زیاد رفت و آمد کنید. مخصوصا این اوایل که دارید تازه نقشتان را یاد می گیرید. با زوجهای ناجور هم نروید. ناخودآگاه یاد می گیرید.حتی دقت کنید می بینید خیلی دعواها بعد گشتن با این زوجهای ناجور است.

4- کتاب "چراغ دل زنت را روشن کن" را بده مردت بخواند.خودت هم "چراغ دل شوهرت را روشن کن" بخوان. علاوه بر تزهای کلّی اش، کلی پیشنهاد فانتزی رمانتیکی داره که صدسال به عقلت نمی رسه.جان تو!

                                         خدا توفیق دهد ادامه دارد.

پ.ن1)از گویندگان این "نصایح بالمعنی الخیرخواهی" متشکرم.

پ.ن2)شما هم بیفزایید،متشکر می شوم.

دنیای لابدها


ما در دنیای فکرها و حرفهای لابدی زندگی می کنیم:

لابد همه چی روبه راه است که خبری ازش نیست

لابد خوشحال است که حرفی نمی زند

لابد خوشش نمی آید که با ما نمی چرخد

لابد مشکلی نیست

لابد به کمک احتیاج ندارد

لابد ....

پس این همه حرف که می زنیم، به چه کار می آید؟ چه می گوییم ؟آن همه سوالهای بیهوده، کنجکاوی های متجسسانه چه را هدف می گیرند؟

چه می کنیم که نمی فهمیم گرفتارست که خبری ازش نیست، غمگین است که حرف نمی زند، نمی گذارندش که با ما نمی چرخد، ....

او نمی گوید و ما نمی پرسیم.

حیا می کند که نمی گوید یا فکر می کند لابد می دانند، لابد برایشان مهم نیست، لابد کاری از دست کسی بر نمی آید.

نمی پرسیم چون نمی خواهیم بدانیم، نمی خواهیم آرامشمان به هم بخورد، نمی خواهیم بدانیم که بعد غصه مان شود، که فکری شویم که بلکه مجبور شویم برایش تلاش کنیم و راه حلی پیدا کنیم.

تنبلانه "لابد لابد" می گوییم و بی اعتنا می گذرانیم، بی امید، بی تغییر، در سکون و سکوت.لابد این طور بهتر است. لابد همه چیز همان طور که هست، خوب است.

 

در جسنجوی غیرت از دست رفته

 مقدمه

اشهد انّی قائل به حجاب و کارکردهای اجتماعی آن هستم.

اما بعد

راستش این هندی ها دل مرا به درد آوردند. پس از اتفاق خمینی شهر و مشابهات آن تا همین دختر هندی مباحث بسیاری مطرح شد که از اهمّ و اکثر آنها نقش قربانی در جرم است. به بیان ساده عموما در پی وقوع جرایم جنسی علیه زنان می پرسیم: ظاهر زن چگونه بوده است و این پرسش غلط نیست.

اشکال دراین است که ما خشمگین نمی شویم. ما یعنی جامعه ی مذهبی قائل به حجاب بالاخص مردان از این وقایع خشمگین نمی شوند. راه پیمایی خودنگهداری و شرف (در تکمیل عفاف و حجاب) برگزار نمی کنند. حتی گاهی از این حوادث چنان سخن می گویند که  خلاصه یعنی"اصلا حقش بود. خیلی هم خوب شد."

1-   ما اینجا با یک تناقض روبه رو هستیم: آن که "حجاب" را امری معنادار می داند، علی الاصول مفهوم"غیرت" برایش فضیلت است. غیرت ایجاب می کند مرد مسلمان نگران و مراقب حریم زنان (همه ی زنان) به مثابه نوامیس باشد.این مرد ممکن است حتی علی رغم میل خود زن بکوشد حریم او را نگه دارد.از حیث عملی در این جهت تلاش می کند که زنان نه توسط خود و نه توسط دیگران بدل به ابژه ی لذت نشوند. از جهت احساسی نقض حریم زنان او را خشمگین می کند.

     اما چنین حالتی در بسیاری از ما دیده نمی شود.ما فقط به حجاب اعتقاد داریم و لاغیر.ما نگران زنان نیستیم و اگر هتک حرمتی صورت می گیرد؛خشمگین نمی شویم چون حتما تقصیر از زن بوده است.هندی ها اما غیرت دارند.

2-   بسیاری از جرائم جنسی علیه زنان توسط خود زنان مخفی نگه داشته می شود. به طریق اولی محجبه ها از مشکلاتی که دارند و از بلاهایی که به سرشان آمده،حتی الامکان، نمی گویند. دوستانی که تنها علّت جرایم جنسی را بدحجابی می دانند، بدانند زنان محجبه هم قربانی می شوند. کودکان هم, حتی مردان هم گاهی.

روشن است که آتش چو گرفت خشک و تر می سوزد، اما این به هزار و یک کار امنیتی، اجرایی، تربیتی،قضایی و حقوقی که می شود برای افزایش امنیت کرد، ربطی ندارد.

3-   هیچ راهی به رم ختم نمی شود.

مشکل این است که بسیاری از ما از هیچ راهی به خطاکار دانستن مجرمان جنسی و رفع علل مختلف این جرایم منتقل نمی شویم و در جرم قربانی می مانیم:

ما از راه دین نمی رویم که به مردانمان حفظ حریم زنان را بیاموزیم و در صورت مشاهده ی نقض، تلاش در جهت دفاع از آن را فضیلت بدانیم.

ما از راه های مدرن نمی رویم که امنیت را حق طبیعی هر انسان از جمله زنان بدانیم.

ما از راه اولیات اخلاق هم نمی رویم که بگوییم اگر زن ،انسان است و در مقابل "باید حجاب" و "نباید بی حجابی" مسئول است، مرد هم انسان است(نه حیوان یا دستگاه محرک-پاسخ) و در مقابل "باید خودنگه داری و نجابت " و "نباید هرزگی و خشونت" مسئول و در صورت تخطی، مجرم است.

4-   قبلا درکی از " غیرت" نداشتم.آن را صفتی فردی و کم اهمیت می شمردم. حالا تصور می کنم مثل هزار و یک مفهوم نافهمیده ی دیگر، اگر این فضایل را در سطح کلان و اجتماعی آن ببینیم و در ابعاد اجرايي و تربيتي و فرهنگي دروني اش كنيم،متوجه اهمیّت و ارزششان می شویم.

خدا از سر تقصیراتمان بگذرد، ان شاء الله.

وسواس عشق (1)

در وصف عشق احتمالا میلیونها بیت و جمله وجود دارد که بنا بر آنها عشق، از زیباترین، عجیب ترین، کشنده ترین، طوفانی ترین و...تجربه های انسانی است.

اما

گاهی فکر می کنم که عشق در زمانه ی ما تبدیل به وسواس شده و  به شکل خاصّ افراد فرهیخته را گرفتار خود می کند. 

لذا اگر عاشقید،ان شاء الله خیرش را ببینید.عرض حقیر در باب خیرات و زیبایی های عشق نیست.بلکه تامل بر دغدغه های عزیزانی است که گرفتاری شان را دیده ام، افرادی از این قبیل:

۱- آدمهايي كه عاشق شده اند و به وصال معشوق رسيده اند و خب زندگی همین است دیگر: روزمرگی ها و عادت ها و ملال. ایشان فكر مي كنند وصال، مدفن عشق است و آرزو مي كنند كاش نرسيده بودند.

۲- آدمهايي كه عاشق شده اند و به وصال نرسيده اند و ديگر نمي توانند با هيچ آدمي نسبت عميقي برقرار كنند چون هر نسبت جديد را با آن عشق مقايسه مي كنند.ایشان چون هیچ کس را در دایره ی توجهشان راه نمی دهند ، مدام و به تنهایی بر این حسرت متمرکز هستند .

۳-  آدمهايي كه عاشق نشده اند و حس می کنند زندگی بی عشق، بی معنا، بی ارزش و نازیبا است. پس تلاش مي كنند عاشق شوند. از رابطه اي به رابطه اي پناه مي برند و از هيچ كدام لذت نمي برند؛ چون عشق نيست.بنا بر تصور ایشان عشق، یک پدیده ی عجیب و له کننده و از همان نخستین دیدار آتش بار است و خب، چقدر احتمال دارد که عشق در نگاه اول و درست مثل فیلم ها و قصه ها باشد؟

۴-آدمهايي از دسته ي فوق كه به دلایلی وارد روند عادی زندگی می شوند، کارثابت، ازدواج، فرزند دار شدن...و ممکن است با واقعیّت انس بگیرند،اما برخی از اينها اشتیاق عشق را در دل نگه می دارند: یا زندگي سرشار از بدبختي شان را تحمل مي كنند يا خراب و ترك اش مي كنند در جستجوي عشق.

۵-آدمهایی از همان دسته که بی قرار می مانند و این بی قراری را به همه ی(ابعاد و مراحل)زندگی شان تسری می دهند.

اين مصائب بيشتر به سر آدمهاي بافرهنگ مي آيد، آدم هايي كه فيلم مي بينند و كتاب مي خوانند و در ذهنشان يك مفهومي شكل مي گيرد به اسم عشق كه اصلا مثل محبت نیست و مثل یک بمب، یک آتشبار، یک طوفان بی امان است، دیوانه وارست، آرام نیست، شاد نیست، مفید یا امن نیست،بي آن همه چيز بي ارزش است و ...آنها عمیقا تجربه ای با همین مختصات را طلب می کنند و بعد بدبخت مي شوند. اين بدبختهاي كتابخوان، فرهيختگان ناراضي دور و بر ما مي پلكند و نارضايتي شان به افراد بيشتر و بيشتري سرايت مي كند.

ادامه دادن

اهمیتی ندارد؛

نه کسی را تحت تاثیر قرار می دهد و نه اتفاقی یا واقعیتی را؛

با این حال غمگینم؛

و دلم می خواهد به گرانی فکر نکنم و اخبار نبینم و رئیس ها را ندیده بگیرم و اوباما را هم و بشار اسد را هم و سازمان ملل را هم

و دلم می خواهد کسی از کنکور نترسد و از سربازی و و از بی کاری

و دلم می خواهد آدمها در صف نان حرف نزنند و دم سوپری حرف نزنند و در تاکسی هم

و دلم میخواهد کسی به شوخی نگوید :وبلاگ نویسی تفریح خطرناکی است

و هیچ کس ازدواج نکند و طلا نخرد و جهیزیه نخرد و باردار نباشد و  دلش ماشین نخواهد و حتّی دانشگاه آزاد جدید نرود و ....

 اصلا  دلم می خواهد به این چیزها فکر نکنم و از جمهوری اسلامی دفاع کنم

که امام دارد

آزادی دارد

شجاع است

عذرخواهی بلد است

مراقب مردم است

پاک است

عقل دارد و مهربانی و عدالت و...

من هنوز دلم می خواهد از جمهوری اسلامی دفاع کنم و اگر کسی بپرسد تاکی؟ تا کجا؟ بگویم : تا انقلاب مهدی.

 

 

ای خاک تیره

چندی پیش جیغ و جار حروف ژانری نو در ادبیات مملکت کشف کردند به نام "خاک بر سر نامه " که محتوای آن ذکر بی عرضگی ها و بی لیاقتی های ما توسط خودمان است و مثلا "جامعه شناسی نخبه کشی" یک نمونه ی باکیفیت آن است.

آن روز من بر آن بودم نگارش این متون کار "مفیدی" یا حتّی "درستی"نیست و باید به سمت پیشنهادهای ایجابی رفت و از این داستان ها.

اما امروز چنان مستم از باده ی این مدّت که می نویسم و از این چیزی که می نویسم، متنفرم:

- "غربی ها"به قول ما، در توهین به رسول خدا، فیلم ساخته اند. ما به نشانه ی اعتراض فیلم "محمّد رسول الله" را پخش می کنیم که باز غربی ها ساخته اند. ای خاک تیره چرا ما بعد این همه سال هنوز خودمان یک فیلم درباره ی پیامبر نساخته ایم؟

-گوگل را تحریم می کنیم.بعد می بینیم که ای خاک تیره، زندگی خودمان رسما فلج شده است.

