زمانی که سرباز بودیم.
جنگیدن خیلی هم خوبست،
باید بجنگی، فریاد بکشی، نقشه بریزی
بترسی، بخوری، بزنی، ... و بالاخره پیروز شوی
فریاد فتح، لذت تحقیر دشمن، مرور ده باره ی ضربه هایت، ضربه هایش
بعد که قرار گرفتی*؛درد بدوت در جانت و دنبال زخمهایت بگردی
دوباره آن خشم، ضربه ها، لذت پیروزی زنده شود، باز درد
باید روزی ساعتی بگذرد تا هم درد قرار بگیرد و هم لذت؛آن وقت از خودت می پرسی: ارزشش را داشت؟
باید چند روزی با شیرینی فتح سر کنی تا بفهمی خبری نیست. اگر این جنگ نباشد، خواستن و میل بی حدّت نباشد، یا از آن بدتر باشد و ناکام بماند، این لحظه را از دست می دهی،این فهم را که "ارزشش را نداشته"
اما وقتی ناکام می مانی،مثل یک عاشق به وصال نرسیده، فکر میکنی اگر به او می رسیدی چه می شد! باید قصه ات به خیر و خوشی تمام شود تا بفهمی هیچی نمی شد."کشتی عشق بر صخره ی زندگی روزمره می شکست."(مایاکوفسکی)
برنده شدن،تو را آزاد می کند یعنی می تواند بکند به یک شرط:اینکه خیال نکنی فتحی دیگر، وصالی دیگر هست که اگر به آن برسی واقعا وووواااااااااا!
شکست خورده ها و ناکامها شاید به هزار و یک دلیل آماده ی بالاتر رفتن هستند و برندگان و لذت چشیدگان به یک دلیل: آنها لحظه ی پس از لذت را دارند و در آن لحظه می دانند که هیچ بردی، لذتی، فتحی آن قدرها هم ارزشمند نیست. شاید اگر در این لحظه، کسی به دادشان برسد و یک باارزش راستکی را بهشان بچشاند، دست بردارند.
وگرنه خیلی شان تبدیل می شوند به جنگجوهای ابدی،مثل معتادها برای لحظه ی لذت،مدام بدبختی می کشند.

اینست که وقتی می بینم کسی واقعا چیزی را یا کسی را می خواهد،آرزو می کنم برسد. برسد تا ناامید شود،آزاد شود، دست بردارد. گاهی چشیدن، دل کندن را ساده تر می کند، گاهی بهره مندی بهتر به تو پوچی آرزویت را می فهماند و نچشیدن، تو را درگیرتر می کند. گاهی زهد با داشتن رخ می دهد. وگرنه گاهی خواستن آن قدر صفحه ی دلت را می خورد و می سوزاند که همیشه جای زخم میلت می ماند.
گرچه همین داغ است که تو را لطیف و تطهیر هم می کند.
*قرار گرفتن یعنی آرام گرفتن
** خودم می دانم نگاهم خیلی چپکی است .
عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو