خانواده ی خوشششششششششششششششش


-  عاقبت جدا شدند. مرد گفته بود نمی خواهد زندگی و وقت او را تلف کند. بعد از آشنایی با آن زن، فهمیده بود از اول اشتباه کرده. او بدون ازدواج، وقف خود برای زن و بچه اش، صرف هزینه های مالی و روانی و عاطفی زیاد، تحمل مشکلات زندگی خانوادگی و....می توانست زندگی لذت بخشی داشته باشد. حالا شش هفت سالی از زندگی شان می گذشت و دخترشان حسابی شیرین زبان شده، اما مرد دیگر نمی توانست. گفته بود هیچ توجیهی برای تحمل این زندگی نمی بیند.

-  به دوستش می گفت باید بفهمد ازدواج، توجیه اقتصادی ندارد. باید بفهمد با دودوتا چهارتاهای مادی و عینی جور در نمی آید. برای همین است که فلانی ازدواج نمی کند. چون می گوید آدم به خاطر نیاز به یک لیوان شیر در روز، یک گاو نمی خرد. گفته بود اگر این طوری حساب می کنی، ازدواج نکن. بعد پشیمان می شوی. منافع خانواده را باید با ملاکهای دیگری سنجید.

- بعد قهرشان که رفت خانه ی بابایش،دیگر دلش نمی خواست برگردد. نمی دانست چرا باید آن همه مسئولیت را برشانه اش سوار کند تا کنار مردی باشد که نصف بابایش هم به او خدمات نمی دهد.

-  به ما راستش را نگفته اند. به ما گفته اند با ازدواج زندگی ات راحت تر می شود. شاید هم ما اشتباه فکر کردیم که راحتی یعنی رفاه یعنی آسانی. یادم نمی رود که آقایی می گفت با ازدواج حتی درس هایتان بهتر می شود. به ما می گویند ازدواج همه چیز را شادتر، ساده تر، پرفایده تر می کند. این را باور نکنید.

-   روزگاریست که بسیاری از امور طبیعی که مردم،همیشه بدیهی می دانستند(مثل ازدواج، بچه  دار شدن، نگهداری از والدین، مراقبت از بیماران ...حتی مرگ) با "چرا"مواجه است. آدمها برای انجام یا ادامه کاری دلیل می خواهند و از آن بیشتر، فایده. در این دوره ی اقتصاد محور همه چیز باید بیارزد. این است که شما باید راست و حسینی فکر کنید و ببینید چرا مردم باید ازدواج کنند یا پدر و مادر کسل کننده شان را تحمل کنند یا اگر مریض شد، نگهش دارند یا بزایند یا طلاق نگیرند یا مهاجرت نکنند یا...

-  درک منافع خانواده(پدری/همسری) مستلزم رسیدن به سطحی از ادراکات انتزاعی است. اصلا درک مفهوم خانواده و جمع، در این زمانه ی فردگرایی و آسان طلبی نیازمند آن است که یک ادراکات غیرمادی برای آدم پیش بیاید تا بفهمد عقد و قرارداد یعنی چه، بفهمد جمع حاصل دو نفر سوای عواطف دونفر معنا دارد(یا ندارد)، بفهمد هزینه فایده های صبر یا وفاداری لزوما دیدنی و لمس کردنی نیستند، بعد این فواید برایش ارزشمند باشند، ببیند آمادگی صرف آن هزینه ها را دارد، بفهمد ازدواج لزوما در کوتاه مدت جواب نمی دهد، زندگی با خانواده ی پدری یا همسری لزوما خوش نیست، گاهی فقط خوب است و خوب یعنی.... ؛

بفهمد از تنهایی در آمدنش به معنای پیدا کردن یک دوست همیشه آماده به خدمت نیست، بفهمد خانواده مسئولیت هم دارد، علاوه بر فایده، هزینه هم دارد...همه ی چیزهایی را بفهمد تا  دیگر خانواده را صورتی و هتل وار نداند، اما اگر دید عرضه اش را دارد و هزینه فایده هایش را می فهمد، بسم ا... بگوید و تقی به توقی که شد زیرش نزند. بفهمد والدین، خدمتکار عاشق پیشه ی آدم نیستند ولی علی رغم همه ی مصائب خانه پدری، دلایلی هست که به خاطر آنها ماندن در خانه بهتر از رفتن به زندگی مجردی یا مهاجرت یا فرار یا زندگی شبه متاهلی یا هزار رقیب دیگر خانواده است.

-   اگر نگران ازدواج و خانواده اید، راستش را به ما بگویید. وگرنه کسی که گولش زده اید و به خیال خام حرفهای شما، عروس یا داماد شده، بیش از ایام مجردی اش خرابی به بار خواهد آورد. وگرنه کسی که خانه ی پدری برایش "ظاهرا"نمی ارزد، هزارتا گزینه ی دیگر روی میز دارد که البته خدا را خوش نمی آید. اما شما هم تقصیر کارید:شما که واقعیت های خانواده را انکار می کنید، شما که حالش یا علمش را ندارید که برای ما دلیل بیاورید، شما که حتی فکرکردن هم یاد ما ندادید تا خودمان بفهمیم بیت یعنی چه، اهل بیت بودن به چه درد می خورد.

مصائب نظریه های شخصی و عمیقا زنانه

من –احتمالا مثل همه ی زنها- نظریه هایی شخصی درباره ی مردها دارم.

این نظریه های شخصی کاملا سوا است از آنچه درباره ی "گفتمان مردانه"نوشته ام و شاید باز بنویسم؛

به هر ترتیب آنها را – حداقل افراطی هایشان را- نمی نویسم، چون

به عنوان یک اهل فلسفه از قضاوت جنسیتی خوشم نمی آید.

هم چنین وقتی مجرد بودم نمی نوشتمشان چون حدس می زدم برخی به من خواهند گفت :«چون از جود وجود یک مرد محروم و لذا بدبخت هستی،اینها را می نویسی.»

حالا هم نمی نویسم چون حدس می زنم برخی به من خواهند گفت:«حتما با شوهرت دعوات شده و بدبخت هستی که اینها را می نویسی.»


کلا همه ی اعمال و افکار زنان ، واکنشی نسبت به حضور یا غیبت یا کیفیت حضور مردان تلقی می شود.

اجمالا از باب خفه نشدن و با نظر به لزوم پرهیز از قضاوت جنسیتی دلم می خواهد بگویم این حرف کورت ونه گوت را بسیار دوست می دارم:

"مردها  عوضی اند و زنها بیمار روانی."

لطفا به کلمه ها و دقت و عمق آنها عنایت کنید.

باسپاس از مترجم توانمند.

اگر یادم آمد در کدام کتابش این را خواندم می گویمتان.گرچه همه ی کتابهایش ارزشمند اند.



زمانی که سرباز بودیم.

جنگیدن خیلی هم خوبست،

 باید بجنگی، فریاد بکشی، نقشه بریزی

بترسی، بخوری، بزنی، ... و بالاخره پیروز شوی

فریاد فتح، لذت تحقیر دشمن، مرور ده باره ی ضربه هایت، ضربه هایش

بعد که قرار گرفتی*؛درد بدوت در جانت و دنبال زخمهایت بگردی

دوباره آن خشم، ضربه ها، لذت پیروزی زنده شود، باز درد

باید روزی ساعتی بگذرد تا هم درد قرار بگیرد و هم لذت؛آن وقت از خودت می پرسی: ارزشش را داشت؟

باید چند روزی با شیرینی فتح سر کنی تا بفهمی خبری نیست. اگر این جنگ نباشد، خواستن و میل بی حدّت نباشد، یا از آن بدتر باشد و ناکام بماند، این لحظه را از دست می دهی،این فهم را که "ارزشش را نداشته"

اما وقتی ناکام می مانی،مثل یک عاشق به وصال نرسیده، فکر میکنی اگر به او می رسیدی چه می شد! باید قصه ات به خیر و خوشی تمام شود تا بفهمی هیچی نمی شد."کشتی عشق بر صخره ی زندگی روزمره می شکست."(مایاکوفسکی)

 برنده شدن،تو را آزاد می کند یعنی می تواند بکند به یک شرط:اینکه خیال نکنی فتحی دیگر، وصالی دیگر هست که اگر به آن برسی واقعا وووواااااااااا!

شکست خورده ها و ناکامها شاید به هزار و یک دلیل آماده ی بالاتر رفتن هستند و برندگان و لذت چشیدگان به یک دلیل: آنها لحظه ی پس از لذت را دارند و در آن لحظه می دانند که هیچ بردی، لذتی، فتحی آن قدرها هم ارزشمند نیست. شاید اگر در این لحظه، کسی به دادشان برسد و یک باارزش راستکی را بهشان بچشاند، دست بردارند.

وگرنه خیلی شان تبدیل می شوند به جنگجوهای ابدی،مثل معتادها برای لحظه ی لذت،مدام بدبختی می کشند.

اینست که وقتی می بینم کسی واقعا چیزی را یا کسی را می خواهد،آرزو می کنم برسد. برسد تا ناامید شود،آزاد شود، دست بردارد. گاهی چشیدن، دل کندن را ساده تر می کند، گاهی بهره مندی بهتر به تو پوچی آرزویت را می فهماند و نچشیدن، تو را درگیرتر می کند. گاهی زهد با داشتن رخ می دهد. وگرنه گاهی خواستن آن قدر صفحه ی دلت را می خورد و می سوزاند که همیشه جای زخم میلت می ماند.

گرچه همین داغ است که تو را لطیف و تطهیر هم می کند.

*قرار گرفتن یعنی آرام گرفتن

** خودم می دانم نگاهم خیلی چپکی است .

برای بانو و همه ی فلاسفه ی نگران

یه بار احمد گفت زن نمی گیره چون زن غذا میخاد. درباب اینکه احمد کیه باید بگم احمد، فقط احمد است و غذا میخاد چنان که روشنه یعنی خرج داره.

زیاد پیش می آید که دانشجوهای فلسفه از من می پرسند تو چه طور غذا می خوری؟ اگر ادامه تحصیل بدم اوضاع بهتر میشه؟

خب من متخصص مسائل شغلی یا پیشگو نیستم اما می توانم تجربه های خودم و دوستانم را بگویم:

1-خدا روزی رسان است.

2-آدم برای پولدارشدن نمیاد فلسفه. اما معنیش این نیست که آدم از فلسفه نمی تواند پول دربیاره.

3- عموما اگر آدم در رشته ای "خوب" باشد، جای خودش را پیدا می کند. تجربه ی من اینه که کار هست.ما کار بلد نیستیم. موارد زیادی پیش اومده که به من کاری پیشنهاد شده اما نه خودم و نه دوستان بیکارم -علی رغم تصور خودمان- کاربلد نبوده ایم.

به  این ترتیب اگر دنبال کار هستید، ابتدا سعی کنید دانش و مهارتهایتان را در سطح و عمق و تنوع گسترش دهید. تک هنره نباشید. اقل مهارتهای لازم در کار یک اهل فلسفه عبارت است از دانستن یک زبان تخصصی(یعنی مثلا انگلیسی فلسفه یا عربی فلسفه در حد توان ترجمه ی متون تخصصی)،  مهارت در نوشتن و آمادگی برای ورود در حوزه های جدید فلسفه. لذا مثلا منی که از پس ترجمه متون ساده برنمی ایم، یک صفحه متن فارسی را هم نمی توانم به شکلی قابل فهم بنویسم، فقط هم پراگماتیسم بلدم طبیعی است که در بازار کار وضع خوبی ندارم.از سوی دیگر دوستان زیادی دارم که هرکس کاری دارد به آنها مراجعه می کند و ایشان هم همیشه سرشان شلوغست.   پس بکوش که صاحب هنر شوی                               

                                            ان شاء الله ادامه دارد


وسواس عشق(2)

به نظر می رسد عشق پدیده ای است که "رخ می دهد".

بنده این ادعا را بررسی علمی نکرده ام.من منطق يا علل وجودي عشق را نمي دانم. بر تفاوت عشق و هوس نيز فعلا تامل نخواهم داشت. شايد وقتي ديگر. به هر ترتيب  منقولات/ تجارب برخي افراد به من این نتیجه را می دهد که "عشق تنها رخ می دهد." انس یا کثرت ارتباط بایک فرد یا هورمونها هم علل عشق نیستند، زیرا گاهی اینها هست و عشق نیست و گاهی برعکس.

اگر این ادعا درست باشد ، پس عشق اختياري نيست. اين جمله ي ساده و احتمالا بديهي، نتايجي مهم دارد كه در صورت پذيرش ادعا، بايد لوازم آن را هم بپذيريم:

۱- نمي توان دنبال عشق گشت. نمي توان سعي كرد كه عاشق شويم.

پس يك وسواسي عشق كه عاشق نشده و مي كوشد عاشق شود (يعني افراد گروه هاي ۳و۴و۵) دچار اشتباهي مبنايي اند. نمي توان براي عاشق شدن تلاش يا برنامه ريزي يا هزينه كرد. برخي خانواده يا ساير مواهب زندگي را به اين اميد هزينه مي كنند كه عشق بيابند و خوب، عشق ممكن است رخ بدهد يا رخ ندهد.

۲- نكته ي فرعي  اين است كه نمي توان از عشق پيشگيري كرد. اين امر  ممكن است براي هر آدمي حتي يك آدم متاهل يا متدين يا خيلي محترم يا پير هم اتفاق بيافتد.نبايد اين افراد را به صرف اين "حادثه" شماتت كرد. در عين حال آدمي مي تواند در قبال هر رخ-داد، متعهدانه و اخلاقي يا غير اخلاقي و لاقيد رفتار كند. تميز اين دو مسئله ضرورت تامّ دارد. در ادامه به اين مطلب باز مي گرديم، ان شاء الله.

۳- نكته ي نهايي و بسيار مهم اين است كه اگر عشق اختياري نيست، اساسا نمي تواند خير يا شرّ تلقي گردد. زيرا خير و شرّ ، وصف امور ارادي اند. عشق اما، تنها رخ مي دهد.

                                                                         ادامه دارد ان شاء الله

 

وسواس عشق (1)

در وصف عشق احتمالا میلیونها بیت و جمله وجود دارد که بنا بر آنها عشق، از زیباترین، عجیب ترین، کشنده ترین، طوفانی ترین و...تجربه های انسانی است.

اما

گاهی فکر می کنم که عشق در زمانه ی ما تبدیل به وسواس شده و  به شکل خاصّ افراد فرهیخته را گرفتار خود می کند. 

لذا اگر عاشقید،ان شاء الله خیرش را ببینید.عرض حقیر در باب خیرات و زیبایی های عشق نیست.بلکه تامل بر دغدغه های عزیزانی است که گرفتاری شان را دیده ام، افرادی از این قبیل:

۱- آدمهايي كه عاشق شده اند و به وصال معشوق رسيده اند و خب زندگی همین است دیگر: روزمرگی ها و عادت ها و ملال. ایشان فكر مي كنند وصال، مدفن عشق است و آرزو مي كنند كاش نرسيده بودند.

۲- آدمهايي كه عاشق شده اند و به وصال نرسيده اند و ديگر نمي توانند با هيچ آدمي نسبت عميقي برقرار كنند چون هر نسبت جديد را با آن عشق مقايسه مي كنند.ایشان چون هیچ کس را در دایره ی توجهشان راه نمی دهند ، مدام و به تنهایی بر این حسرت متمرکز هستند .

۳-  آدمهايي كه عاشق نشده اند و حس می کنند زندگی بی عشق، بی معنا، بی ارزش و نازیبا است. پس تلاش مي كنند عاشق شوند. از رابطه اي به رابطه اي پناه مي برند و از هيچ كدام لذت نمي برند؛ چون عشق نيست.بنا بر تصور ایشان عشق، یک پدیده ی عجیب و له کننده و از همان نخستین دیدار آتش بار است و خب، چقدر احتمال دارد که عشق در نگاه اول و درست مثل فیلم ها و قصه ها باشد؟

۴-آدمهايي از دسته ي فوق كه به دلایلی وارد روند عادی زندگی می شوند، کارثابت، ازدواج، فرزند دار شدن...و ممکن است با واقعیّت انس بگیرند،اما برخی از اينها اشتیاق عشق را در دل نگه می دارند: یا زندگي سرشار از بدبختي شان را تحمل مي كنند يا خراب و ترك اش مي كنند در جستجوي عشق.

۵-آدمهایی از همان دسته که بی قرار می مانند و این بی قراری را به همه ی(ابعاد و مراحل)زندگی شان تسری می دهند.

اين مصائب بيشتر به سر آدمهاي بافرهنگ مي آيد، آدم هايي كه فيلم مي بينند و كتاب مي خوانند و در ذهنشان يك مفهومي شكل مي گيرد به اسم عشق كه اصلا مثل محبت نیست و مثل یک بمب، یک آتشبار، یک طوفان بی امان است، دیوانه وارست، آرام نیست، شاد نیست، مفید یا امن نیست،بي آن همه چيز بي ارزش است و ...آنها عمیقا تجربه ای با همین مختصات را طلب می کنند و بعد بدبخت مي شوند. اين بدبختهاي كتابخوان، فرهيختگان ناراضي دور و بر ما مي پلكند و نارضايتي شان به افراد بيشتر و بيشتري سرايت مي كند.

یک سوال

سلام

ایا فیلمی با رویکرد فلسفی و متناسب با موضوعات روح/نفس، مرگ، جهان پس از مرگ و هویّت انسانی سراغ دارید؟

متشکر

اگر و مگرهای تاریخ فلسفه ی اسلامی

سلام

دلتان خواست ، بخوانید. گرچه اصلا توصیه اش نمی کنم. والّا!

متن یادداشت

****

.ن :این چه تعهدیه که آدم فکر می کند حتما باید مطلب بذاره، اما مثلا مشقهای الزامی را پشت گوش می اندازد؟ جدا چه تعهدیه؟

درد های موضعی

-  پارک ملت را تماشا می کنم  و خرده خرده از آقای شهیدی خوشم می آید. امیرخانی مهمان است و من سرخوش . کمی که می گذرد و حرفهایش را صریح تر می زند، حالم خراب می شود. استرس می گیرم. فردا ...فردا را چه می کنی با آن همه مدعی که بابت این نفس ات، نفس کش می طلبند. فردا که باز می گویند چرا آن روز،موضع نگرفتی و اصلا هم حرفهای ساده ات که "کار من نیست" به گوششان نمی رود. 

حرف می زند و من نجابتش را دوست دارم، دق دل نداشتنش را و صداقتش را و  راست بودنش و می ترسم برایش. کاش راهی وجود داشت که حفظش کنم از شر این مدعیهای خدا و ایران و ...که یک هزارم او به حال اینها فایده نداشته اند. حرف می زند و من برایش  می ترسم، برای حرفهایی که می خواهد و حرفهایی که از او طلبکاری می کنند.

- دکتر داوری آمده و من سرخوش سرخوش. اواخر جلسه است. کسی که دکتر صدایش می کنند شروع می کند به داد کشیدن. گویا سوالی دارد .اول چند دقیقه مبسوط به همه چی فحش می دهد بعد می گوید :" شما چرا موضع نمی گیرید؟ چرا صریح اعتراضتان به نظام را اعلام نمی کنید؟ " باز فحش می دهد.

استاد نجیبانه از سوالش تشکر می کند، می گوید: "این کار من نیست. من معلم فلسفه ام. این کار روشنفکر است." این وری و آن وری سالهاست دستانش را می کشند که موضع بگیر. دیگر به این شکنجه عمری عادت کرده است... جگرم می سوزد برای غصه هایش، برای زخم صدایش... چه طور دوام می آورد...کجا بود کی بود که وضعیت تراژیک فیلسوف را گفت ...چشم ماست.

مشورت

سلام

می خواهم طرح درسی برای درس مبانی فلسفه که دانشجویان جامعه شناسی می گذرانند، تنظیم کنم.

لطف می کنید اگر

 موضوعات، مطالب و کتب فلسفی که فکر می کنید می تواند برای دانشجویان سایر رشته ها و به ویژه جامعه شناسی مفید باشید، به من معرفی کنید.

بدیهی است اجرکم عند الله.

تشکر

از باربارا بپرسید!

آدمی وقتی دوبار برای کنکور و انتخاب رشته مشاوره داد، بعضی ها فکر می کنند راستی راستی طرف مشاور است؛

بعد یک هو چشم باز می کنی می بینی دارند ازت درباره دعواشون با مادرشان، مشکل اشتغال، ازدواج، مهاجرت و ...هم سوال می کنند.

جالب ترین سوالی که از من پرسیده شده این بود: "چه طوری می توانم عاشق نشوم؟" در واقع این عزیز یک انسان بسیار حسابی ، متدین و معقول است لذا مشکل اش چیزی نیست که جواب بدهیم:  متین باش و ارتباط هات را کنترل کن.او فقط می خواهد از "عاشق شدن" پیشگیری کند چون بهتر از درمان است.

