ما در دنیای فکرها و حرفهای لابدی زندگی می کنیم:

لابد همه چی روبه راه است که خبری ازش نیست

لابد خوشحال است که حرفی نمی زند

لابد خوشش نمی آید که با ما نمی چرخد

لابد مشکلی نیست

لابد به کمک احتیاج ندارد

لابد ....

پس این همه حرف که می زنیم، به چه کار می آید؟ چه می گوییم ؟آن همه سوالهای بیهوده، کنجکاوی های متجسسانه چه را هدف می گیرند؟

چه می کنیم که نمی فهمیم گرفتارست که خبری ازش نیست، غمگین است که حرف نمی زند، نمی گذارندش که با ما نمی چرخد، ....

او نمی گوید و ما نمی پرسیم.

حیا می کند که نمی گوید یا فکر می کند لابد می دانند، لابد برایشان مهم نیست، لابد کاری از دست کسی بر نمی آید.

نمی پرسیم چون نمی خواهیم بدانیم، نمی خواهیم آرامشمان به هم بخورد، نمی خواهیم بدانیم که بعد غصه مان شود، که فکری شویم که بلکه مجبور شویم برایش تلاش کنیم و راه حلی پیدا کنیم.

تنبلانه "لابد لابد" می گوییم و بی اعتنا می گذرانیم، بی امید، بی تغییر، در سکون و سکوت.لابد این طور بهتر است. لابد همه چیز همان طور که هست، خوب است.