مرا به نام کوچکم بخوان.

اخیرا هر جا که می روم، دوستان مرا فعال امور زنان معرفی می کنند.

وقتی می پرسم :به خاطر چه فعالیتی ؟ جواب خاصی ندارند.

بعد من شوخیانه می گویم فعالیت ام در این حد است که به دیدن جهیزیه و سیسمونی ها نمی روم،همه حیرت می کنند و می پرسند مگر می شود و می گذارند و طرف چه می گوید و بقیه و آدم شوهرها و ...

چنین است که من یک فعال امور زنان به نظر می رسم.

هدا و الوشتد درون هر زن

یک زمانی درباره ی هدا گابلر ایبسن نوشتم،

بعد این بخشش را دوست داشتم،

حالا که حرفمان می اید و وقت نیست، می نویسمش:

در حقیقت هدا و الوشتد نماد دو گونه زن هستند که هر یک به دلایلی مردان را شیفته می سازند؛ الوشتد زنی فداکار، مطیع و مهربان است. او هویت خود را در مردش می جوید و این سرسپردگی البته سبب پیشرفت ظاهری مرد همراه او می شود.

در مقابل هدا زیبا، مغرور، آزاد و خودخواه است. او به کمتر از ملاك های عجيب و غريب خودش قانع نمی شود و ابایی از تحقیر یا آزار افرادی که او را درک نمی کنند، ندارد. آنچه شگفت آورست این است که تصاویر بسیاری از معشوقه ها و لذا احساسات مردان عموماً میان این دو زن در تردد است. یک سو زنی است که خودرأیی، آزادی، استغنا و حتی بی رحمی اش مردان را به تواضع وا می دارد و اینان را به واقع بدل به تصویر آرمانی"عاشق" می سازد؛ عاشق به معناي كسي كه جز تلاش و رنج و طلب و فناي خود بهره اي از عشق ندارد و با اين وجود از اين وضعيت خود راضي است و رنج عشق را با هيچ چيز معاوضه نمي كند.

 دیگر سو زنی است که مهربانی، تواضع، فداکاری، عقلانیت و بزرگواری اش مرد را در نقش اول رابطه و قهرمان آن قرار می دهد و با شادی به پشت صحنه بودن اکتفا می کند. در اين رابطه مرد بيشتر منتفع مي شود و محبوبيت زن نيز عمدتاً به نقش آفريني مثبتش در زندگي مرد منوط است.

این دو تصویر به گونه های مختلف در زنان نیز درونی می شود و بسته به عوامل مختلف تظاهرهایی از هریک را می توان در زنان دنیای واقعی نیز مشاهده کرد. ایبسن تنها این دو نمونه را به ما معرفی می کند: ملال آور و مهربان یا هیجان انگیز و ویرانگر. حال آنکه در جهان راستین، زنان بسیاری می دانند که از هر دسته صفات ذکر شده، چه چیز را و به چه اندازه دست چین کنند تا بتوانند هم زمان زیبا و مهربان، معشوق و مادر، دست نیافتنی و دلسوز، فداکار و والامرتبه و... باشند.

****

هدا گابلر به خوبی لیدی ال نیست اما خواندنی است.

بیست انگشت

این یک نقد فیلم نیست،

ولی وقتی بیست انگشت را دیدم خیلی درگیرش شدم. درگیر این که فیلم این همه موضوع مهم را به نظرم حرام کرده بود.

دلم خواست  ادمهای دنیا فکر نکنند من سطحی و/یا ذلیلم، دلم خواست به مریم و طاهره و بدری خانوم و مامان جون و فری و ثمینه و حاج خانوم همسایه و مهرو آلا و ...یکی یک دوربین بدهم و آنها درباره ی مسائل زنان یا اصلا زندگی های خودشان فیلم بسازند و بعد من نشان همه ی دنیا بدهم و بگویم زن ایرانی این است، البته غصه هم دارد اما غصه هایش این شکلی است، علاوه بر غصه، شادی هم دارد، عرضه هم دارد، زن ایرانی، هر چه باشد، آدم حسابی است.حداقل اگر آن است، اینها هم هست.

