بی جا شدگی
دوستی پرسیده بود که چرا به وقایع روز، واکنش ندارید و شما را چه می شود و آیا این انفعال و سکوت، حق است و....؟
خیلی حرف زدیم، درباره اینکه واکنش چیست و فعالیت چیست و اینکه همیشه حرف زدن، کنش نیست
و اینکه اساسا به این حجم از وقایع چه طور می توان و آیا باید واکنش نشان داد و...
ولی یک حرف دیگر هم بود:
به او گفتم که با پایان عصر وبلاگها، امثال من بی جا شده ایم.
ما که اهل شنیدن بودیم، به زور کانالهایمان را راه انداختیم و دوستشان نداشتیم و با این حال تحملشان م یکردیم تا اینکه هربار با بسته شدن پیام رسانی، همه چیز به باد می رفت؛
بعدتر سعی کردیم خودمان را با رسانه تصویر-محور اینستا تطبیق دهیم، با استوری های واتزآپی با دیگران حرف بزنیم و باز هنوز جان نگرفته، تمام شد؛
حالا کجا برویم که با "دیگری" سخن بگوییم؟
ویکتور هوگو گفته بود میان شمال و جنوب، تا ابد چوبه دار جان گرا برپا خواهد بود.
میان ما و بسیاری، فیلترینگ!
عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو