ممیزی زنانه

 وبلاگ نویسی نوعی خودنمایی است.شخصی نویسی خودنمایی تر.

 از شخصی نویسی خوشم نمی آید. به بیان دقیق خوشم می آید اما می پرسم چه فایده؟ در حرفهای غیر شخصی ات خیری هست که شخصی هم بنویسی؟

اما همیشه وسوسه اش بود و هست.وسوسه ی حرف زدن، درد و دل کردن.خود بودن.

اما زنها عادت به خودسانسوری دارند.کلی زن می شناسم که فرهیخته و اهل قلم و می خواهند و می توانند وبلاگ بنویسند اما نمی نویسند، چون آن را نوعی خودنمایی،احیانا بی حجابی و نهایتا بی حیایی می دانند؛ یا نهایتا با اسم مستعار و احیانا تظاهر به مذکر بودن+عذاب وجدان از این دروغ ، می نویسند یا دیر به دیر یا به شدت "شخص زدایی شده"

درست همان طور كه رو می گیرند و صورت مي پوشند.

اما من "از "اینجا دوستی ندارم.دلم می خواهد با آدمهایی ،اینجا دوست شوم و برای دوست شدن باید حرف زد.

اما سوای فایده، شخصی نویسی چه اهمیتی دارد؟اینجا از ما چیزی نمی ماند.می نویسی که بمانی؟

به قول سالینجر نوشتن چیزی نیست جز مذهب شخصی تو. اما  این همه عاشق نوشتن و خوره ی کتاب و بلاگر  و نت باز و کلمه باز این مذهب را عوامانه نکرده؟ من هم در نوشتن يك عامي ام.

انگار  دارم دچار نوشتن مرضی میشم.آن چه لازم است را نمی نویسم.آنچه نباید را مدام می خواهم بنویسم.اسمش را بگذاريم استكتاب مثل استسقا، نوشتن مرضي.

 دلم می خواهد-گاهی-در اینجا را تخته کنم.

برای تو و تو، دوست و آجی

اصلا قبول نیست که در یک روز هر دوتان بگویید می خواهید بروید.

چه بگویم؟ چه بنویسم؟ که غصه  تان بیشتر نشود و نمک به زخمتان نشود و  ......

دوری تان مرا نمی کشد البته.خب همین سخت است دیگر.این که باید با دوری تان زندگی کنم....

می روی و خانه ی دل مرا

عنکبوتها اجاره می کنند.

در پناه خدا باشید ای همه ی دورها،دوستها، عزیزها.

علائم حیاتی

مارک طلایی چادر با ادوکلن راحت پاک می شود.

کمی عطر بزنید رویش و بعد بدون آب به هم بساییدش.

آب که ببیند، سخت پاک میشه.

زنده باد این عاشقانه

امسال خیلی شلوغ بود یعنی جدا در مقایسه با اخیر خیلی شلوغ بود. لذا ما این جمله را هزار بار گفتیم و از ملت شنیدیم:چقدر مردم خوبند. چقدر شریفند و هی آدمها هم را دوست داشتند و دلشان می خواست  نگاه لبخند دار کنند.

 از این "سرنشین" ها لذت بردم.یک عالمه یعنی یک عالمه بچه دیدم: راه افتاده ها، بغلی ها، کالسکه ای ها و سر نشین ها. فکر می کردی این بچه هفتاد سالش بشه، باز بیاد راهپیمایی.

 

همه بودندها.(البته این مال برگشتنی است که خلوته)

 

به میدان امام نرسیدیم، اصلا جمعیت از چهارراه نرسیده به میدان قفل شد. قبلاها می شد رفت داخل میدان.

یه خانمی به یه آقای وزیر شعار گفت بگو: آمریکا فکر نکنی ما زنیم/ تو دهنت می زنیم!  

کشته ی شعارهای مردمی ام.عوض فرمایشی ها که خنک اند. 

نهایتا عالی بود. عمیقا شاد شدم، عاشق همه شدم، افتخار کردم و امیدوار شدم.

پس وای بر گندزنندگان

-          کل ایمیل ها را ترکانده است یکی!

-          ایستاده ایم کناری.هی نرم نرم موج می خوریم.ناگهان یک موج بزرگ پشت سرمان، برمی گردیم. یک فسقلی ذومحاسن  الکی به یک پسر جوان متین معمولی گیر داده که کارت پایان خدمتت کو؟ ارائه می دهد. جوان ترسیده. فسقلی که کم آورده اخم هایش را می کشد تو هم؛ فرمان می دهد که" برو.بدو. برو می نم." نمی دانم چرا هیچی نمی گم.فقط چشم غره می روم.بلند بلند به هم راهم می گم که جغله ی احمق را دیدی؟ یه کاری می کند سال دیگر این جوان نیاید. جنبه یک کارت بسیج نداریم،حیف از بسیج.

هم راهم نمی پذیرد.به نظرش اقتضای سن جغله این گندکاری است.باید آن جاهلی را یافت که به این بچه  مسئولیت می دهد و پرش می کند که تو نماینده ی خدا و نظامیُ.بقیه هم آدم نیستند. عیشمان را گند می زند پسرک.تا رسیدن به خانه فحش می دهیم به گند زنندگان به هر آنچه برایمان عزیز است. پس وای بر گندزنندگان.

ایستادگان

با احترام به تمامی  آنان که به ما کرامت بخشیدند،

دلم می خواهد  برخیزید، برخیزید ای شهیدان راه خدا؛البته که هنوز تا رسیدن به رویاهای شما خیلی راه مانده،اما برخیزید و این آدمهای خوب، این بچه های شبیه شما، این همه اتفاق خوب را ببینید."

راستی یادمان باشد اگر چشم بر زیبایی ها ببندیم، خودمان را محروم کرده ایم؛ فقط همین.

و البته که باید هزار تا کار دیگر انجام داد و البته که ما همه باید و می توانیم همه چی را بهتر کنیم، اما آنچه داریم را هم ببینیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم میخاست یک متن حسابی برای این دهه، این دهه ها بگذارم، نشد. دعایمان کنید.

مرد زیبا

حج مرتضی آدمی بود مثل همه ی آدمها که باید می آمد، زندگی می کرد و می مرد؛

اما من در ذکر  او برای خودم و شاید شما خیری دیدم که روایتش می کنم:

حج مرتضی مثل مردهای قصه های قدیمی بود؛ قد بلند و تنومند،با ابهت، عاشق فیلم پهلوانان نمی میرند، اصلا هم از این مدل اصلاح صورت هایی که "کسوت سبیل را می برد" خوشش نمی آمد!

حج مرتضی مثل مردهای قصه ها خیلی هم مهربان بود، به همه ی دختربچه های زشت فامیل می گفت: عروس خوشگلم! پیش پای پسرهای خجالتی بلند می شد! برای همین حالا همه شان ماتم گرفته اند.

حج مرتضی لوطی مسلک و حاتم صفت بود، دریادل و همیشه دست پر؛ دستش را می آورد جلو و وقتی با او دست می دادی یک شکلات می گرفتی، برای همین همه ی بچه های مسجد تا می دیدندش صف می کشیدند برای دست دادن!

آنان که مردان ایرانی، خاصه  اصفهانی، نسل گذشته را می شناسند، به عظمت این پی می برند که حج مرتضی که شکل پهلوان های قصه ها بود، پیش جمع به زنش می گفت" دستتان را بوسیدم،حاج خانم"

که مثلا آبی داده دستش.

سر غرورش به آسمان می سایید اما بارها دست مادرش ، خواهرش، دختران عزیزش را می بوسید  شبیه پیامبرش؛

حج مرتضی دانشگاه دیده نبود،اما یک اتاق کتاب داشت؛

حج مرتضی دل رحم بود، گریه اش را دیده بودم ،با تعجب.

حج مرتضی ، پهلوان، یک مرد با همه ی معانی خوبی که می شود به "مرد" داد،حج مرتضی زیبا بود؛

ذکر نیکی های حج مرتضی بیش از اینهاست،

او مثل قهرمانی که از یک قصه به دنیای ما آمده، نشان داد می شود...می شود مثل افسانه های پریان مثل مردهای زیبای قصه ها زندگی کرد و ما هر بار که دیدیمش از نو حیرت کردیم، 

حج مرتضی و همه ی آدمهای خوب را شاد کنیم در زندگی دیگرشان با یک صلوات.

با خود.

- آدم با کسی دعوا می کند که یه جورایی براش مهمه، احیانا دوستش دارد، حس تعلق دارد ...

وگرنه با در و دیوار که کاری ندارد.

- منبعش را نمی دانم اما راوی اش هم دکتر است هم آخوند درست حسابی، گفت: یکی آمد محضر رسول الله گفت در فلان خیمه دارند زشتی مرتکب می شوند.رسول الله اعتنا نکردند؛

باز گفت.اعتنا نکردند؛

باز گفت، با ناراحتی به امیر مومنان گفتند برو ببین چه خبره.

حضرت علی (ع) رفتند، چشمها بسته، با شمشیرشان به تنه ی خیمه می زدند و فریاد که: کسی اینجاست؟

آن قدر که در رفتند.

