مصائب نظریه های شخصی و عمیقا زنانه

من –احتمالا مثل همه ی زنها- نظریه هایی شخصی درباره ی مردها دارم.

این نظریه های شخصی کاملا سوا است از آنچه درباره ی "گفتمان مردانه"نوشته ام و شاید باز بنویسم؛

به هر ترتیب آنها را – حداقل افراطی هایشان را- نمی نویسم، چون

به عنوان یک اهل فلسفه از قضاوت جنسیتی خوشم نمی آید.

هم چنین وقتی مجرد بودم نمی نوشتمشان چون حدس می زدم برخی به من خواهند گفت :«چون از جود وجود یک مرد محروم و لذا بدبخت هستی،اینها را می نویسی.»

حالا هم نمی نویسم چون حدس می زنم برخی به من خواهند گفت:«حتما با شوهرت دعوات شده و بدبخت هستی که اینها را می نویسی.»


کلا همه ی اعمال و افکار زنان ، واکنشی نسبت به حضور یا غیبت یا کیفیت حضور مردان تلقی می شود.

اجمالا از باب خفه نشدن و با نظر به لزوم پرهیز از قضاوت جنسیتی دلم می خواهد بگویم این حرف کورت ونه گوت را بسیار دوست می دارم:

"مردها  عوضی اند و زنها بیمار روانی."

لطفا به کلمه ها و دقت و عمق آنها عنایت کنید.

باسپاس از مترجم توانمند.

اگر یادم آمد در کدام کتابش این را خواندم می گویمتان.گرچه همه ی کتابهایش ارزشمند اند.



معرفی

سلام

این مقاله را به سه دلیل محضرتان معرفی می کنم:

1- ببینید چه سایت خوبی است.

2- ببینید چه مقاله ی خوبی است.

3- ببینید چه ترجمه ی خوبی است.

انسان ها بدون کلام. اثر جورجو آگامبن ترجمه فرناز اسلامی

http://tarjomaan.com/archives/195/

پ.ن: لینک نگارم خراب است.زحمت یک کپی پیست را تقبل بفرمایید.

آن طرف خیابان

می روم، به دنیای پیرها، مریض ها، زیاده تمیزهایی که کثیف به نظر می رسند، غمگینها، خسته ها.

چقدر این دنیا فاصله دارد با روسری صورتی و آبی جیغم، با عروس بودنم، با جوانی ام، با دغدغه های انتخاباتیم، با شوخی هایی که با سعی بسیار من و همراهانم در فضا پراکنده و البته به سرعت محو می شوند. از میان همه ی این آدمها، فقط مادر این را حس می کند.نمی خواست بیایم.

 می پلکم، دکترها و پرستارها ، مریض ها، پیرها... مریض پیری که به دیدنش رفته ایم،کمک می خواهد. فرصت ادا درآوردن نیست. مجبور می شوم کمک کنم. دست به اشیای زیاده تمیزی می زنم که به نظر کثیف می رسند. مادر مانع می شود. می گویم: «نه! من بدم نمیاد.»

خارج می شویم.همراهان می ایستند به صحبت و تکرار غصه ها.هوای شب خنک است. گوشم با همراهان نیست. ازشان فاصله می گیرم و گوشها را آزاد می کنم. تکیه می دهم به ماشین:«بدم نمی آید! بدم نمی آید! » صدای خودم را که می شنوم تعجب می کنم. دستهایم را نگاه می کنم. حتما تمیزند، بعد آن همه شستن.

روبه روی بیمارستان، چراغ مغازه ای روشن خاموش می شود:فروشگاه جهیزیه. اینجا،درست روبه روی دنیای پیرها،مریضها، غمگینها، زخمی ها، مغازه ی جهیزیه! تلاش می کنم باز عروس باشم. می روم آن طرف خیابان. هرچه سعی می کنم نمی توانم خودم را ببرم داخل.بیرون هم فقط سطل است و زمین شور برای تمیز کردن کثیفی های عادی، کثیفی هایی که ترسناک نیستند، کثیفی یک خانه که تویش جوانها، سالم ها،شادها بپلکند و زندگی کنند و سعی کنند یادشان برود که چقدر دنیایشان به دنیای پیرها، مریض ها، دردمندها نزدیک است،نزدیکتر از مغازه ی جهیزیه و بیمارستان.

حالم بد نیست. غمگین نیستم.بیشتر دچار آن حس سرد واقعیت زدگی شده ام که تو را کرخت می کند. حرکت می کنیم. دستها را نمی توان فراموش کرد.

می رسیم و باز مشغولیتی پیدا می کنم تا وارد دنیای عروسها، شادها،جوانها شوم. خودم را خسته می کنم. خیالم راحت می شود که یادم رفته است. مسخره است. مدام به چیزی فکر می کنم که می خواهم فراموشش کنم. نیمه شب جرئت می کنم سرم را زمین بگذارم و چراغ را خاموش کنم. بااین حال دستهایم را می بینم.لعنت.نه!من بدم نمی آید،من ناراحت نمی شوم. اصلا ناراحت...هر طور بخوابی اشکها توی گوش ات می رود. دستم مسیرشان را مخدوش می کند.