- بعد که تحریم می کنیم می شنویم یک جاهایی مثلا پلاس را فیلتر هم کرده اند -طبیعتا چون قهریم، نمی رویم چک کنیم- اما ای خاک تیره اگر فیلترینگ، عمل خودجوش ما را چنین بی رحمانه داغان کرده باشد ، چه؟

- خب طبیعتا باید پیرامون گرانی و دلار هم بگویم ای خاک تیره.

 اما نمی گویم چون اقتصاد در تخصصّ من نیست.

اما من ، در اقتصاد هستم

و الله یرزق هم چنان

و ما این شکایت را به او خواهیم برد.امّا خودمان را ذلیل نخواهیم کرد.

 اما دلم نمی آید این را نگویم که ای خاک تیره! آیا صداوسیما فکر می کند هر چه بیشتر از اعتصابات و اعتراضات اقتصادی اروپا  خبر می دهد، قلوب ما شادتر می شود؟ 

-اگر 4 نفر می توانند یه شبه اقتصاد کشور را بپکانند، ای خاک تیره چرا 4 مسئول اقتصادی نداریم که اقتصاد مملکت را یه شبه درست کنند؟

-ای خاک تیره چرا ما جز مرور مصائب کاری نمی کنیم؟ نمی توانیم؟ نمی خواهیم؟ نمی شود؟

از من می ترسند

1

همان طور که با دکتر حرف می زنم، می رسیم به ورودی یک پارک. دیگر راهمان جدا می شود. ایستاده ایم به صحبتهای پایانی که ناگهان هر دو متوجه حرکات عابران اطرافمان می شویم: مسیرشان را از ما دور می کنند، روسریشان را جلو می کشند، زوج ها وانمود می کنند با هم نیستند، اطرافمان یک دایره ی بزرگ خالی، یک دایره ی پر از ترس است و نفرتی که از سرهای زیر انداخته باز هم حس می شود.

دکتر ریش دارد و من چادر. یک پایان تلخ عینی است بر گفتگوی شیرین انتزاعی مان.

2

مغازه خالی است.من هستم و آقای رئیس و دوتا دختر فروشنده.  دخترها حدودا بیست ساله اند. خسته، گرسنه و جوان. با هم حرف می زنند. بعد یک هو هوس می کنند همان طور که ته مغازه دور از نگاه آقای رئیس هستند، مثلا برقصند. عاشقشان می شوم. صدای خنده شان توجه آقای رئیس را جلب می کند.سرک می کشد .نگاهی به من و ناگهان با شتاب و غیظ می آید. فحش می دهد. دخترها غمگین تحقیر شده مثل گل های له شده به گوشه ای می چسبند.

شجاعتم را جمع می کنم و قبل از رفتن با آقای رئیس دعوا می کنم. لبخند می زند اما من نفرت را در چشمهایش می بینم. می گوید بالاخره باید به اینها تذکر داد. نمی گوید اما می دانم از من ترسیده ، از چادرم. دخترها به خاطر من فحش می شنوند.

3

نتیجه ی سیاستهای حجاب و عفافمان فقط همین است که از ما بترسند، از ما متنفر باشند، از ما که بی تقصیریم، از ما که عقیده و عمل مان قربانی است، قربانی نفرت، ترس و بیش از همه بی خردی.

تاملاتی در باب ترشیدگی

  ۳.ترشیدگی و قسمی قرائت از دین

گفتمان دینی غالب به شدت دغدغه ی تاهل دارد. دلایل نگرانی آن نیز موجه است. اما راهی که برخی از متولیان این  گفتمان در پیش گرفته اند، از جهاتی قابل اشکال است:

۱-آنان راه حلی برای ازدواج ندارند. می توان به این اشکال چنین پاسخ داد که این وظیفه ی ایشان نیست.ایشان نهایتا می توانند به مسئولین و مردم توصیه هایی ارائه کنند.

۲- آنان"تلقین نیاز فوری به ازدواج" را در دستورکار خود قرار داده اند.به نظر نمی رسد این کار در شرایط عینی ازدواج تغییری ایجاد کند اما مسلما در حساس شدن مجردها و بحرانی شدن تعاملات ایشان با جنس مخالف اثر منفی دارد.به بیان ساده تر بسیاری از مجرد/ترشیده ها زندگی سالمی دارند وبا پدید آمدن شرایط لازم، حتما ازدواج خواهند کرد اما گاه تحت تاثیر حساسیتهای برخی متولیان دینی به شکل مصنوعی و پیش از وجود شرایط واقعی از جمله بلوغ فکری تصمیم به ازدواج-های احیانا غلط- می گیرند.

۳- این تحریص، در مورد دختران مجرد سرانجام بدتری می یابد. زیرا از سویی مدام به ایشان می گوید نباید اقدامی در جهت ازدواج از سمت ایشان صورت گیرد ، نه به شکل مستقیم یعنی خاستگاری و نه جلب توجه غیر مستقیم. و از سوی دیگر مدام می گوید ازدواج کن.

۴-هم چنین در اینجا با سوگیری شدیدی مواجه هستیم که از جانب دین به دختران تکلیف می کند تن به "هر"ازدواجی و ازدواج با "هر" مذکری بدهند تا مرضی خدا باشند.

۵- به دلایل بسیاری ما الان با تعداد بسیاری دختران مجرد روبه رو هستیم که ممکن است هرگز ازدواج نکنند .گفتمان دینی مذکور در ایشان ناامیدی، حس طردشدگی، احساس محرومیت از نعمات خدا را ایجاد می کند وو آنان را با ناامیدی، حسرت، سوءظن به خدا و حس "حرام شدگی/ترشیدگی" رها می کند.  زندگی خوب، درست و سالم بسیاری شان را نمی بیند و ایشان را برای همیشه از درگاه رحمت الهی طرد شده وانمود می کند.

مسئله این است که این افراد با شنیدن این انذارها قادر بر ازدواج نمی شوند، ناگهان هم محو نمی شوند.آنها وجود دارند و باید به زندگی مجرد خود ادامه دهند و برای اینکه این کار را درست انجام دهند، نیاز دارند که پذیرفته شوندیا حداقل به مثابه مخالفان فرمان الهی با آنان رفتار نشود.

اما ما بلایی بر سر بسیاری از ایشان می آوریم که تصور می کنند حال که ازدواج نکرده اند، هیچ خیری در وجودشان نیست و زندگی شان را با افسردگی و ناامیدی و گاه اقدامات غلط برای ازدواج هرز می دهند.

در میان این مجردمانده ها بسیاری نیز هستند که به دلایل واقعی-نه از سر ادا و اطوار- ازدواج نکرده اند و افسرده نیستند. ایشان نعمتهای خدا را می بینند،  فرصت یگانه ی زندگی را به دلایل واهی هدر نمی دهند، دست به ازدواجی نمی زنند که دال بر سوء ظن ایشان به خداست و شان فکر و عملشان اجل از آنست که "وجود خود" را با "دیگری" تعریف کنند. هم چنین ایشان از حیث کارکردی نیز عناصری بسیار مفید، کارآ، و دور از آسیبهای اجتماعی اند.

گرچه برخی متولیان دین ایشان را می رانند، به نظر خودشان خدا، خدای آنها هم هست.

تاملاتی در باب ترشیدگی

۲. ترشیدگی و مسئله ی مرگ و زندگی

آنان که ما مایلیم همه شان را ترشیده بنامیم، اقسامی دارند:

۱- ترشیدگی عدم/مطلق: دخترانی وجود دارند که چنان احساس ترشیدگی می کنند که انگار زندگی شان  نابود شده است. دلایل احساس نیاز مبرم ایشان به تاهل متعدد است: ارزشمند دانستن ازدواج ، فشار اجتماعی، میل به داشتن دوست و همراه، فشار اجتماعی، نیاز به منبع مالی، فشار اجتماعی، میل جنسی،   فشار اجتماعی، دلایل دینی، فشار اجتماعی، فشار اجتماعی و باز هم فشار اجتماعی که به اشکال مختلف ظاهر می شود: تمسخر، تحقیر، زنهایی که مردشان را از ایشان قایم می کنند، مردانی که حس می کنند این زنان در تعقیب ایشان اند و بسته به تعهد اخلاقی شان واکنشهای مختلف- و در هر حال ناراحت کننده ای- نشان می دهند، نقدهای تند از موضع دین که به شدت مؤثرست و...

واکنش این افراد نیز مختلف است: افسردگی، بی بندوباری، تلاش های دینی، اعمال خرافی، ناامیدی، عمل جراحی زیبایی، تن دادن به ازدواج با اولین مذکر ممکن به صرف مذکر بودنش...

2-    ترشیدگی نسبی: این دسته علاقمند به تاهل و از تاخیر آن ناراضی اند، با این حال دست به اعمال پرخطر نمی زنند.لذا ممکن است از برخی ملاکها یا شان خود به نفع ازدواج کوتاه بیایند اما دقتهای حداقلی را دارند و به هر قیمتی درگیر آن نمی شوند.

3-    عدم ترشیدگی: بسیاری از دختران در سن ازدواج یا رد شده از آن، اصلا خود را ترشیده و نا-بود تصور نمی کنند. ایشان اقسام مختلفی دارند: اساسا مخالف ازدواج یا متنفر از مردان/ ایرانی یا سختگیر در ازدواج یا بسیار علاقمند به تاهل که به دلایل مختلف ازدواج نکرده یا نمی کنند. یکی از رایجترین دلایل  افراد این دسته اینست که مردی در خور خود نمی یابند. این ادعا که بسیاری از مردان ما به اندازه بسیاری از زنان ما رشد نمی کنند، قابل بررسی است.

در هر حال اینان خود را انسان می دانند و نه "زن یک مرد".لذا می توانند به زندگی عادی خود بپردازند بی آنکه احساس کنند گندیده اند. بسیاری از ایشان دین دار هم هستند ولی فکر نمی کنند خداوند از آنها انتظار دارد به هرقیمتی شده  ازدواج کنند. خیلی از آنها اگر با موردی در شان خود برخورد کنند، ازدواج خواهند کرد اما از تجرد خود نیز راضی هستند. در حقیقت تنها مشکلی که "ممکن است" ایشان را آزار دهد فشار اجتماعی است که آن را هم اغلب به دیده ی تحقیر و ترحم می نگرند.

به هر ترتیب  گفتمان مردانه این گروه آخر را اصلا و دسته ی دوم را کمتر می بیند. به نظر می رسد اصطلاح"ترشیده" به معنای درست کلمه تنها بر دسته ی نخست قابل اطلاق باشد که احساس خود-ترشیدگی دارند وگرنه سایر دختران و زنان مجرد، سلامت و طراوت زندگی شان را به"شوهرداشتن" مشروط نمی کنند. این به معنای مخالفت با تاهل یا مردان نیست بلکه دقیقا به همان معناست که" یک تک فرزند می تواند علاقمند به داشتن خواهر یا برادر باشد ، اما تباه کردن زندگی اش در فقدان آن مطلقا خطاست. از این فاجعه بارتر آن است که جامعه، او را به خاطر این فقدان به چنان حس و عملی بکشاند."

تاملاتی درباب ترشیدگی

1.چه بلایی بر سر بت سنگین دل آمده؟

نکته: من با ازدواج مخالف نیستم. به خصوص با آنچه از معنای ازدواج در قرائت دینی می فهمم ، موافقم.

1-      وقتی به یک آدم و عمدتا دختر مجرد می گوییم ترشیده، منظورمان چیست؟ یعنی او شبیه یک میوه است و به دلیل نداشتن همسر، گندیده است؟ دچار فساد شده است؟ مصرف نشده است؟

واقعا منظورمان چیست؟

2-      ما به اشکال مختلف من جمله با حربه ی "ترشیدگی" و ایجاد هراس از آن بچه هایمان را ذلیل تربیت می کنیم. ما به خصوص دخترانمان را ذلیل تربیت می کنیم. ما کاری می کنیم که از همان دوران کودکی دچار سندرم "آرزو و عطش" ازدواج شوند و در ادامه مدام از "نبود شوهر" در گوششان می خوانیم.

3-      دختران ما یاد می گیرند که:

الف) بدون داشتن شوهر، هیچ ارزشی ندارند.

ب) شوهر به حد کافی وجود ندارد.

و نتیجه می گیرند که باید به هر قیمتی شده برای خودشان شوهر بیابند.

4-      همه ی معشوقه های ادبیات ما مغرور ، عزیز، در پرده و دارای کرامت نفس اند. ما فکر می کنیم کمال و لذت یک مرد، در آنست که عاشق باشد و بخواهد و برای رسیدن به بانویش تلاش کند و تواضع کند و زانو بزند.

5-       ما دلمان می خواهد زنانمان با حجاب باشند. جلوه نفروشند. با هر مذکر بی ارزشی دوست نشوند.عاقلانه ازدواج کنند. به فالگیر و سایر کلاهبردارهای مشابه برای ازدواج متوسل نشوند.

6-      ما راه به حالمان نمی برد.

·         راه به حال نبردن اصطلاحی اصفهانی است به معنای کسی که نمی داند چه می خواهد یا باید چه بخواهد و تمایلات و رفتارهای متناقضی دارد.

فرار اعصاب!

این عزیزم رفته تو صف مرغ و از بس دعوا دیده و فحش شنیده و بقیه پولش را پس نداده اند که صف، شلوغه و چند ساعت علاف شده و...اعصابش داغان است.

آن عزیزم که در کار مرغه مدتهاست به خاطر مدیریتهای بی عقلانه، مصیبت می کشد و همه ی تغییرات این مدت هم فقط اوضاع او را بدتر کرده و می کند.هر روز با اضطراب به اخبار گوش می دهد.راضی نیست و من به حلال بودن مرغ ارزان "احتمالی "مان سخت مشکوکم.

اخبار را دیگر نمی توانم تحمل کنم. من انتخابم را کرده ام. دلم می خواهد ایمان و آرمانهایم را نگه دارم و صداوسیما جز ورجه ورجه روی اعصاب من و تهدید ارزشهایم، کاری نمی کند.

این دست به هر کار خصوصی می زند،گرفتار می شود که امن نیست. اعصابش داغون است.

آن برای اشتغال دولتی تلاش می کند و حس می کند چندان مفید یا معقول نیست.

و ...

مسئله،مرغ نیست یا بی کاری یا صداوسیما یا قوه ی قضاییه یا... 

مسئله این نیست که ما خیلی بدبختیم یا ناسپاسیم یا ...

مسئله این است که من و همه ی این آدمهایی که به خدا قسم انقلاب را دوست داریم، ایران را دوست داریم، اسلام را دوست داریم، ...گاهی احمدی نژاد را هم دوست داریم، یک پدیده ای داریم به اسم "اعصاب" و این اعصابمان دیگر نمی کشد.ما توقع خاصی نداریم.فقط می خواهیم کمی نفس راحت بکشیم، همین.

خوب است چند نفر را بشناسم که نه برای پول یا درس یا مشروب خوردن یا موضع سیاسی شان یا...، بلکه فقط برای داشتن اعصاب راحت مهاجرت کرده و می کنند؟و می گویند همه ی مصائب مهاجرت را به جان می خرند چون آرامش دارند و می دانند فردا قرار است با چه مواجه شوند و هر کاری، قاعده اش چیست و منطقش چیست و همین کافی است تا آدم احساس کند در خانه است.

دعا کنیم و تلاش که اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین.


مواجهه با امر دشوار 3:واقعا چرا؟

ضمن تشکر از همه ی دوستان مشارکت کننده در بحث ،

من نمی فهمم چرا پذیرش میل جنسی و ایجاد فضا برای تنفسش و ضابطه مندی خوبه، اما اگر همین ها را در دین فراهم کنی ،دیگه بد میشه؟

ما در بسیاری از مهم ترین جوانب بحث، وفاق داریم.فرعیاتش هم قابل مصالحه و بحث است.اما انگار مخالفت اصلی سر اینه که خدا هم این جریان را تایید کند یا نه.

نمی دونم.شما بفرمایید.

مواجهه با امر دشوار2.

سلام

متشکر از نظراتتان تا حالا.

در بررسی این قضیه باید به چند مسئله فکر کرد و به خصوص مخالفین باید جواب براش داشته باشند.من با چنین مرکزی مخالف نیستم چون راه حل بدیلی ندارم. قبل از ادامه ی بحث خواهش می کنم بحث را در سطح اجتماعی ادامه بدهید چون در سطوح دیگر من نه تخصصش دارم و نه روش را:

۱- انسان ها نیاز جنسی دارند.

۲- متاسفانه نیاز جنسی همه در خانواده، تامین نمی شود.

۲-لذا در همه جا و همه ی زمانها، علاوه بر نهاد خانواده، فضاهایی برای تامین نیاز جنسی بوده و هست.

۳- ممکن است به نظر نرسد. اما در جامعه ی ما هم این فضاها به شکل غیررسمی وغیر شرعی-و گاهی شرعی- هست.

۴- ما می خواهیم با این آدمها چی کار کنیم؟ بکشیم شان؟ رهایشان کنیم تا خودشان راه هایی پیدا کنند و بعد با هزار مشکل دیگر مواجه شوند؟

۵- برخی از ما درک تلویزیونی و گل و بلبلی از جامعه مان داریم.من هم داشتم. اما به لطف قدری مطالعه و دوستی با مددکاران اجتماعی که در حوزه ی زنان آسیب دیده کار می کنند ، بعد از کلی مقاومت به این نتیجه رسیده ام که فقط داریم اوضاع را بدتر می کنیم.

ما با کلی انسان طرفیم که مریض می شند، آسیب می بینند، کشته می شند، معتاد می شند،بچه سقط می کنند،دزدیده می شند، ازدواجهای شتاب زده می کنند و ...و نه تنها دنیا، بلکه ابدیتشان را می بازند برای این که ما حاضر نیستیم راه حلی پیش پایشان بذاریم.

۶- پس زنها چی؟ فرض ما اینه که تنها طرف منتفع از این کار، مردها هستند و زنها تحقیر و ابزار شده اند. این فرض خیلی اوقات درسته. اما حالت ایده آلی را لحاظ کنید که ما به این مراکز همان قدر عادی نگاه کنیم که به یک رستوران. آن وقت خیلی قضاوتها فرق می کند و زنهای بی خانواده هم می توانند منتفع شوند.

به علاوه واقعیت اینه که بسیاری زنها مجبورند برای کسب درآمد، هر کاری بکنند. فیلم ده نمکی که یادمان هست؟در این سیستم  گناه نکرده اند، سلامتشان به خطر نمی افتد، کتک نمی خورند، کشته نمی شوند.

۷-آیا ما به فرق دزدی با خرید اعتقاد داریم؟ چرا به فرق رابطه ی نامشروع با عقد حلال اعتقاد نداریم؟ یا فرق دزدیده شدن و آسیب دیدن دخترها و پسرهای بی نوا با توافقی معقول و امن؟

چرا از این مرکز حالمان به هم می خورد اما از آنها که آنتالیا و دبی می روند، پارتی می گیرند، در خیابان مثل پارتی می گردند، عکس های ناجور توی گوشی شان نگه می دارند، با عطش ماهواره می بینند و ...حالمان به هم نمی خورد؟

۸-آیا این یکی از تکلف های بی شماری نیست که نه فایده دارد، نه زیباست، نه ارزشمند است و... و  ما باز هم به آن چسبیده ایم؟

هایبل خدا بیامرز علیه آلاف التحیه و السلام، پرونده ای در این باره داشت که توصیه می کنمش.

این متن را هم ببینید.متفکرانه است.

مواجهه با امر دشوار

سلام

راستش این مطلب را با تردید می ذارم. اما یه چیزایی همیشه اطراف آدم می چرخه و با اینکه همیشه به خودت قول می دی"من قاطی این قضیه نمی شم." آخرش یه جایی چشمات را باز می کنی و می بینی داری درباره اش حرف می زنی.

یه عزیز که در اینجا"جامعه شناس" می نامیم اش، این ایمیل را برای من فرستاد و با هم تصمیم گرفتیم به صحن علنی بیاریمش.بیایید با هم حرف بزنیم.

(  صبح دیروز در شبکه اجتماعی فیس‌بوک و توییتر وبلاگی معرفی شد با عنوان مرکز رسمی ازدواج موقت تهران» و سریع در صفحات تعداد زیادی از کاربران این شبکه‌ها به اشتراک گذاشته شد و نظرهای مختلفی در رابطه با آن مطرح شد. زمانی که وارد این وبلاگ می‌شوید عنوانی با مضمون «این وبلاگ در ستاد ساماندهی وزارت ارشاد به ثبت رسیده است» خودنمایی می‌کند و در معرفی آن ‌آمده است که «مرکز رسمی ازدواج موقت جامعه مجازی پیوند (زوج‌یابی) تهران» و به کاربران اطمینان داده می‌شود که «خدمات مربوط به ازدواج موقت، خدمات خصوصی تلقی شده و اطلاعات مربوط به آن در اختیار هیچ ارگان یا سازمان دولتی قرار نمی‌گیرد و در هیچ کجا (بجز این مرکز) ثبت نمی‌شود و برای مخاطبین مشکل‌ساز نخواهد بود.»


ادامه نوشته

مادر! پدر! کی مقصره؟

۱-آقای دکتر از امریکا آمده اند درباره ی سیاستهای استعماری آمریکا سخنرانی می کنند.

کل صحبتها درباره این است که آمریکا ظالم است.

 اوباما فرق خاصی ندارد با بوش، به جز اینکه شیک ترست.

امریکا به دنیا و مردم خودش ستم میکند و خلاصه مرگ بر امریکا.

طرف در موسسات سیاهان و مسلمین کار می کند، به تظاهرات ضد جنگ با ایران رفته و هم و غمش اینست که امریکا به جای جنگ و کشتار به مردم ضعیف کشور خودش برسد. آدم احساس می کند این را از بسیجی، طرح ولایتی آورده اند، به جای امریکایی قالب کرده اند.

۲- از این طرف چندتابچه ها اشکال می کنند که:

- چرا ادعا می کنید ملیونها نفر در عراق و افغانستان مرده اند؟این آمار بزرگ نمایی شده است.

-چرا می گید امریکایی ها مقصر مرگ اینها هستند؟ اختلافات داخلی هم زیاد کشته می دهد.

- چرا می گید آمریکایی ها نژاد پرستند؟ مگر رئیس جمهورشان، سیاه نیست؟

یعنی از استاد امریکایی که مرگ بر امریکا و از بچه ها که درود بر امریکا!

۳- هی دارم پیش طرف خجالت می کشم.دلم میخاد این بچه ها را خفه کنم. اما استاد از این تفکرات ما مطلعه.برای همین دست از تعارف بر می داره و می گه: اگر فکر می کنید اوباما میاد شما را نجات بدهد، سخت در اشتباهید.او سگهاش را می فرستد اینجا.

بعد عکس یه سرباز امریکایی با یه سگ که دارند یکی را در ابوغریبی، گوانتانامویی شکنجه می دهند، نشان می دهد و می گوید: مثل این دو تا سگ. اوباما نگران شما نیست.هیچ کس نگران شما نیست.

