مکان های عمومی
زن بالفعل شوهر بالقوه ام، بچه ی بالفعلش را می چرخاند. با خودم فکر می کنم اگر من زنش شده بودم، شاید الان بچه مان از این بزرگتر بود، شاید هم همین قدری ، شاید هم هنوز بچه نداشتیم.
شوهر بالقوه ام شکل همان زمان است، بلند، چاق، خنده رو. زنش اما خیلی لاغر است.قشنگ هم نیست، گرچه لبخند نازی دارد. از اینکه شوهر بالقوه ام تا این حد فهم داشته که این دختر نا زیبا را به خاطر لبخند نازش بگیرد، خوشم می آید. می بینم آن قدرها که من فکر می کرده ام پسر بی خود و بی جهتی نبوده است. این احترام وقتی تشدید می شود که بچه ناآرامی می کند.
شوهر بالقوه ام می آید کمک،بچه را از زنش می گیرد و راه می رود. همان وقت است که به من نگاه می کند یک نگاه آگاهانه که هیچ سوالی یا اعتراضی یا دلت بسوزدی تویش نیست. فقط نگاهم می کند .انگار که بخواهد بگوید : همه چی مرتبه. مشکلی نیست. تو چه طوری؟
دیگر ازش بدم نمی آید. می روم کنار زنش تا با هم دوست شویم.

نگاهم می رود سمت
آقا و خانم. هر دو بسیار قد بلند و بسیار زیبا و پیر هستند، چیزهایی که من و هم
سرم نیستیم. خب نهایتا ممکن است بتوانیم پیر شویم.
دست هم را گرفته اند. با توجه با هم حرف می زنند. در اثنای حرفهایشان مدام به چشم های هم نگاه می کنند. اگر مجبور نبودند راه جلویشان را بپایند خوشحالتر می شدند. لبخندی در پس زمینه ی چهره شان هست انگار که مثلا درباره ی معنای زیبایی یا بحث فلسفی دلچسب دیگری بحث می کنند ، با لذت ، با دقّت و خیلی جدی. دلم می خواهد فکر کنم حداقل لیسانسه قدیم اند ، شاید هم بالاتر از آن. مثل این نیست که جایی می روند، شاید فقط کتاب فروشی.
این همه با هم بوده اند و باز هم با هم حرف دارند، برای هم لبخند دارند، به چشم های هم نگاه می کنند، دست هم را می گیرند، این همه با جدیت به حرفهای دیگری گوش می دهند و در گفتگو همراهی اش می کنند. زوج های جوان اطراف من خیلی هایشان حتی یکی از اینها را هم ندارند، ولو اینکه مشکل جدی هم نداشته باشند.
آقا و خانم بسیار زیبا، بسیار قدبلند و پیر هستند.انگار از قصه ها آمده اند.
* مکانهای عمومی نام کتابی است از نادر ابراهیمی عزیز. دلم می خواست اسم این مطلب را بگذارم "نظربازی در مکانهای عمومی. "اعصابم نکشید اما.



عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو