بله من هم از همانها بودم.از همانها كه هركس با من مشورت يا گلايه اي مطرح ميكرد،به شدت به صبر و فقط صبر تشويقش ميكردم. از همان هايي كه هميشه نگران خانواده اند و مطمين بودم اگر زنها و شوهرها و بچه ها كنار هم باشند،به هرحال براي همه بهتر است.
من از آنهايي بودم كه در مقابل هر شكايتي،يك وضعيت بدتر را تصوير ميكردم و از شكايت كننده ميخواستم كه صبر كند.اين طور بودم و بودم تا با كسي آشنا شدم كه هنوز مادرش در پنجاه سالگي از پدرش كتك ميخورد و من صورت سياهش را با عينك آفتابي در روزهاي غيرآفتابي ديده بودم،برادرش درنتيجه رفتارهاي پدر، افسردگي حاد داشت،خواهرش اعتياد و خودش هنوز دنبال چاره اي بود.بااين همه باز هم من نميتوانستم به راه حلي جز صبر و ماندن،علي رغم همه چيز، فكر كنم.

اينطور بود و بود تا زني را ديدم كه كتك نميخورد ولي همسرش خيلي عادي صدايش مي كرد:كثافت، راه به راه نصف شب و روز از خانه بيرونش ميكرد و او دنبال راه حل ميگشت. راه حل ها يا طلاق بود و يا ماندن.من ماندن را توصيه ميكردم و خودش يكي دوبار طلاق را پيكيري كرد.ولي نشد. به خاطر همه حرفهاي ما و البته دخترش ماند اما هر روز عجيب تر ميشد،عقل و روح و تنش كج و كوله تر ميشد.ديگر نه عقلي در او ميديدم،نه ايماني.
اين طور بود و بود تا روزي كه به مراسم ترحيم زن جواني رفتم كه ميدانستم مشكلاتي دارد،ولي از شدتش خبر نداشتم.مرگ به خاطر سكته قلبي بود.كل مراسم اين طور بود كه هركس وارد ميشد صريحا يا تلويحا ميپرسيد خودش را كشت؟يعني به نظر همه مطلعان،او قاعدتا بايد خود را مي كشت. و برادر و خواهرش گزارش پزشكي قانوني را ارائه مي دادند:نامبرده سكته قلبي به دليل فشار عصبي در ساعت...
من ديگر آن طور نيستم.كسي كه زنها و بچه هاي واقعي را در خشونتهاي درمان ناپذير ديده باشد،آن طور نمي ماند.مي فهمد جسم اين زنها و بچه ها نيست كه فقط آسيب مي بيند،عقل و روح و ايمان و سعادت جاودانشان