جهاز :احساسات

- برای فیلم"اثبات" نوشتم:"کاترین هم در دنیای مردان و هم در دنیای زنان تنهاست. او می خواهد صادق و آزاد باشد و کاری که درست می داند را به انجام برساند. ولی جهان معیارهای ظاهری، جهان تعارفات و تکلف ها، جهانی است که در آن یک زن مدام باید توانایی ها و انتخاب های خود را اثبات کند وگرنه بنا بر آن است که به رسمیت شناخته نشود. عادی و سطحی بودن در چنین جهانی، گزینه ایست که زنان را بیش از مردان وسوسه می کند. گو اینکه در نهایت باز با آنان منصف نیست و با غفلت از دشواری های خود بودن و اصیل بودن برای زنان، از بلاهت و کم مایگی فهم و فکر زنانه انتقاد می کند و ایشان را غیرقابل اعتماد نمایش می دهد."

وضعم این است.

- سوگناک ترین مبارزه آن است که دشمنت، عزیزانت باشند. باید شکست بخوری و نقش زمین بشوی. چون اگر برنده شوی بیشتر جگرت می سوزد.

- پیامبر را نمی فهمیم مگر  در تلاش برای تغییر. این آدمها عوض نمی شوند، این رسم ها، عادت ها. پیامبری،خود، یک معجزه است.

- هیچ وقت نمی فهمیدم یعنی چه که آدمها سر جهاز دعواشان می شود. حالا که در برابر هر سوال یا نظری که بوی انتقاد بدهد،حساسیت نشان می دهم، می فهمم. جهاز به هزار دلیل بد است یکی اش همین تعصب.این یکی را یادت می آید چقدر وسواس به خرج دادی تا خریدی، آن یکی را مادر با چه بدبختی از فلان سفر آورد، این را برای خودش خریده بود اما گذاشت برای تو ،چقدر آن روز باهاش دعوا کردی و الکی گفتی اینها زشتند، آن یکی را با چه سختی خریدیم، لامصب تخفیف درستی هم نداد...جهاز یادآور سختی های دختر بودن است، روزهایی که آرزو کردی خودت پول داشتی، روزهایی که خودت را دوست نداشتی،گفتی من اصلا هیچ وقت ازدواج نمی کنم...فقط مردها شرمنده ی زن و بچه نمی شوند، دخترها هم شرمندگی می کشند.

- یک لحظه فکر می کنم وای این چقدر خوشگله.همه می پسندندش. از خودم چندشم می شود، از ذات بد-اصفهانی ام.

-یعنی در کمدهای بسته را هم باز می کنند؟ در این صورت شاید دعوا کنم یا غش!

- فلوتیو در کتاب محشرش"جمله های کوتاه عزیزم " می نویسد نبردهای کوچک مادر- دختری، همواره هستند، در جزئیاتی که اختلاف سلیقه وجود دارد و در انتخاب های بزرگی که مادران می خواهند دختران، آرزوهای ایشان را برآورند و دختران، مادران را ناامید می کنند. با این همه مادر، در تمامی زندگی دختر حضور دارد: «او بالای شانه ام است و اندکی نفس نفس می زند، مثل وقتی که کودک بودم.» (همان، ص240)

با مادر چه می توان کرد؟


به عروسها شلیک می کنید.

آدم وقتی ازدواج می کند ، تازه متاهل ها را می بیند؛

نگاهشان می کنی تا یاد بگیری،تا بدانی قرار است چه شود،

مثل آدمی که میخواهد آینده ی خودش را ببیند؛

بداند چه بر سر امیدهایش خواهد آمد ...

اما یک ماهی از عقدم نگذشته بود که روابط مشکوک شوهر ستاره لو رفت، کمی بعدتر متین و همسرش هم را زدند، خانه ی خودمان بود که مهر به دوستم نصیحت کرد که فکر طلاق را ازسرت بیرون کن...نه که قبلا این خبرها نبود یا من اهمیّت نمی دادم،نه

اما حالا هر خبری از این دست چنان قلبم را به درد(حتّی  درد جسمی ) می آورد که انگار تیر خورده ام؛