- می گویند گناه خودت را هم جایی نگو. اشاعه ی فحشا می شود.

-آمده اسم گفته ،آدرس داده، مبادا نبینی، توضیح داده، بعد می گه بیا بیانیه بده مبادا کسی بی خبر بماند.چه تقدسی!

- بعضی تهمتها حد داشت تا یادم می آید.

- آن که شما می فهمی ، ما هم می فهمیم.آن که سرش غیرتی میشی، ماهم میشیم.آن که اعتقاد داری، ما هم داریم. اما نظر خدایی نداریم که حکم کنیم خائن است و شریک قاتل و... شما ببخشید.

می آییم اعلام موضع کنیم، می بینیم خط کشیده اید که یا رومی روم یا زنگی زنگ. هر رنگ هم باشی باید فحش بدهی. شما ببخشید که جرئت فحش دادن نداریم.ببخشید که دلمان می خواهد هم حرفمان را زده باشیم و هم تهمت نزده باشیم و خدایی نکرده باشیم و به کلامی دودمانی بر باد ندهیم و...

- این نامه درباره چندین نفر است. خلط مبحث نکنید.

نتیجه ی اخلاقی یک ملاقات

در زندگی تان یه طوری باشید که مردم به خاطر دیدن تان، به کارهای بی نهایت مهم و بی نهایت اضطراری شان بگویند: به جهنم!

برای سلامتی و طول عمر این طور آدمها دعا کنیم.

 

انتقام اکلیلی

جلوی آینه ایستاده. از رنگ دیوانه ی پیرهن زرد و سبزش خیلی خوشم آمده.  با لبخندی بزرگ نگاهش می کنم. حتما بابت همین است که به سمتم بر می گردد. بهش می گم :«پیرهنت خیلی خوشگله.مبارک» می گوید:«داشتمش اما نمی پوشیدم. می خواستم نو بماند.»چشمک می زند.

 رژ لب نارنجی اکلیلی ای را از کیفش در می آورد. کمی نگاهش می کند، انگار که شکسته یا چیزیش شده. بعد می زند.درش را می بندد.آدم هیچ وقت نمی تواند فکرش را بخواند. همان طور رو به آینه می گوید :«این را هم زیاد نمی زدم.خیلی خوشگله. می ترسیدم تمام بشه. می خواستم فقط واسه اون بزنمش. »

قضیه را می دانم. آخه آدم این جور موقع ها باید چی بگه.چه جوری می شه دلداری داد. باز هم مثل همه ی موقعیتهایی که یک نفر پیشم ، تبدیل به خودش می شود، لال می شوم. کفرم بالا میاد.

در رژ را دوباره باز می کند.باغیظ می مالد روی لبش. انگار بخواهد یه بارکی همه اش را تمام کند. با دستمال اشک سیاهش را پاک می کند. لبخند می زند .می گه بیا بریم پیش بقیه.

آدم بی معنی نباشیم.

اصفهانی ها یک فحشی دارند-شاید جاهای دیگر هم بگند- فحش فلسفی ایست: بی معنی! 

این شکلی استفاده میشه: آدمی بی معنی! 

 اما بعد ایستادن پای بعضی چیزها لازمه، زیباست ،باعث میشه حس کنیم آدم ایم و وجودمان یک معنایی دارد.

فکر کردم در عصری که ویکتوریای انگلیسی برای فلسطین مبارزه می کند، من خیلی بی معنی ام اگر به خاطر دق دلی ام از رئیس جمهور یا تورم یا هرچیز دیگری نرم راهپیمایی.

میخام با معنی باشم  به زندگی اون آدمها اهمیت بدهم و به قول هوگو:هر جا بیچاره ای گریه کند،من در کنار او خواهم بود ان شاء الله.

خانه!خانه؟

چراغ را یک لحظه روشن می کند تا برای سحری بیدار شوم

من گیج خواب سعی می کنم  تصویر یک ثانیه ای اتاق را بشناسم:

نجف که نیست

کربلا هم

سامرا اصلا هتل نرفتیم

پس کاظمین است که یک شب بودیم

یک شب ...دیشب بودیم

آخ دیشب...پس اینجا

آخ اینجا خانه است

تا به حال ازپیدا کردن خودم در خانه این همه غمگین نشده بودم.

سلام

عیدتان مبارک

برای عید مطلبی از این عزیزتر نیافتم: جشن بچه ها

به ما هم دعا کنیدُ زیاد.

آیینه ی روزگار لبخند خداست

آرامش سبزه زار لبخندخداست

از عطر نگاه باغ ها دانستم

نام دگر بهار لبخند خداست

سال نو پر از برکت و خوبی و خوشی.

به همه دعا کنیم.