 چیزی که این سوال را برای من جالب می کندجمله ی نادر ابراهیمی است: "عشق یک اتفاق است."

اصلا فعل عاشق"شدن" یه جورایی مثل مریض شدن دلالت می کند که قضیه ناگهانی، اتفاقی، غیرقابل پیش بینی و  پیشگیری است. صرف نظر از این که در عصر جدید احتمال این قضیه کاهش یافته، آیا در تحلیلی فلسفی "عشق"

یک فعل  است؟ ظاهرا نه!

اختیاری است؟

قابل پیشگیری است؟

دیگر چی؟ 

فلسفه این عکس: عزیز پرسنده یک هم چین خانم معقول و ایستاده در برابر هجوم باد است.

خود خطرناک بینی شیران خلوت

استادان متعددی داریم که کل یوم از بی عملی ملولند و می گویند چرا به متخصصین (یعنی خودشان) میدان داده نمی شود . در برخی موارد هم حق دارند. اما بعد

مکرر پیش آمده که فرصت اظهار نظر، پیشنهاد و انتقاد برای اینها پیش آمده اما ناز می کنند که ما حوصله دردسر نداریم .مثلا در مواردی خدمتشان می رسیدیم برای اظهارنظری که ضمانت شده چاپ می شود و در همان مسئله قبلا کلی نقد مطرح شده بود،ایشان حتی در مسائل فنی هم تقیه می کنند.بعد می گویند چرا مسئولین علم غیب ندارند که نظرات ما را اجرا کنند!

فی المثل برخی از بچه های فلسفه به برخی اساتید-در دانشگاه های مختلف- گفتند که نسبت به مدل کنکور دکتری امسال اعتراض کنید ، حداقل به وزارت خانه بفرمایید این همه سوال منطق از بچه های غرب درست نیست. اساتید محترم چنان عقب می روند که انگار با چنین حرفی تک تیراندازهای سازمان سنجش امشب می آیند ترورشان می کنند! بعد به ما که می رسد حس می کند چون چادر سرمان است، نماد نظامیم، می داند هم دستمان به هیچ جا بند نیست شیر می شود صدر تا ذیل، غرب تا شرق دین و دولت را به قول خودشان یک جور دیگر می فهمند.

 ما که حافظ حقوق فلسفه و علوم انسانی مان این است اصلا بیایند تعطیلمان بکنند، نهایتا اهل علم خیلی که رگ گردنی شوند ، چهارتا دردودل با دانشجویشان بیشتر می کنند. بس که ....

جبرگرایی زیست شناختی و حجاب:مردان هم آدمند.

یکی از مولفه های غالب در بحث حجاب-آسیبهای اجتماعی آن است که در اینجا ، به خلاف بسیاری دیگر از عرصه ها، زنان فعال و مردان منفعل تلقی می شوند.

-نکته: البته ممکن است بد/حجابی نیز انفعال زنان در جهت کسب رضایت مردان تلقی شود.

به این ترتیب بسیاری از کنش های نابهنجار مردانه که می توانند به طریقی مرتبط با بد حجابی وبد پوششی تلقی شوند، نهایتا به زنان منتسب می شود. این مسئله در بسیاری از واکنشها به وقایعی چون ماجرای خمینی شهر ،تهران ...موارد جنایات تا تعرض های کمتر جدی به زنان نیز مشاهده می شود. به بیان ساده فعل مردان در این موارد پاسخی طبیعی است و مجرم اصلی، زن کنشگر که سبب برانگیختن این پاسخ مرد شده است.

در عرف زنانه نیز عبارت"مرد اند دیگر" که به کرات به کار می رود، دال بر همین بی اختیاری مردان است.این تلقی از سویی تحقیر است و از سوی دیگر مردان را از خطا تبرئه می کند.گرچه مردان در برخی موارد از این نگرش می رنجند. عبارت"ما که حیوان نیستیم."به این نکته اشاره دارد که نگرش صرفا محرک-پاسخ به مسئله تبرج های زنان-جرائم مردان نهایتا بر همین معنی استوار است.  

تذکر نظری:- اخلاق و دینداری بدون پذیرش اختیار معنا ندارد.این مطلب به درجات مختلف در موارد مختلف درباره مردان و نیز زنان صدق می کند.

 - علی  رغم اهمیت کنش زنان، مردان ، انسان هستند و بنا برفرض قادر به رفتار اخلاقی می باشند.

-شواهد زیادی وجود دارد که مردان می توانند حتی در شرایط بسیار دشوار ، اخلاقی رفتار کنند و این امر /خلاف آن ناشی از عوامل بسیار اقتصادی، تربیتی...است.در حقیقت علی الاصول اکثر مردان،خود-کنترل هستند و بزهکاران -اگر ناهنجاری به حساب می آیند-در اقلیت می باشند/باید باشند.

حواس جمع!

خواستم بگم حواسم هست که بعضی ها تعهد داده اند کاری کنند خلق الله از کشور، نظام، مسئولین، بهبودی، توسعه ....ناامید شوند ، حتی اگر شده با کنکور دکتری فلسفه غرب!

ای خدا

مصائب سقراط در کمیته انضباطی!

-         آدمیزاده نباید درباره آنچه تخصص ندارد نظر بدهد، اما می تواند درباره اهالی صنف خودش حرف بزند.

-         این یک متن شخصی  است. به محک ادله سنجیده نمی شود.      

دکتر شریفی نمونه تحسین برانگیز، امیدوارکننده و خلاقانه ای از کاربرد فلسفه بود. فلسفه واقعا به درد می خورد اگر گاهی چنین محصولی داشته باشد (و البته او فقط محصول فلسفه نیست.)

 وقتی واکنشهای اهالی فوتبال به او را می دیدم،  یاد آن ناجی سقراطی می افتادم که به غار برگشته  و زندانیان کمک هایش را حمل بر دشمنی می کردند. پادشاه شهر دیوانگان که مجانین، عقل او را حمل بر جنون می کردند، آدمی که از سر فوتبال و احتمالا بسیاری نهادهای معیوب دیگر ما زیادی است و دیر یا زود چیده می شود.

تنها آدمی که فردوسی پور نمی توانست حالش را بگیرد، آدمی که با قواعد این فوتبال- اگر قاعده ای دارد- حرف نمی زد، اصلا شان اش اجل بود و البته فقط از یک اهل فلسفه با جنون مقدسش برمی آمد که بیاید بشود این کاره!

دکتر شریفی برای من و بسیاری دوستانم تاثیری را دارد که علی الاصول باید در دانشگاه بیابیم. برای هر دانشجویی مهم است که تصویری امید بخش از آینده احتمالی اش را ببیند و بسیاری از دانشجویان فلسفه و علوم انسانی اغلب جز اساتید خسته و زارونزارشان تجسمی از آنچه ممکن است در بهترین حالت! بشوند ندارند. دکتر شریفی با عث می شد با ذوق به سوال «وقتی بزرگ شدی، می خوای چه کاره بشی» فکر کنیم و امکانهای ما را به طرز عجیبی گسترش داد.

دکتر شریفی در عرصه ظاهرگرایی، باندبازی، جاهل مسلکی، احساسات و تعصبات کاملا بی مبنا، پولهای زیاد، تعقل ناچیز و هزار و یک حرفی که می شود به فوتبال_ هم بالذات و هم بالعرض ایرانی بودنش- زد، عقلانیت و تعهدش را چسبیده بود و دیدنش مایه شادی بود و هست.

دکتر شریفی از فوتبال می رود و من دلم می خواهد یاد سقراط بیافتم و بگویم او شما را محکوم می کند که از وجودش محروم باشید. دلم تنگ می شود برای اینکه تا آخر شب پای نود بشینم و ببینم دکتر شریفی لبخندش را نگه می دارد و حرفهای عادل فردوسی پور را تجزیه تحلیل معقول! می کند و دادش را در بیاورد و من حرص بخورم و با این که مطمئن نیستم قضیه از چه قرار است، آرزو کنم کاش همه حرفهای دکتر شریفی را قبول کنند و نه فردوسی پور را.

دکتر شریفی می رود و من و فری و خیلی های دیگر دلمان برایش تنگ می شود، به خیلی دلایل فلسفی، علمی، تحقیقاتی،شرافتی!

در غیاب مدعوین.(1)

از آنجا که هم نویسی نگرفت و میزبان باید یک تنه این بار  را به دوش بکشد، در 2 بخش سخن می وید:

نخست) مسئله روش

این متن را بهانه می کنم تا درباب مقاله های فلسفی وطنی به نکاتی اشاره نمایم:

-         اغلب دوستان با مقالات تخصصی، من جمله در فلسفه آشنایند. پس می گذریم.

-         من نمی دانم استاد درس چند نمره به این نوشته داده و آیا این سبک نگارش در دانشگاه نگارنده مرسوم است یا  مجله ای تخصصی حاضر به چاپ آن خواهد شدیا نه. درهرحال چیزی در این متن هست که ما را به یاد متون خوب خارجی می اندازد: متن زنده است.

-          اغلب مقاله های خوب خارجی هم  آکادمیک و فلسفی اند و هم نویسنده در آنها حضور دارد.به عبارت دیگر آنها اصیل اند یعنی اندیشه ی شخصی در  آنهاست که از خلال ارجاعها  هویداست.

اما بسیاری متون تخصصی ما تقلیدی وبی روحند و سیاستهای نانوشته مجلات و اساتید، عموما مخالف خلاقیت و اندیشه مستقل دانشجویان اند. البته اگر فرد پس از سالها تحمل، زنده بماند و معروف بشود، آن وقت می تواند فکر کند.

یکی از طرق این فرآیند، بیماری وسواس ارجاع  است(1) چند بار با این صحنه مواجه شده اید که استاد برگه ای را که در آن با هزار ترفند اشاره ای به "فکر خود" داشته اید، مثل موش مرده ای از بین کل مقاله بیرون بکشد و با حالت چندشناکی بپرسد: این را از کجا آورده ای؟

 البته مسلما نباید دانشجویان دچار توهم "خود فیلسوف انگاری" شوند.اما چرا هر فکر وطنی به جرم مستند نبودن! رد می شود و نقل قول از هر "دیوید" و "مایکل" ای معتبر است؟ این است که اگر نبضی در فلسفه می زند بیشتر در همین وبلاگها و حوزه های غیر رسمی  است.                                                             

   به نظر می رسد (یکی از آن ترفندهای اظهار نظر محتاطانه!) آسیب شناسی روشی  و تشویق  نگارشهای اصیل ،راه را برای احیایمحتوای فلسفه نیز هموار کند، ان شاء الله .

(1) ر.ج اعلام خطرهای استاد داوری اردکانی

 

هم نویسی

سلام با کسب اجازه از آقای دیانی و خانواده عزیزشان (و نیز"مان")، کلیه دوستان اهل نظر را دعوت می کنم به "هم نویسی" وبلاگی بر نوشته ایشان درباب معنای زندگی :آیا زندگی علی دایی می تواند بی معنا باشد؟

لطفا:

-  اگر دوست دیگری را هم می شناسید، دعوت کنید.

- پس از این که مطلبتان را نوشتید به بنده یا خود ایشان اطلاع دهید تا مطلبتان لینک کنند.

- اگر خود مقاله را نمی خوانید، می توانید به متن یکی به آخر مانده که طرح مسئله است مراجعه کنید.

حداد عادل را به خاطر حقیقت دوست دارم.

روز فلسفه گذشت و حالا امیدوارم با فروکش کردن تب و تاب ها ،معقول/تر حرف بزنیم.

به دلایل بسیاری تصمیم داشتم تا مدتها از هر اشاره مستقیم به مسائل انتخابات -که دیگر اسم خاص شده - پرهیز کنم اما حرفهایی هست که باید گفت و البته حرف من اصلا سیاسی نیست :

 حدادعادل استاد خوبی است به هر معنایی که یک استاد می تواند واقعا خوب باشد:او با آن که هزارتا کار دارد،شما را بعد از فقط یک دیدار کوتاه می شناسد. خجالت نمی کشد بگوید بلد نیستم و رجوع کنید به فلان بزرگوار، احوالتان را دقیق می پرسد و یادش نمی رود به همه خانواده تان که همان دفعات اول سراغ همه شان را گرفته سلام برساند. در حالیکه هرلحظه فکر می کنید دیگر وقتم تمام شد بیشتر از قول و قرارش فرصت می دهد، نگهتان می دارد تا حتما بیسکویت یا چایی که تعارف کرده بخورید و یک سال بعد از آنکه دیگر پیش او پیدایتان نشده، سراغتان را از دوستانتان می گیرد اما ارزش او فقط این نیست.

حداد عادل آرام است، علی رغم همه نقلهایی که ممکن است از آن روز کذا در دانشگاه تهران شنیده باشید من آنجا بودم.دیدم که بچه ها چه شعارهایی دادند و حدادعادل فقط لبخندمی زد. می خواست با آنها صحبت کند اما سایر اساتید نگران بودند و اجازه ندادند. همه راه حل ارائه می دادند، عصبی بودند ولی او می خواست حرف بچه ها را بشنود. در آخر هم گفت نماینده بفرستند که نمی دانم چرا معترضین موافقت نکردند. نهایتا با بچه ها خداحافظی کردو با مراقبت مسئولین دانشگاه از دانشکده خارج شد، بی آنکه لبخندش یا صبرش را از دست داده باشد. اما مسئله من این نیست.

ارسطو می گفت افلاطون را دوست دارد ولی حقیقت را بیش از او دوست دارد. از زمان انتخابات تاکنون حدادعادل مورد بی مهری های زیادی من جمله از سوی اهل فلسفه قرار گرفته است.من قصد دفاع از فکر او یا اعمالش را ندارم لکن گمان می کنم حداقل اهل فلسفه باید به وفاداری به حقیقت احترام بگذارند و این صرف نظر از مواضع سیاسی و شخصی اهمیت دارد.