حالا که دارم به عروسی ام فکر می کنم ،حتی آسیب پذیرتر شده ام

دیروز که دردودل کسی را شنیدم دیگر فقط غم نداشتم،عصبانی بودم، دلم می خواست هردوشان را بزنم ، بگویم لعنت به همه تان، دلتان برای خاطره هاتان نمی سوزد،برای عکسهای تان،برای خوشی هایتان، حداقل به من رحم کنید،

شماها باعث شدید تمام روزهایی که باید خیالبافی می کردم را به ترس بگذرانم، هر وقت احساس خوشبختی کردم صورتهای غمگینتان به من می گفت که نباید مطمئن باشم ، در شادی ،امیدهایم را تهدید می کردید و در غم ها تمام وجودم را تسخیر می کردید،

به محض پیش آمدن هر مشکلی یادتان می افتادم یاد آنها که به سادگی، زندگی شان تمام شد ، یاد آنها که حتّی اندازه ی زمان و هزینه ای که صرف انتخاب لباس عروسشان کردند، صرف نجات رویاهایشان نکردند، ...

شماها مقصرید، شماها که آن همه زیبا بودید، خوشبخت بودید، موفق بودید، قوی و عاقل بودید و حالا اینقدر آسان ،ازدواج مریضتان را زنده به گور می کنید و هیچ تلاشی برای نگه داشتنش نمی کنید. شما که اینقدر ساده، کم آوردید و باعث شدید ترس، من را فلج کند. هش دار خوب است،احتیاط خوب است، من ناراحت آرزوهای واهی یا مدعی بودن یا غرور از دست رفته ام نیستم که از اول هم نداشتمشان، اما انصاف نیست که به خاطر شما، نهایت افق و آرزویم بشود به زودی  طلاق نگرفتن.

چه می شد می شنیدم که زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند، شاید اشتباه کنند اما زود جبران می کنند، این جوانهای تحصیلکرده دیگر بلدند زندگی کنند، بچه های اهل مسجد و هیئت شانشان اجلّ است از اینکه به آسانی به طلاق فکر کنند چه رسد که مرتکبش شوند،

چه می شد که کسی برایم می گفت دور و برت را نگاه کن، این همه آدم خوشبخت و شاد، نه که بی مشکل باشد اما هنر همین است، زندگی ات را مثل یک بچه بزرگ کنی و تروخشک کنی، آسان نیست اما لذت بخش است، نترس!همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود و تو هم مثل همه ی این آدمها خوشبخت خواهی شد.

غم نمی کشد.

فرار مغزها به جهنم،

دلمان دارد می رود.

مردها بی وقفه اشک می ریزند

و از دست من هیچ کاری بر نمی آید.

 دوام می آوریم.

معجزه است که از غم نمی میریم.


احمدی نژاد؛ یک آدم.

"مردی با کاپشن بهاره" را دیدم،

کاش مستندهای ما هم بتوانند به این درجه ی جذابیت و مقبولیت برسند.

البته بخشی ازجلب توجه چنین برنامه هایی مرهون "دیگربودن" شان است. من که از او برای مدتها خوشم می آمد، دوست دارم بدانم چرا دیگرانی از او خوششان نمی آمده است.

آقای دکتر احمدی نژاد دارد می رود و ما داریم بی انصافانه برای رفتنش بی قراری می کنیم.به عنوان کسی که دو دوره به آقای دکتر احمدی نژاد رای دادم و در سالهای اخیر پشت سرش حرفهایی زدم می خواستم بنویسم که چرا به او رای دادم، از او طرفداری کردم و در نهایت انتقادهایم از او بیشتر شد.

اما این کار را دوست خوبم ،حیران در اینجا: http://sibsorkh313.blogfa.com/post/16 به شکلی نزدیک به مطلوب من انجام داده است.

لذا فقط می افزایم که احمدی نژاد هم یک آدم است. من با علم به کاستی هایش و به خاطر برتری نسبی اش او را دوست می داشتم و می دانستم امام نیست. سوای برتری های نسبی حاکمان، همین کاستیهای آدم های معمولی است که تمنای حکومتی معصوم را دامن می زند.

با احمدی نژاد منصف باشیم، صرف نظر از آنکه دوستش داشتیم یا نه، به نفع ما بود یا نه و برای رئیس جمهور بعدی هم یادمان باشد که آنها هم آدمهایی هستند معمولی. با توقعات منصفانه به استقبالشان برویم و بیشتر دعای فرج بخوانیم.