اگر فکر می کنید با مذهب کمتر، آنها کمتر از شما متنفرند هم در اشتباهید.مگر مصدق را ساقط نکردند؟

۴- محض رضای خدا بشینیم فکر کنیم چرا دست پرورده های ما این طوری می شند؟دلشان کجاست؟

 

ازدواج قریب الوقوع مامان و بابای زهرا: آنجلینا جولی و برد پیت

تذکّر: بله، مگه ما چی از جریانهای زرد جهانی کم داریم؟

آنجلینا جولی مثل خیلی دیگر از هنرپیشگان و چهره های مشهور غربی، فعالیتهای بشردوستانه و خیرخواهانه ای انجام می دهد. آنچه ذهن من را  خیلی درگیر کرد و باعث شد به این امر عادی شده، جدی تر فکر کنم، دختری است که او از اتیوپی به فرزندی پذیرفته و اسمش" زهرا" است؛ من کاری به نیّت این آدمها ندارم که محض شهرته یا رسمه یا قربة الی الله اما

1-      آیا ما هم افراد موفقمان را به این سمت سوق می دهیم که دیگران را در خوشبختی شان شریک کنند؟

2-      آیا ما آدمهایی را تربیت می کنیم که "جهانی " بیندیشند، به همه بیندیشند، به خصوص با نظر به  نمونه هایی که در دین ما همیشه  بوده و اصلا  جهانی بودن دینمان؟

3-      چه طور یک جامعه که به نظر خیلی ها و هم چنین من کمترین، هزار و یک کژی و ایراد اساسی دارد، افرادی را می سازد که می توانند جهانی بیندیشند و به دیگران فکر کنند و در این راستا فیلم برای بوسنی بسازند، از همه جای دنیا بچه به فرزندی بپذیرند، شهربازی عام المنفعه درست کنند(مایکل جکسون)، بروند دیدن سونامی زده ها و برای بچه هاشان دلقک بازی دربیارند(نیکلاس کیج و هیئت همراه) به فلسطین کمک کنند(انریکو) و کلّی کارهای دیگر؟( با مصادیق بی اخلاقی خودمان با وجود گنج وحی وسنّت مقایسه کنید.)

4-      راستش  من جگرم از این می سوزد که یک "زهرا" آنقدر بدبخت است و آن قدر ما مسلمین فاقد علی و فاطمه و امثالهمی در حدّ آنجلینا جولی هستیم، که این بچه باید در دامن هالیوود بزرگ بشه. باز تاکید می کنم من نه می خوام بگم اینها آدمهای بدی اند و نه تقدیسشان می کنم. خدا خودش این کار را بلده.

من حرفم اینه که آخه چرا ما مسلمین این قدر...؟ نهایتا هم وقتی کم میاریم فقط بلدیم اینها را تخریب کنیم تا بی دغدغه ای، بی عرضگی، بی مسئولیتی، تنگ نظری و نامسلمانی مان را پنهان کنیم.

من جگرم برای این زهرا می سوزد که می شه "زارا" و خاندان نبوتش گم می شه.

دلم برای پارک ملت تنگ شده.از باب غصه خوردن بخوانیدش!

پارک ملت تخریب شد.

نظریه بدو دیره: مبنای علمی! (2)

چند سال پیش اعلام شد: تعداد دخترها فلان قدر بیشتر از پسرها است.

بر این عدد توافقی وجود نداشت و هر کس چیزی می گفت. بر خلاف بسیاری از اطلاعات آماری و کشفیات علمی، این امر در سطح وسیعی اطلاع رسانی شد. به شوخی ها راه یافت. کم کم سر از مشاوره های ازدواج و منبرها درآورد و بدل به حقیقتی بدیهی و  مقدمه ای شد برای دامن زدن به نگرانی و حساسیت همیشگی ما ایرانی ها نسبت به ازدواج و تغییر در الگوی ازدواج که به دلایل مختلف ایجاد شده بود.

 ذکر این نکته به جاست که گفتمان مردانه *اغلب در مشکلات ازدواج (یا تغییرات)  زنان را عامل می داند و راه حلهایش نیز متوجه زنان است. با رجوع به حافظه ی خود می توانید قضاوت کنید که تا چه حد موانع ازدواج، سختگیری زنان در رابطه با همسر آینده، مهریه ی بالای زنان، پرتوقعی زنان در رابطه با مراسم و مخارج بعدی ازدواج، تحصیلات زنان، کار زنان....دانسته می شود و مسائلی که تاثیرشان تقریبا بدیهی است مثل سربازی یا مشکل اشتغال یا انواع سوء سابقه های اجتماعی، اخلاقی یا اعتیاد که به مردان ارجاع دارد به ضمیمه ی ذهنیات احتمالا مانع ایشان چندان مهم تلقی نمی شوند و اگر اساسا به عنوان"مشکل" مطرح شوند، برای حل مسئله باز از زنان خواسته می شود این مسائل را نادیده بگیرند.

در این راستا ، فرضیه ی بیشتر بودن زنان درشرف ازدواج از مردان بی آن که بررسی جدی شود، در جامعه منتشر شد و چند نتیجه از آن استخراج گردید، نتایجی که با ذوق وشوق تبلیغ می شد:

-          توجیه جدید ازدواجهای  مجدد و موقت

-          تشویق و تحریص دختران به پذیرش سریع خواستگار

-          کم اهمیت دانستن رشد عقلی، ادامه تحصیل یا هر آمادگی و امری درباب دختران که کسب آن زمان بر است

-          بی توجهی به استانداردهای خواستگاران و تاکید بر این نکته که ممکن است در این قحطی، مردی به شما نرسد، پس پیشنهادها را بپذیرید

فرضیه با این امید تبلیغ می شد که زنان متوجه شوند که شانس ازدواج چندانی ندارند و به جای ارزیابی ویژگی های مردان، بهتر است به ارزش ذاتی یک مرد که با کمیابی اش، صدچندان شده، توجه کنند و پیشنهادهای ازدواج سریعتر و راحت تر پذیرفته شوند.

خوب این چه اشکالی دارد؟

اگر فرض کنیم که این اتفاق بیافتد- که تا حدی هم افتاده است- چند مشکل ممکن است پیش بیاید:

1-      آیا این ازدواج ها، ازدواجهی خوبی هستند؟

۲-آیا راضی کردن  زنان به مردان نامتناسب یا کم مایه تر از ایشان- از جهات مختلف- اهداف ازدواج را تامین می کند؟ البته ممکن است گفته شود ازدواج، اهداف ندارد بلکه صرفا هدفی طبیعی دارد که مسلما با این فرض، پرسش ما بی معنا خواهد شد.

2-      آیا این ازدواجهای اضطراری به طلاق منجر نمی شوند؟

3-      اساسا تغییر ذهنیت زنان تا چه حد در تغییر الگوی ازدواج مؤثر است؟ و اگر تاثیر دارد، لزوما در جهت مثبت می باشد؟

ما دوست نداریم به این پرسشها فکر کنیم و ترجیح می دهیم از رسانه و مدرسه و مطبوعات و دانشگاه و منبر به دخترها بگوییم :بدو دیره.  

مسئله به اینجا ختم نمی شود. جریانهای اجتماعی همیشه و صرفا در مسیری که ما می خواهیم پیش نمی روند، لذا به نظر می رسد نظریه ی بدو دیره، به نتایج بدتری هم منجر شده است.

ادامه دارد...

_______________________________

*تذکر: گفتمان مردانه، اصطلاحی علمی است و به معنای یک توطئه یا طرح خودآگاهانه نیست. به شکل ساده، طرز فکری است که یکی از اوصاف آن این است که در آن همه ی مشکلات به نحوی به زنان ارجاع دارد. زنان بسیاری نیز چنین می اندیشند. برای توضیح بیشتر به متون تخصصی فلسفه و جامعه شناسی رجوع فرمایید.

بخوانید

تاملی نو درباب عرضه و عرضه

سنگ بندان

پیش نگار: تفکیک سنگ از سگ از دیرباز امری حیاتی و در عین حال دشوار بوده است.

هابیل چیست؟

هابیل اسم یک مجله است یعنی بود. من هابیلی ها را نمی شناسم اما دریافتی که مجله به من می داد این بود:  دانشجویند،به هزار و یک معنا"حزب الهی" اند، طرفدار نظام، انقلاب، امام و دین به معنای  هنجاری کلمه هستند و از استعداد قابل ملاحظه ای در فرزند زمان خود بودن و وفادارماندن به ارزشهایشان دارند .هابیل  شبیه یک تمرین خوب بود و به نظر می رسید تا چندسال دیگر بدل به کاری قوی و ارزشمند شود.

 هابیل چه فایده داشت؟

 هابیل "مسئله شناس" بود. یکی از مشکلات آثار متعلق به جریان فرهنگی انقلابی اینست که انگار بسیاری از مسائل، مفاهیم و حتی ویژگی های بارز امروز ایران و جهان را نمی بینند، چه برسد به آن فکر کنند. لذا همیشه عقبند و وقتی حرف نویی می زنند که مسئله ای به نظرشان "شبهه" برسد، آن هم با مدتها تاخیر پس از اینکه مسئله ای فراگیر شد و از آن در جهت مخالفت با اصول استفاده گردید. بسیاری از این واکنشها هم در درک محل بحث و ارائه ی پاسخ متناسب با زمانه و زمینه عاجزند.

لذا من بسیاری از حزب الهی ها و انقلابی ها را می شناسم که با نارضایتی از اینکه پولشان را به جیب مخالف میریزند خود را ناچار از خرید اقلام فرهنگی مخالفینشان می یابند تا بفهمند اطرافشان چه خبر است.

 اما هابیل به جای اینکه صبر کند تا  "مسئله"ای به شکل شبهه طرح شود، آن را بررسی می کرد، قادر به تفکیک آرمانهای انقلاب و جمهوری اسلامی از مسائل اجتماعی-که در همه جا ممکنست باشند- بود، مسائل را با دلسوزی، انصاف و تلاش در جهت رفع بررسی می کرد نه دعوا و سیاه نمایی.

چه افتخاری از این بالاتر که جوانان متعهد ما چنان عادلانه و علمی از ادبیات دفاع مقدس، سربازی، حجاب، شهدا، مفاخر انقلاب،جهان جنسی و...سخن بگویند، تحلیل کنند و معتقد باشند گفتمان انقلاب اسلامی قابلیت حل این مسائل را دارد. چند مورد مشابه دیگر در این تحقق عینی"آزاد اندیشی" و "تلاش عملی برای بومی سازی علوم انسانی" داریم؟

هابیل سبب میشد حس کنم این بچه ها  کفایت گفتمان انقلاب اسلامی در حل مسائل نو را نشان می دهند. از جلد مجله تا انتخاب موضوعات تا نوشته ها را دوست داشتم حتّی اگر با آنها مخالف بودم یا ضعیف می یافتمشان که این برای هر جوان و جوانه ای طبیعی است.

مهم ترین کارکرد هابیل این بود که چشم ما بود، مایی که آرمانهایش با امام و انقلاب و اصول نظام تعریف می شود و  منفعل نیست، دیروزی  و عقب نیست.اما کاش می فهمیدیم تشخیص مسائل غیر از ایجاد مسئله است.

حالا ما انگشت کرده ایم توی چشم خودمان،چشم جوانی که سرزمینهای دور را می دید، امروز را می دید و می خواست برایمان کمک باشد. ما چشممان را کور می کنیم که چرا چاه کنده ای یا زخم زده ای یا دشواری ایجاد کرده ای؟ غافل از اینکه او فقط آنها را دیده و مگر این کار لازم نیست؟ به روی خودمان هم نمی آوریم که همین چشم چقدر زیبایی دیده، اصلا صرف نظر از زشت و زیبا به ما کمک می کند خود، دیگران و جهانمان را ببینیم.

 چشممان را کور کرده ایم، دردمان می آید.

هابیل نام دیگر من بود.

آیا قضیه را زیادی جدی می گیرم؟راستش مسئله فقط دفاع از این هابیل نیست.مسئله این است که حواسمان باشد بستن چشمهایمان گرچه سسب می شود ناهمواریها را نبینیم،ما را زمین می زند .مسئله ، تکریم اندیشه،عدالت، حفظ و تقویت آینده سازان، دانش جویان متعهد...مسئله حتی بخش خصوصی، احساس ضعف غیرتهرانی ها،فرار مغزها....مسئله خیلی چیزهاست.