آنچه برای من مهم است وفاداری او به چیزی بود که حقیقت می دانست. روشن است که آنچه او در گفتگوی خبری و سایر موارد از آن دفاع کرد، با ترجیحات خودش مطابق نبود. با این حال به آن وفادار ماند. از میان آدم های زیادی که می توانستند به اقامه دلیل در باب صحت نتیجه بپردازند او این کار را کرد. در حالی که عواقبش برهمگان روشن بود. من حدادعادل را دوست دارم چون پای آنچه حقیقت می دانست ایستاد علی رغم هر مانعی که متصور بود و آنچه مایه نگرانی است مخالفت با موضع او نیست. مسئله این است که اگر اهل فلسفه نتوانند میان بحث و شخص تمایز قایل شوند وبخواهند با ابزاری جز دلیل و برهان به جنگ هم بروند چه انتظاری از دیگران است؟ به ما آموخته اند که ابناء دلیل باشیم ، گفتگو کنیم و هرچند هرگز نمی توانیم از از تعلقاتمان رها شویم در این جهت بکوشیم. آنچه برای من اهمیت دارد موضع حدادعادل نیست، ارزش خطری است که او در راه آنچه حقیقت می دانست-صرف نظر از صحت و سقم اندیشه وی -پذیرفت و نامهربانی آنان که اهل فلسفه و اندیشه می دانیم شان و به آنها نگاه می کنیم تا بیاموزیم. انتخابات و روز فلسفه  گذشتند کاش با گذشتن آنها بزرگتر،معقولتر و صبورتر شویم.

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 تاملی بر حضور نافرخنده آنجلینا جولی و...

بزرگ و کوچکمان جومونگ و یانگوم را تماشا می کردیم، خردسالانمان هم معتاد فارسی 1 شده اند، زنان و کودکانمان هم عکس های آنجلینا جولی را "همراه" دارند و...اغلب ما در اغلب این موارد به تهاجم فرهنگی فاعل و سستی ایمان قابل می اندیشیم .فکر می کنیم اگر از حیث کمی جامعه را متدین تر و از جهت کیفی به خوبی متدین می نمودیم ، اکنون چنین نشده بود. ذهنمان به سراغ غرایز جسمانی می رود و طرح ازدواج آسان و امنیت اخلاقی و دیگر نمی پرسیم بچه ها چه؟ زنان متدین چه؟متاهلین متعهد چرا؟

بی شک مباحث مذکور در این باب صحیح اند اما به نظر می رسد جامع همه ابعاد نباشند.  شایداینها وجه اشتراکی دارند و این همه با محصولات ملی و متعهد ما تفاوتی . اینکه کارهای متهد بیشتر دافعه دارند و کمتر جاذبه شاید به سبب فراموشی مهر گیاهی است به نام زیبایی.

آخرین دوا داغ است و نباید در ابتدا ، بدترین احتمال را طرح کرد. تقلیل میل بلند ، مقدس و فطری زیبادوستی به میل جنسی و اتهام ناپاکی به این همه زن و مرد و کودک را شاید بتوان به تعویق انداخت و به این اندیشید که فطرت آدمی زیباجو و زیباپسند است و ما  به چه صورت این میل را تامین می کنیم و ارتقا می بخشیم؟ آیا شهرهای ما زیبا یند یا خانه هایمان؟ آیا آثار هنری در متن و بطن زندگی ما –به جز موزه ها- حضور یا  وجود دارند؟  بیندیشیم به  پیامبر  و ائمه زیبا و زیبادوستمان، معماری و هنر اسلامی که در عصر طلایی شان به جد وجهد در پی علوم و فنون جذب  گوش وچشم و دل ها بودند تا مبادا در پی زیبایی های پست روند، ترجیح پیش نماز و موذن زیبارو، آراستگی در نماز و آن همه جمال و جمیل دین که ندیدییم و نگفتیم و رزق حلال نشد بر کام دل و از سر گرسنگی به مردار کارمان کشید  و می کشد.

هنر محسوس است وبیشتر دیدنی و امروز نیز رسانه ها و هنر هفتم که عام ترین و عامیانه ترین هنرند با چشم ها بیشتر سروکار دارند. با صرف نظر از همه ابعاد  و حتی باید ها ونباید ،صادق باشیم آثار ما زیبا ترند یا غیرآن؟ و از آن مهم تر آثار متعهد زیباترند یا غیر آن؟زیبایی از جهتی ابزار است برای جلب انسان به سوی خیر و کمال و فضیلت و از سویی خود فی نفسه غایت است. زیرا نیازی از نیازهای آدمی است وانسانها صرف نظر از فایده و زیانش به سوی آن جذب می شوند . حال متعهدان دانند و عطش زیبایی و بازار مکاره ای که به رایگان زشت را زیبا وانمود می کنند و گرسنگی که مرض جوع می شود و درمان ناپذیر .

ممنون می شم در این زمینه ها پیشنهاد بدهید:

۱-در حوزه فلسفه غرب کلی کتاب ساده هست. در حوزه اسلامی آیا چنین کتبی می شناسید؟

۲-آیا فیلم سالم و جذاب با رویکرد فلسفی سراغ دارید؟

                                                                           ممنون

بر سر شاخ بن بریدن!

این مطلب را باید ًإأآ می نوشتم  حالا به مناسبت بازگشت زیارتمندانه راهی و آقای روحانی تقدیم می کنم .گرچه دیگر خیلی  حرفهای مد نظر بنده هم نوشته شده است.

۱-کثرت گرایی و تقلیل همه چیز به نوعی آداب و رسوم قبیله ای را می توان جهت غالب تفکر معاصر دانست مثلا سکوت در باب عالم خارج و حقیقت-تاکید پست مدرنها بر کثرت و تفاوط و....                    ما هم اغلب تبعیت می کنیم.

۲-برای تعیین تکلیف مانه یک نکته بلکه یک سیستم لازمست. عجالتا  آنچه با اندیشه ما سازگارترست عبارت است از:

-پذیرش امکان معرفت به عالم

-پذیرش نظم در عالم و لذا اگر به چیزی علم یافتیم همواره وهمه جا صادقست.

-  علل هر پدیده متعدد اند و نقص در اشراف منجربه  ورود احتمالات-خطاها و حتی پاسخ های متفاوت می شود.

- آنچه از فرهنگ و زمانه تاثیر می پذیرد مسایل و اولویت هاست اما  نتیجه حاصله  اگر علم باشددر حد خودش صدق کلی دارد.

-اما علوم انسانی :  اگر خداوند عقلی آفریده که امکان دسترسی به حقیقت دارد و اصول دین تحقیقی است و افلا تتفکرون و... پس حوزه ای وجود دارد که تجربی نیست وکلام بشر است و می توان آن را علوم انسانی خواندو  در صدق اقسامی دارد:

از خطای فاحش تا آنچه عقلانی به نظر می رسد و ساخته وهم است تا  صادق به نحو کلی که یافته ی عقل است.

