تاسیانه ی ترس

افطار،مهمان بانو می شویم و می فهمیم دعوتمان کرده اند به صرف تاسیانه.ما خانواده ی شوهریم.

تاسیانه را خانواده ی دختر می دهند، یک عالم غذا و هدیه ای اغلب طلا و بسته به خانواده ها تجملاتی تر هم می شود که بشود.

از مادر معنایش را می پرسم.

مادر می گویند غذاها یعنی که مادر جوان هوس کرده و مادرش برایش فراهم کرده است.همین.

هوس زن و پذیرایی از خانواده ی شوهر؟!

مادر می گویند این رسمها کسی را نکشته و همه سالهاست که این کار را می کنند و من بی خود گیر می دهم و...

و هدیه چه؟ مادرمی گویند هدیه است دیگر. والدین دختر خوشحالند که نوه دار شده اند.

می دانم چیزی را پنهان می کنند.این رسم هم بوی ذلت می دهد . مادر نه ماه باردار است، مادر دوسال شب و روز بسته به نوزاد است، مادر تا سالها باید زحمت بچه را بکشد. آن وقت پدر و مادرش باید به خانواده ی دامادشان هدیه ی زوری بدهند که چه؟

 بوی ترس می دهند،جهاز، شام بعد عقد و شام بعد شام عروسی و تاسیانه و سیسمونی و ...همه بوی ترس می دهند.

عاقبت می فهمم تاسیانه یعنی خوشحالی والدین  که دختر بچه دار می شود و دیگر نمی ترسند که خانواده ی شوهر به خاطر بچه دار نشدن یا به بهانه ی دیگری و بدون منع بچه، دختر را بیاندازند بیرون. تاسیانه یعنی خانواده ی زن حالا کمتر می ترسند.

مادر راست می گویند. این رسوم آدم را نمی کشد. هر کس هم نتواند مختصرتر برگزار می کند. مسئله یک ظرف غذا یا هدیه های زوری حتما طلا یا اسباب خانه یا کمد و لباس بچه نیست.

مسئله، ذلّت زن است که در همه ی اینهاست، ترس پدر و مادر دختر است که در همه ی اینها داد می زند،مسئله بار اقتصادی شان نیست، بار معنایی شان است که زن آنقدر مایه ی زحمت است که باید کلّی رشوه و باج رویش بدهیم تا یکی ببردش و نگهش دارد و هر روز هم بترسیم که خوشش نیاید و پسش بدهد.

سر سفره ی تاسیانه ی بانو نشسته ام و ترس را در چشمهای بانو می بینم که نکند چیزی به حد کفایت خوب نباشد . مردهایمان آنقدر فهیم هستند که بگویند این بازی ها دیگر زشت است و من سعی می کنم معنای بازی را جدی نگیرم و قسم می خورم برای دخترم تاسیانه ندهم و جهاز ندهم وسیسمونی ندهم و هرچه یعنی این دختر مایه ی زحمت است، را ترک کنم که این دختر اقلا قد یک آدم حرمت دارد و هرکس نمی خواهدش، نبردش.

سعی می کنم این بازی ها را بازی بگیرم و این همه فکر نکنم که پیغمبرم ، حرمت زنان را ملاک بزرگی مردان دانست.


*این حرفم، شکوه از تجملات نیست که آقایان بگویند آنها هم شکوه دارند.این حرفم آن جهت و حیثیت رسوم زشت را دربرمی گیرد که معنایشان ،ترس و حقارت زن است.رسومی که حداقل حقیر ندیده ام آقایان را هم شامل بشود.

اگر هست ،اعتراض کنند.

مسئله ی تجملات و سایر رسوم غلط، به جای خود.

 

گفتمش


بالاخره گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که انقلابهاتان را کرده اید  و به ما که رسیده شاه شده اید.خودتان اینطور ساختیدمان. اما حالا از ارزش هایتان خوشتان نمیاد. او هم گفت :"نه خوشم نمی آید."

خب راستش دلم می خواست دردش بیاید ، دلم می خواست بگوید "بچه تو می دانی ارزش یعنی چی؟ تو می دانی من چرا با این مرد ازدواج کردم؟ یا چه طور؟ "و من بگویم "بله می دانم.آن مهریه های عجیبتان ، تشریفات نداشتنهاتان انقلابی گیریهاتان *را می دانم که حالا حرصم می گیرد از فکرتان، زندگی تان، ارزشهای طاغوتیتان."

اما عیشم را منقص کرد و گفت از این ارزشها دیگر خوشش نمی آید. بماند که از این صراحتش با خودش و من، خوشم آمد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که "نمی دانم" توجیه اشتباه نیست. برو بدان.

گفتمش. یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ...

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که چرا نمی رود عین بچه ی  آدم، تلاش کند تا به محبوبش برسد و دست از این تنبلی و شهیدنمایی و ناکام نمایی بردارد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ..

کلی نگفته دم دهانم هست که اگر کسی مراقب نباشد به سمتش شلیک می کنم. مثلا حاج خانم که اگر باز برایم دلسوزی کند می گویمش:می توانم اما نمی خواهم شبیه او شوم. اگر آن آقا برایم منبر"خودت باش" برود می گویمش خودت،خودت باش زیر بار این یکی ادا نرو. اگر دکتر دور روشنفکرانه بردارد رفتارش با زنش را بهش یادآوری می کنم، اگر...

و بعدش؟ از همین بعدش می ترسم.

باید راه خوب و غیرمسلحانه ای پیدا کرد و چیزهایی را گفت، تا چیزهایی درست شود و اگر نشد هم، نگفته ها خفه مان نکنند.

*گیری: تلفظ اصفهانی "گری" مثل انقلابی گیری، لوطی گیری...