صدای النگوها

 مثلا وقتی چندتا مرد تا شب سر کار مانده اند، یکی شان ممکنه بگه :برم یه دست کوبیده بگیرم؟ یا مثلا : "خبس یخته پنیر بخرم ، نونم داریم. هان؟"

بعد یکی شان باشد که بگوید: " من که میرم شام با صدای النگوها بخورم. شوما خود دانید." یا مثلا " نه دیگه. من هوس شام با صدای النگوهای عروس ننه کردم. خدافس."

این یکی ممکن است شبیه حج مرتضا باشد یا شاید خود حج حسن است.

این یک مرد است که نمی گوید دلم هوای زنم را کرده، هوای اینکه هی برایم غذا بکشد، گوشتهایش را جدا کند برایم بگذارد،

نمی گوید دلم می خواهد دستهایش را ببینم که خسته شده،

نمی گوید دلم هوای زنم را کرده، از صبح ندیده امش،از صبح تا حالا،

فقط می گوید"شام با صدای النگوها" می خواهم.

* شما می دانستید در زبان و فرهنگ فارسی چنین اصطلاحی هست؟ من که پایش غش کردم.

*برای خودم متاسف شدم که همیشه از النگو متنفر بوده ام.

جهاز: افکار

-        شاید این مال عهدی است که عروسها نه ساله بودند و دامادها هفده ساله. نه دختر عقلش می رسید باید برای بک خانه چه بخرد و نه پسر عرضه اش را داشت. حالا جهاز، برای عروسهای بیست و اندی ساله و دامادهای سی و اندی ساله چه معنایی دارد؟ جز بی عرضگی و نافهمی؟

دختری که هنوز نمی داند باید یک اجاق گاز داشته باشد یا نمی تواند یک قابلمه معمولی برای خودش بخرد، را چرا زن زندگی می کنیم؟ پسری که نتواند چند وسیله ی ضروری برای زندگی  بخرد، چه طور می تواند از پس مخارج بعدی بر بیاید؟

البته که پسر نمی تواند چند دست ظرف فرانسوی و قابلمه ی کجایی و پرده ی فلان تومانی و ویترین و مبل و...بخرد. اما مگر اینها وسایل ضروری اند؟ چه می شود که آقا وسایل ضروری را بخرد، گیرم دوسه قلمش را هم خانواده ها هدیه دهند. فامیل هم که عصر پاتختی کادو می آورند به جای چرندیات تزیینی، دوسه قلم دیگر را. آن وقت این زندگی، زندگی نمی شود؟ آأم اگر یخچالش ساید بای ساید نباشد، می میرد؟ اگر ماکرویو نداشته باشد، طلاق می گیرد؟

وقتی می گویم با جهاز مخالفم، همه می پرسند مگر داماد می تواند همه ی اقلام جهاز را بخرد؟ می گویم نه. اما" وسایل زندگی" را می تواند، "باید" بتواند. و البته که من با آیینه شمعدان و خیلی چیزهای دیگر هم مخالفم.

-        جهاز هزار تا عیب دارد. یکی اش بازتولید فرهنگ قبلی است، اینکه نمی گذارد جلو بروی، تغییر کنی، خودت باشی. چشم وا می کنی و می بینی خانه ات شده عین خانه ی مادرت. دیگر به جهنم که تو می خواسته ای از ظروف به عنوان عناصر تزیینی استفاده نکنی یا به جای میز، سفره داشته باشی یا تا حد امکان کالاهای ایرانی بخری. والدین تو را در منگنه ی عاطفی می گذارند و از سر محبت همه ی سلایقشان و حتی آرزوهایی که برای خودشان محقق نشد را بر تو تحمیل می کنند. تاسالهاهم که نمی توانی جهاز را بریزی بیرون و زندگیت را شکل خودت کنی.این است که تو می مانی با یک خانه پر از اشیای ترحم برانگیز که با تو غریبه اند و گاهی با آنها دشمنی.

 جهاز در اصل مال والدین است. این است که خودشان هم می چینندش، تا مدتها هم امر و نهیت می کنند که چه باید دم دستی باشد و چه برای تزیین، چه را باید اینجا بگذاری و چه را آنجا.جهاز، خانه ات را و زندگی ات را از خیلی جهات مال آنها می کند. لذا مردهایی که برای جهاز ولع دارند، همانهایند که بعدها از دخالتهای والدین زنشان بیشتر خواهند نالید.