 اگر کسی بخواهد بر سیاق پست مدرنها تاثیر زمینه و زمانه بر معرفت را بزرگنمایی کند بایدلوازمش را هم بپذیرد(مثلا فایرابند که علم را به کلیت و ضرورت آداب و رسوم یک قبیله می کاهد یک آنارشیست جدیست) و این لوازم در دین و سیاست و اخلاق است بسیاریشان  به حوزه نظری و انسانی سوق داده می شوند .یعنی امتناع دعوت به اندیشه ما و تمیز حق و ناحق و صدور انقلاب و...فتامل که رورتی بعد از عمری مبارزه برای دموکراسی دقیقا به  دلیل بومی و محلی کردن همه چیز و نفی عقل و معرفت گفت: من دموکراسی را به کشوری توصیه نمی کنم فقط می دانم ما آمریکاییها ازش خوشمون میاد نه بیشتر !


فرعیات مرتبطه:

۱-ما کلا زیاد رسم فکر کردن نداریم و هنوز نمی دانیم منظورمان از علم چیست-معرفت شناسی روشنی نداریم و لذا فلسفه علممان شیر بی یال و دم و اشکم است.

۲-فکر از صفر نمی آغازد و باید منابعی را ببیند و البته هرچند ابن سینا بخواند یا رورتی فرق دارند اما نباید فراموش کرد که هر دو نظر آدمیزاده اند و از قبل مسلم نیست رای مسلمان صحیح باشد و غربی خطا. البته که نباید از گنج خودی غافل شد اما این ضمانت نمی کند که ماتنها با منابع وطنی و بدون توجه به فرایندی که براین مواد خام صورت می گیرد بیشتر به صواب نزدیک شویم.

۳-لیس للانسان الا ما سعی لذا این غربی های فلان فلان شده به سبب تلاش هایشان حرف حساب-در کنار ناصوابهای بسیار-دارند که محرومیت از آنها فقر فکری می آورد.

  ر.ج  اصل مطلب و دیگر مطالب مرتبط. 

عصر تصویر جهان ودموكراسي تو روز روشن

هیدگر یکی از عوارض مدرنیته را تاکید بر دیدن و تصویر و غفلت از شنیدن و سخن می دانست .

برخي معتقدند علت عقب ماندگي سينما و رمان دینی ما اينست كه مباني ديني اسلام انتزاعي و معقول اند اما مسيحيت كه مبنايش تجسد و تجسم است (بحث تجسد خدا در مسيح) به دليل ذات تمثلي اش در اين زمينه پيشرفته تر است. مثلا ر.ج دكتر بلخاري.

 فيلم دموكراسي تو روز روشن تجربه اي بي پرواتر از گذشته در اين جهت است. در هرحال اغلب تضادي ميان حفظ تعالي با عمومي ساختن امور وجود دارد. عصر حاضر  عصر عمومي كردن همه چيز است كه آفتش ابتذال به معنای دقیق کلمه و فايده اش گسترش امكان هاست . براي بحث بيشتر درباره عمومی و دموکرات کردن همه چیز ر.ج کتاب بسیار مفید، خوش خوان و روشن گر آینده آزادی از فرید ذکریا ترجمه آقای دیهیمی که در فصول آخر به پدیده دموکرات کردن دین نیز پرداخته است.

در نهایت فیلم مذکور را می توان صرف نظر از دغدغه های سیاسی با این دیدگاه نگریست و با ارزیابی تاثیرش بر مخاطبین ، جوانب این قسم ملموس کردن دین در سینما را بررسی کرد.

تذکر: ایرادهای مذهبی فیلم گاهی خیلی تو چشم می زند مثلا ایرادگرفتن ستوده به موهای پسرش و بی اعتنایی به حجاب دخترش یا گناه دانستن استفاده از سهمیه!!!! که اصلا علت فتوای مذکور روشن نیست ...و یه نکته خیلی مبهم فیلم که معلوم نشد نیکی کریمی دقیقا به چه درد داستان می خورد؟

تاریخ دانشگاه در غرب

 

