ای حلزون از قله فوجی بالا برو ولی آرام آرام
بچه که بودم فکر می کردم مامان خیلی قوی است.
او هر لکه ای را پاک می کرد، هر لباس کثیفی را می توانست مثل روز اولش کند، می توانست هر اندازه بی نظمی را جمع و جور کند...
من سال ها منتظر زمانی بودم که مثل مامان، قوی شوم.
اما نمی شدم، و باز منتظر آن سن و سال قوی شدن بودم.
***
امروز افتاده بودم به جان لکه ای که از همان اول آمدن ما بود. هزار بار پاکش کرده بودم، اما تمیز نمی شد. بعد اسکاچ را برداشتم. بعد سیم را و هی ادامه دادم و ادامه دادم و... پاک شد.
ناگهان اتفاق افتاد.
مامان قوی نبود. فقط ادامه می داد. او به چنگ زدن ادامه می داد، به پاک کردن، به جمع کردن، به زندگی با بابا، به تربیت ما، به تذکر دادن، به اتو زدن، به مراقبت از خانم ها، به مهمانی دادن ...
هیچ کدام آن کارها یک باره انجام نمی شد. ولی او ادامه می داد؛ آن قدر که اتفاق درست بیافتد.
اما من همه اش فکر می کردم اگر قوی تر باشم از پس کارها برمی آیم. با یک بار تلاش و نهایتا دوسه بار تکرار. نمی شد و ناامید می شدم. فکر می کردم قوی نیستم.
باید بروم آن ترانه رضا یزدانی را پیدا کنم و روزی سه بار گوش بدهم: ادامه بده؛ تو فقط ادامه بده.
قوی بودن وجود ندارد!
عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو