من در هجده سالگی گواهینامه گرفتم. کمی رانندگی کردم. بعد فاصله ای افتاد و بازآموزی رفتم و فاصله ای افتاد و ...

واقعیت این بود که در آن زمان من نه نیاز به رانندگی داشتم، نه علاقه و نه امکانش را. اما ملت می گفتند لازم است و من رفتم.

حالا بعد از سال ها نیاز به رانندگی پیدا کرده ام و باز باید آموزش ببینم.

یک مرز باریک وجود دارد میان  دودسته:

1-اموری که باید از قبل به آنها مجهز شوی تا به وقتش درنمانی، مثل مهارت های ارتباطی.

اینها مثل اسلحه ای هستند که اگر به موقع به آن مجهز نشوی، دیگر در میدان جنگ نمی توان چاره ای یافت.

2-اموری که تا لازم نشده اند، به سراغشان رفتن فایده ندارد. مثل کلاس زبان های بی خودی که ملت هی از بچگی می روند. غالبا ما در این امور بیشتر عجله می کنیم و وقت و هزینه و جانمان را صرف می کنیم .بعد یا هرگز از سرمایه گذاری مان استفاده نمی کنیم یا ناچار می شویم دوباره زمان و هزینه و جانی صرف کسب آن در زمان مناسب کنیم.

به نظر می رسد جامعه ما خیلی دچار این حرص تجهیز عجولانه در حوزه آموزش است و البته تاخیر خوش حالانه در حوزه مهارت های لازم برای زندگی هر آدمیزاده ای.

خدایا تمیز زمان مناسب برای هر کار را به ما عطا فرما. آمین.