وبلاگ نویسی نوعی خودنمایی است.شخصی نویسی خودنمایی تر.

 از شخصی نویسی خوشم نمی آید. به بیان دقیق خوشم می آید اما می پرسم چه فایده؟ در حرفهای غیر شخصی ات خیری هست که شخصی هم بنویسی؟

اما همیشه وسوسه اش بود و هست.وسوسه ی حرف زدن، درد و دل کردن.خود بودن.

اما زنها عادت به خودسانسوری دارند.کلی زن می شناسم که فرهیخته و اهل قلم و می خواهند و می توانند وبلاگ بنویسند اما نمی نویسند، چون آن را نوعی خودنمایی،احیانا بی حجابی و نهایتا بی حیایی می دانند؛ یا نهایتا با اسم مستعار و احیانا تظاهر به مذکر بودن+عذاب وجدان از این دروغ ، می نویسند یا دیر به دیر یا به شدت "شخص زدایی شده"

درست همان طور كه رو می گیرند و صورت مي پوشند.

اما من "از "اینجا دوستی ندارم.دلم می خواهد با آدمهایی ،اینجا دوست شوم و برای دوست شدن باید حرف زد.

اما سوای فایده، شخصی نویسی چه اهمیتی دارد؟اینجا از ما چیزی نمی ماند.می نویسی که بمانی؟

به قول سالینجر نوشتن چیزی نیست جز مذهب شخصی تو. اما  این همه عاشق نوشتن و خوره ی کتاب و بلاگر  و نت باز و کلمه باز این مذهب را عوامانه نکرده؟ من هم در نوشتن يك عامي ام.

انگار  دارم دچار نوشتن مرضی میشم.آن چه لازم است را نمی نویسم.آنچه نباید را مدام می خواهم بنویسم.اسمش را بگذاريم استكتاب مثل استسقا، نوشتن مرضي.

 دلم می خواهد-گاهی-در اینجا را تخته کنم.