کاش قضیه به والدین ختم می شد. جهاز مال مردم است. روز چیدنش و دیدنش آدمها می آیند تا ته دل و جگر زندگی را می چینند و می بینند و تو دیگر فکر این نیستی که کاش خودمان دوتایی، خانه مان را خانه کرده بودیم. فقط دلت می خواهد حداقل لباسها و کتابهایت را از دست و چشم مردم محافظت کنی.

-        جهاز آدم را ناسپاس می کند. آدمی که اینهمه را بی تلاش به دشت آورده، قدرشان را نمی داند. این است که مادرها گاه حسرت می خورند که اگر می دانستم فلان وسیله را دور می اندازند یا داغان می کنند، این همه برای خریدنش جان نمی کندم. این جوانها قدر نشناس اند. هستیم.  وقتی آسان به دست می آوریم، هستیم.

-        جهاز آدم را بی خاطره می کند. خاطراتی که می توانستید از خریدهایتان باهم داشته باشید، از پول جمع کردنهایتان، از قلکی که مثلا رویش بنویسی 12 تا ظرف دیگر و هراز گاهی پولی داخلش بیاندازی. بعد با هم برویم برای خریدش، کلی بچرخیم، کلی حرف بزنیم، سلیقه هایمان جور شود پولمان نرسد،جور نشود، ببحثیم، بستنی بخوریم، ریزوواریز کنیم، عاقبت بخریمشان بعد هربار می آوریشان، حظ کنی، همه ی خاطرات یادت بیاید ، بعد یک بار یکی اش می شکند گریه ات بگیرد، بعد که هی پولدار شدی و یک عالمه ظرفهای شیک خریدی، باز بگویی اینها چیز دیگریست و گوشه ی کمدی قایمشان کنی.

خاطرات جهاز، زن و شوهری نیستند، پر از نگرانی اند و عجله و ترس از آبرو و حرف مردم و اینکه چه مد شده و لیستی که "باید، باید" همه اش را بخری و تمامی ندارد و شمارش مدام پولهای باقی مانده و...خاطراتی که سعی می کنی فراموششان کنی.

-        جهاز، اجباری است. مثل یک بدهی است که خانواده ی دختر به پسر دارند. یک وظیفه که بعد همه می آیند بررسی می کنند درست انجام شده یا نه، کسی واقعا تشکر نمی کند، کسی نمی گوید بمیرم برایتان که این همه اذیت شدید. گاهی هم ایرادی در این ادای دین پیدا می شود که به خاطر آن می شود عروس را و خانواده اش را له کرد، تحقیر کرد. مثلا می شود گفت که یخچالش چرا ایرانی است یا چرا دوتا تکه مرغی ندارد یا اینها اگر آدم حسابی بودند، ماکروویو را کم بچه شان نمی گذاشتند. می شود حتی یک داماد تا سالها جگر عروس را خون کند که چرا جهاز تو مثل خواهرت یا خواهرم نبود.

بله دیگر. جهاز یک وظیفه ای است که باید درست انجام شود. کسی برای انجام وظیفه از تو تشکر نمی کند اما اگر درست انجامش ندهی، تنبیه می شوی. هیچ کس هم نمی گوید حالا یخچال خارجی یا دو تکه  مرغی قرارست چه تاثیری بر زندگی این بچه ها بگذارد؟

جزئیاتش هم تخلف ناپذیر است. نهایت انقلابم این شد که سطل آشغال برای پذیرایی نخرم که خدا می داند چه استرسی به خانواده ام وارد کرد.

-        جهازم را دوست نداشتم، به جز دستکش های پلاستیکی اش. همانها که روزهای اول بعد عقدم، بابا یک روز خرید و آورد و با یک جدیتی گفت اینها مال جهاز توست. آن روزها هنوز چهار صفحه ی آ. چهار لیست جهاز را هم حتا نگرفته بودیم، شروع هم نکرده بودیم، بعد بابا ایستاده بود با یک جفت دستکش ظرفشویی لابد دو سه هزار تومنی و یک عالمه جدیت توی صورتش بود و عزم خریدن همه ی چیزهایی که قرار بود افتخار و آبرو و راحتی من باشند و نشان بدهند من برایشان چه مقدار عزیز بوده ام و حس می کرد بسم الله همه ی این کارها را گفته و یک قدم لابد جلو رفته و کمی خوشحال بود و من می توانستم ساعتها پای همان دستکش های پلاستیکی که نمی دانست رنگشان مناسب جهاز هست یا نه، گریه کنم.