مادر در غسال خانه

یا

 پس تشکل های زنان چه می کنند؟

یا

چه کسی نگران جمعیت است؟ چه کسی واقعا می خواهد کاری کند؟

خانم تازه از استرالیا آمده است. دو بچه دارد. تعریف می کند که اصلا بنا نداشتند بچه دار شوند اما از بس خانواده های پر از بچه را دیدند، از بس دوستان خارجی شان زاییدند، آنها هم هوس کردند.

پسرش را آنجا به دنیا آورد. خاطره زایمانش را طوری تعریف می کند انگار ملکه انگلستان بوده: «احترام و احترام، اینکه برای سونوگرافی اش هم دکتر زن خواسته و آنها پذیرفته اند، پرستاری که فقط به او روحیه داده و حتی دستش هم به او نخورده است و اینکه پس از زایمانش آنقدر خوشحال بوده که شوهرش به او حسادت می کرده است.»

مادرهای جمع خیره به او نگاه می کنند و آه می کشند.

بعد می گوید که چقدر بچه داری آسان بوده، همه جا برای عبور و مرور با کالسکه مناسب است، می گوید یادش نیست یک روز هم به خاطر دردسر بچه کوچک داشتن خانه مانده باشد یا کاری نکرده یا جایی نرفته. می گوید بچه دارها در عیش مدام بوده اند.

آنقدر به او خوش می گذرد که باز تصمیم می گیرند بچه بیاورند ولی مجبور می شوند برگردند.

از اینجای قصه صورتش سرخ می شود، سیاه می شود. با بدبختی دکتر سونوگرافی زن پیدا می کند که همان روز نمی آید. در مملکت مسلمین اعتراض می کند، چقدر دعوایش کرده اند و گفته اند معلوم نیست خودش چه دردی دارد!!

زنها در زایشگاه مثل جنازه های در غسال خانه اند. پرستار مدام چکشان می کند. وسط جمع همه کارهای خصوصی انجام میشود. ماما روی شکم مادر می افتد و شی زاید(بچه) را با فشار بیرون می فرستد. در اتاق باز بوده و آدم ها رد می شده اند و اصلا هم مهم نبوده که اینها دیده می شوند، چقدر با او بداخلاقی شده، چقدر مثل یک مجرم، مثل یک آشغال، بعد دوباره و سه باره با غیظ می گوید مثل یک جنازه که هیچ اختیاری ندارد، هیچ.

مادرهای جمع شروع می کنند به اضافه کردن خاطراتشان.با خشم.

میگوید که اینجا یکی دوبار سعی کرد مثل استرالیا بچه را بردارد و بزند بیرون. بچه از کالسکه افتاد. پله ها، راه ها، غرهای مردم و هیچ کس کمک مادر نمی کند. می گوید خانه نشین شده، حس افسردگی دارد...

می گوید دیگر حاضر نیست اینجا بچه بیاورد.

بعد همه شان با شفقت به من نگاه می کنند و می گویند: اما تو نترس. خدا بزرگه.

***

هم چنین بخوانید از

http://deevarha.blogfa.com/post/51

و

http://tarjomaan.com/vdcf.ydeiw6d0jgiaw.html

 

آه

 

http://deevarha.blogfa.com/post/50

 

و

http://tarjomaan.com/vdcf.ydeiw6d0jgiaw.html

ساعت ها

من در هجده سالگی گواهینامه گرفتم. کمی رانندگی کردم. بعد فاصله ای افتاد و بازآموزی رفتم و فاصله ای افتاد و ...

واقعیت این بود که در آن زمان من نه نیاز به رانندگی داشتم، نه علاقه و نه امکانش را. اما ملت می گفتند لازم است و من رفتم.

حالا بعد از سال ها نیاز به رانندگی پیدا کرده ام و باز باید آموزش ببینم.

یک مرز باریک وجود دارد میان  دودسته:

1-اموری که باید از قبل به آنها مجهز شوی تا به وقتش درنمانی، مثل مهارت های ارتباطی.

اینها مثل اسلحه ای هستند که اگر به موقع به آن مجهز نشوی، دیگر در میدان جنگ نمی توان چاره ای یافت.

2-اموری که تا لازم نشده اند، به سراغشان رفتن فایده ندارد. مثل کلاس زبان های بی خودی که ملت هی از بچگی می روند. غالبا ما در این امور بیشتر عجله می کنیم و وقت و هزینه و جانمان را صرف می کنیم .بعد یا هرگز از سرمایه گذاری مان استفاده نمی کنیم یا ناچار می شویم دوباره زمان و هزینه و جانی صرف کسب آن در زمان مناسب کنیم.

به نظر می رسد جامعه ما خیلی دچار این حرص تجهیز عجولانه در حوزه آموزش است و البته تاخیر خوش حالانه در حوزه مهارت های لازم برای زندگی هر آدمیزاده ای.

خدایا تمیز زمان مناسب برای هر کار را به ما عطا فرما. آمین.

 

چه کسی ادبیات را به بچگی ها داد؟

آیا این کتاب های فارسی بود که مرا با ادبیات آشنا کرد؟

هرگز!

واقعیت این است که این بهروز بقایی بود که مرا به ادبیات علاقمند کرد. منصفانه نیست که اصلا اسم آثار او در این حوزه را یادم نیست.

اما یادم هست که نقالی های او و دختر نوجوانی که به او می گفت دایی، حوصله من و شاهنامه را آشتی داد. یا سریالی که اصلا یادم نیست به او چه ربطی داشت، با بازیگری یوسف تیموری، به من آموخت باید از ادبیات فارسی، حرف زدن را یاد بگیرم.

یا دنیای شیرین که اهمیت نوشتن را آموخت. نوشتن به مثابه آیین نسل ما.

یادم هست در مجموعه هایی با حضور یک مهتاب خانم -که حتی فامیلی اش را نمی دانم- یک عالمه شعر و متن درست می شنیدم.

در تله تئاترهایی از او با عرفا و شاعران ایرانی آشنا می شدم. هنوز تصویر بایزید را که پسرکی بازی می کرد یادم هست. این اولین ملاقات من با بایزید بود و البته آموزنده ترینش برای یک نوجوان ایرانی .

و بسیار  و بسیار و بسیار

چه شد که اینها یادم آمد؟

خیلی اتفاقی. تلویزیون را روشن کردم و خندوانه بود و ناگهان بهروز بقایی که معلم ادبیات من بود، بیش از هر کسی.

کاش می شداین تشکر را دست به دست بچرخانید و برسانید به او، به کسی که به نسل من بسیار از فرهنگ، زبان، سخن، تاریخ و هویت ایرانی آموخت.

به کسی که دانشگاهی نبود.

به کسی که هیچ یک از عموها و خاله های فعلی و یا مجری های هیجان زده نوجوان جایش را نگرفتند و من به این سبب برای فرزندانم متاسفم.