 پيش از پرداختن به موضوع اين نوشتار لازم است به اين پرسش پاسخ دهيم كه شناخت تاريخ دانشگاه در غرب چه اهميتي دارد؟ چنان‎كه پديدار‎شناسان مي‎گويند، براي شناخت امور بايد به «خود» آن‎ها رجوع كرد. تأكيد بر رجوع به «خود» اشيا از اين باب است كه بسياري از مواقع آن‎چه ما معرفت مي‎پنداريم، حضوري كاذب است. گاه از آن‎رو كه از پس حجاب پيش‎فرض‎ها به آن مي‎نگريم و گاه از اين‎رو كه چنان با آن‎ها در ارتباطيم كه هرگز درباره‎شان نينديشيده‎ايم و همين انس و آشنايي ما را از حقيقت آن‎ها دور كرده است. به اين ترتيب، شايسته است پيش از هر بحثي درباب دانشگاه از خود بپرسيم دانشگاه چيست؟ و يك گام مثبت در اين راه رجوع به سرآغازهاست:
لفظ دانشگاه از واژه لاتين universitas اشتقاق يافته است و به‎معناي اتحاديه اساتيد و دانشجويان است. در ابتدا واژه university براي اشاره به نهادهاي آموزشي ارجاع داشت كه مدرك ارايه مي‎كردند. در قرن نهم ميلادي تشكيل دانشگاه‎ها آغاز شد و در نيمه دوم قرن دوازدهم و قرن سيزدهم كه كليسا در اوج قدرت سياسي و اقتصادي بود، تلاش كرد مراكزي را ايجاد كند كه از طريق آن‎ها مدارس مختلف ديني را تحت مديريت واحد قرار دهد.
دانشگاه‎هايي چون آكسفورد، پاريس و كمبريج از همين زمان تشكيل شدند. اين دانشگاه‎ها در واقع مدارس ديني بودند كه در مدارج بالاي علمي آموزش مي‎دادند و تحت نظر كليساي كاتوليك اداره مي‎شدند. مردان جوان پس از آموزش سه علم خطابه، منطق و دستورزبان و بعدها با گذراندن دروس هفتگانه‎اي كه علاوه‎بر اين سه مورد شامل رياضي، جغرافي، موسيقي و هيئت مي‎شد، مي‎توانستند وارد دانشگاه شوند. به اين ترتيب، دانشگاه قرون وسطي در روش و دروس پيش‎نياز خود متأثر از ارسطو و سنت يوناني بود. ذكر اين نكته به‎جاست كه يونان مدت‎ها پيش از اين تجربه مؤسسات بزرگ آموزشي تحت نظر فلاسفه بزرگ را داشت: آكادمي افلاطون، لوكيوم ارسطو و مدرسه افلوطين مؤسساتي مهم و تأثيرگذار بودند، به‎طوري‎كه اغلب بسته شدن آكادمي در قرن ششم ميلادي به‎دست ژوستين اول را سرآغاز قرون وسطي مي‎دانند. دانشگاه يوناني هم محل آموزش بود و هم دانش‎آموزان در آن زندگي مي‎كردند. گاه از اين امر چنين استنباط مي‎شود كه دانشگاه يوناني شهري در شهر و محلي بود كه فلاسفه مي‎كوشيدند آرمان‎شهر خود را حداقل در مقياسي كوچك تحقق بخشند.
در هر حال با گذر زمان و افول كليسا و ساير مظاهر فرهنگي مرتبط با آن، دانشگاه‎ها نيز دچار ضعف شدند، به‎طوري‎كه براي مثال دانشگاه پاريس به‎عنوان برجسته‎ترين مركز علمي آن زمان، به‎شدت گرفتار ابتذال شده بود. با تغيير رويه فرهنگ غرب و اهميت يافتن هويت ملي، انسان‎مداري و تجديدنظر عمومي نسبت به نقش مذهب دانشگاه‎ها، رويه‎اي را در پيش گرفتند كه منجر به ايجاد دانشگاه پژوهش‎محور (research university) يا دانشگاه مدرن شد. اين دانشگاه‎ها به‎تدريج توجه خود را از تحقيقات مذهبي به رفع نياز‎هاي مردم و خود‎كفايي كشور معطوف كردند.
تأثير انديشمند آلماني «همبولت» بر اين نظام آموزشي چنان است كه گاه از لفظ دانشگاه همبولتي براي اشاره به اين ساختار آموزشي استفاده مي‎شود؛ ساختاري كه در آن به اهميت تجربه و آزمايش در كنار بحث نظري و پژوهش به‎جاي تقليد از مراجع فكري گذشته تأكيد مي‎شد. به اين ترتيب، دانشگاه برلين الهام‎بخش دانشگاه‎هاي عصر ملي‎گرايي بود. همچنين ديگر ويژگي‎هاي جريان روشنگري در سامان گرفتن دانشگاه به چشم مي‎خورد؛ در اين دوره تصور بسيار خوشبينانه و احترام‎آميزي نسبت به علم وجود داشت. دانشمندان، محققاني بي‎طرف و بركنار از هرگونه انگيزه‎اي جز حقيقت‎جويي تلقي مي‎شدند. لذا آزادي آكادميك به‎عنوان ارزشي مطلق و الزامي براي پيشرفت دانش به‎حساب مي‎آمد. علاوه‎براين با مطالعه رساله «روشنگري چيست؟» كانت كه بيانيه روشنگري دانسته مي‎شود به ابعاد ديگر اين دانشگاه پي مي‎بريم. خصوصياتي چون استقلال آدمي در فكر، اعتماد افراطي به توانايي‎هاي بشر، كنار زدن قيم‎هاي فكري، بدبيني به دين و اهل دين و تجربه‎باوري از جمله اين مواردند كه هنوز در آثار برخي متفكران مثلا گادامر (و شايد بسياري از اهل علم در ايران) با تحسين از آن‎ها ياد مي‎شود.
ادامه جريان صنعتي شدن و سلطه روزافزون اقتصاد بركليه اركان حيات بشر، دانش و دانشگاه را نيز از خود متأثر كرد. قرار گرفتن بازار در نقش مدير و مدبر ساير حوزه‎هاي اجتماع سبب شد دانش به اطلاعات بدل گردد و ارزش علم را بازار تعيين كند. آن‎چه تافلر از آن تحت عنوان جابه‎جايي قدرت ياد مي‎كند، بيان همين امر است. در اين وهله قدرت فيزيكي نبوده يا فلزات گران‎بها قدرت نيستند، بلكه علم جديد قدرت است، زيرا منبع پول و قدرت فيزيكي و سياسي محسوب مي‎شود. به اين ترتيب، اگرچه در ظاهر علم پادشاهي مي‎كند، درواقع ارزش في‎نفسه و معرفت‎بخشي آن مدنظر نيست. دانشگاه‎ها كارخانه توليد محصولاتي هستند كه در بازار رقابتي عرضه و به فروش مي‎رسد. پس علمي كه نتوان در بازار خريد يا فروخت، ارزشي ندارد. از اين پس، محقق در خدمت و كارگر صنعت است و بسته به سفارشي كه مي‎گيرد تحقيق مي‎كند. نماد اين دانشگاه‎ها دانشگاه فونِكس است كه به صراحت هدف خود را تأمين بيشترين منافع قرار داده است.
البته اين جريان مورد رضايت همگان نيست و بسياري از انديشمندان در پي تغيير اين وضعيت و احياي مجدد شكوه علم و دانشگاه‎اند، دانشگاهي كه بتواند به حقيقت‎جويي بپردازد، محققاني كه تاجرپيشه نباشند و مصلحت‎جويي نكنند، علمي كه بشر را اعتلا بخشد نه اين‎كه در خدمت نازل‎ترين اغراض او قرار گيرد، علمي كه بركنار از نتايج ناخوشايند و اسارت‎آور تكنولوژي باشد و... در اين راستا امروزه از دانشگاه پست‎مدرن سخن گفته مي‎شود كه اميدوار است به ارتقاي جايگاه دانشگاه منجر گردد. اين مباحث اغلب با مطالعه الگوهاي گذشته دانشگاه آغاز مي‎كنند و مي‎كوشند با تمييز مؤلفه‎هاي مثبت و منفي آن‎ها به پيشنهادي متناسب با وضعيت امروز دست يابند.
اين بررسي اجمالي به ما نشان مي‎دهد كه دانشگاه غربي همواره هماهنگ با ساير وجوه انديشه و حيات غرب پيش‎رفته است و تحولات آن نه مصنوعي و فرمايشي، بلكه نتيجه طبيعي اوضاع جامعه بوده است. حال آن‎كه به‎نظر مي‎رسد دانشگاه ايراني از ابتدا سوغاتي فرنگي و در ادامه نيز عضوي پيوند‎نخورده به بدنه فكر و حيات ايراني است. در عين‎حال، خودآگاهي دانشگاه غربي بسيار بالاست و از گذشته تا حال، افراد بسياري پيرامون جنبه‎هاي مختلف آن و نيز دانشگاهي كه هست و دانشگاهي كه بايد باشد به تفكر و تأمل جدي پرداخته‎اند (كانت، نيچه، هايدگر، ياسپرس، گادامر و... از اين قبيل‎اند) و آثار متعددي در باب ابعاد مختلف دانشگاه، ماهيت آن و نسبت آن با ساير نهادها و وجوه اجتماع نگاشته شده و مي‎شود. آگاهي نسبت به اين امر به ما امكان مقايسه دانشگاه ايراني با ريشه اصلي خود، يعني دانشگاه غربي را مي‎دهد و اگر به تأمل درست بينجامد، مي‎توانيم با درس گرفتن از تجربه‎هاي اين تاريخ، راه كوتاه‎تري براي بهبود دانشگاه‎ها بيابيم، از تكرار خطاها جلوگيري كنيم و دانشگاهي در خور فرهنگ و حيات خود بسازيم ان‎شاء‎ا

 

این مقاله در هفته نامه پنجره به چاپ رسید.

در نگارش این مطلب بسیار مرهون مباحث استاد گرانقدر آقای دکتر مصباحیان(استاد دانشگاه تهران) هستم.