بعد اینها را نوشتم: بیست انگشت 

بعد گفتم خوبست به همین  مهرخانه - که سایت آدم واری است و من به خاطر عمق و وسعت نگاهش دوستش دارم- بگویم فراخوان دهد  زنها از خودشان فیلم بسازند و فیلم های زنها را پخش کنند؛

بعدتر دیدم بی بی سی فراخوان زده زنها خودشان را روایت کنند، بعد هی به صداوسیما فحش دادم و خودم و البته بی بی سی.

قلاده های طلا

۱-قلاده های طلا  از حیث یک فیلم فی نفسه ، صرف نظر از جهت گیری ها، فیلم خوبیه یعنی کارگردان فکر کرده، به شعور بیننده احترام گذاشته، بازیها اکثرا قوی اند ، غیر قابل حدسه و خلاصه در مقایسه با سینمای ایران که می ره جزء فیلمهای عالی.

۲- فیلم سعی کرده منصف و معتدل باشد؛ لذا علی الاصول نباید هیچ یک از طرفین معقول و منطقی دعوا را خیلی برنجاند، اما نکته ی جالب اینجاست که :

بعضی این طرفی ها معتقدند که فیلم به حد کافی خیانتها و خطاهای سران سبزها را نشان نداده، تعارف کرده، حق مطلب را ادا نکرده و... ناراضی اند.

آن طرفی ها هم معتقدند فیلم  حکومتی است، مظلومین وقایع را نادیده گرفته، خطاهای برندگان انتخابات را نشان نمی دهد و...ناراضی اند.

۳- من بدین وسیله عذر می خوام از همه ی کارگردانهایی که به فیلمشان گفتم: گل درشت یا افراطی یا بی انصاف، این وری باشند یا هر وری.

صحیح همان کار شماست که پیامتان را در قالب۱۵ دقیقه دیالوگ در حد بیانیه ،بی منطق و اعتدال، رو به دوربین با لحن داغان سخنرانی می کنید. آنها هم که می گویند پیام باید منتقل بشه اما نباید تابلو باشد، یا مثلا دم از اعتدال می زنند مخاطب را نشناخته اند، لااقل خیلی از مخاطبها را.شما همان طوری ادامه بدید.

این عکس را به یاد خاطره های خوب انتخابات گذاشتم. یعنی حیف آن همه اتفاق خوب که از دل و دماغمان بیرون آمد. حیف ما. حیف نزاع های دوستانه، شادیها، هیجانهای خوب...حیف ایران.

نظریه ی بدو دیره: مقدمه.

نماهنگ "بدو دیره" ی گروه بروبکس را دیدم. چون طی پستهای آینده می خواهم از کار ایشان به عنوان یکی از نقاط آغاز بحثم استفاده کنم، جوانمردانه است ابتدا قدری به خود کار بپردازم :

-          نماهنگ بدو دیره و سوسن خانم این بچه ها را دیده ام و باید بگویم با لذّت،خنده و تحسین ابتکاراتشان . به نظرم علی رغم مشکلات جزئی، کار آنها نمونه ی خوبی از تفریح، سرگرمی سازی، تجربه ی فضای شاد و موسیقایی در عین رعایت حداکثری هنجارها است.

من اگر می توانستم یک شبکه را اختصاص می دادم به تولید چنین کارهایی و دعوت از بینندگان برای ارسال کارهای خودشان ، پخش و حتی مسابقه میان آنها. این کار هزار و یک فایده داشت:

1-      تولید شادی

2-      جلب مخاطب

3-      کندن ملّت از ماهواره

4-      هدیه ی " دیده شدن" به جوانها و در عوض تامین کم هزینه ی محتوا و...

بپذیریم که برای این جوانهای پرشور، تفریحات شاد و هیجان انگیز تولید نکرده ایم و جوانهای ما خیلی نجیبند که با این فقر می سازند.البته بعضی هم نمی سازند می شود هزار آسیب اجتماعی. اگر به جای نصیحت، ده تا صدتا پیشنهاد شادی بخش،ارزان، آسان و حلال جلویشان می گذاشتیم، خیلی چیزها حل می شد.

-          به واقعیت برگردیم: این نماهنگ خیلی ازذهنیّات و آرزوهای جوانان ما را نشان می دهد: داشتن ماشین های لوکس، تجربه ی سرگرمی های گروهی، اهمیّت مد و لباس، دیده شدن و شهرت (که طبیعتا رسانه ی دولتی نمی تواند این خدمت را به تعداد زیادی عرضه کند، باشبکه خصوصی هم که مشکل داریم لذا ر.ج به بند قبل) و دغدغه ی اعتیاد...و  ذهنیتی که با این عبارات بیان می شود:

همه دخترا پشت درند           منتظرند جیغ می زنند

آخ اگه دیر بجنبی                   میان منو می برند

  یا همان" نظریه ی بدو دیره " ودقیقا از همین جاست که بحث ما آغاز می شود...

دشمن عزیز

اخیرا کتاب "دشمن عزیز" جین وبستر را مطالعه می کردم که بسیار لذت بخش و شیرین و به نوعی ادامه "بابا لنگ دراز" است. همین حس را با فیلم " ورود آقایان ممنوع" داشتم: این که چقدر دختران، مورد غفلت و کژتابانده شده اند و آثاری از این دست چقدر به دل من و بقیه خانمها و احتمالا همه می نشیند.

تصور ما از زنها به طور کلی و دخترها به طور خاص اصولا چیز مزخرفی است: اشیای لوکس دکوری بی حال و بی مزه ای که اگر ظاهرشان را در نظر نگیریم دل آدم را می زنند. این حس چنان رایج است که  برخی آرزو می کنند فرزندشان ، پسر باشد چون دختربچه ها خیلی ننر و خنک اند.

ولی رامبد جوان وجین وبستر یک وجه اشتراک دارند: آنها دختران را حداقل قدری صحیح تر می فهمند :  آدم، جوان، فعال با همه شیطنتها، آرمانها ، ارزشها، خلاقیتها و سایر صفاتی که پسران جوان و نوجوان را دوست داشتنی می کند اما در دختران مغفول می ماند! از این که اصولا لفظ جوان یعنی پسران گرفته تا تصویر چندشناک رسانه ای از دختران به مثابه موجوداتی رنگ شده، که جز ازدواج معنایی در زندگی شان نیست، هیچ حرکت فیزیکی ندارند و تنها فعلشان، انفعالهای اغراق شده و احمقانه است.

علی رغم هر ایرادی که بتوان به "ورود آقایان ممنوع" گرفت، من رامبد جوان را به خاطر درک واقع نگرانه ترش ، حداقل از دانش آموزان دختر –اگرچه نه از مدیر مدرسه- تحسین می کنم و جین وبستر البته قهرمان این رقابت است. اگر جودی آبوت را دوست داشتید، دشمن عزیز را هم دوست خواهید داشت.

می فرماید حالا بین اختلاس اوووووف تومنی و این همه خبر، این چیه نوشتی؟

عرض می کنم بذار لبخند بزنیم و ادله دیگر که بماند.

جمله های کوتاه، عزیزم

پیشنهاد می کنم کتاب "جمله های کوتاه، عزیزم" اثر پیرت فلوتیو از نشر قطره را بخوانید.

کتاب معروفی نیست چند صفحه اول هم باید تحملش کنید. بیشتر هم زنانه است.

یک قطعه:

"شما خودتان فکر می کنید مرتب داشتن مشتی استخوان قدیمی که از خدا می خواهند بزنند به چاک، کار ساده ای است؟ مسئله پیرها اینست که موجب ترس می شوند.مسئله پیرها اینست که دیگر بابا و مامان ندارند تا آنها را همان طور که هستند بپذیرند.مسئله پیرها اینست که فقط بچه ها دور و برشان را گرفته اند.

توی کوچه من مدتها پیش پیرزنی بسیار خمیده بود. روی گونه هایش سرخاب داشت دو لکه گنده ای که او را مثل دلقک می کرد. همه می خندیدند. من هم . به ذهنم نرسیده بود که او دیگر نمی بیند. سرخاب زیادی لازم بود تا دو لکه رنگ پریده نمودار شودو رنج کش و قوس دادن گردن. با این همه او هر روز این کار را می کرد.

نمای ظاهر در پیری چنین تلاشی است. به هیچ کس اجازه نمی دهم آن را مسخره کند."

این یک بخش عادی کتاب است، نه بهترین اش.