تاریخ دانشگاه در غرب
پيش از پرداختن به موضوع اين نوشتار لازم است به اين پرسش پاسخ دهيم كه شناخت تاريخ دانشگاه در غرب چه اهميتي دارد؟ چنانكه پديدارشناسان ميگويند، براي شناخت امور بايد به «خود» آنها رجوع كرد. تأكيد بر رجوع به «خود» اشيا از اين باب است كه بسياري از مواقع آنچه ما معرفت ميپنداريم، حضوري كاذب است. گاه از آنرو كه از پس حجاب پيشفرضها به آن مينگريم و گاه از اينرو كه چنان با آنها در ارتباطيم كه هرگز دربارهشان نينديشيدهايم و همين انس و آشنايي ما را از حقيقت آنها دور كرده است. به اين ترتيب، شايسته است پيش از هر بحثي درباب دانشگاه از خود بپرسيم دانشگاه چيست؟ و يك گام مثبت در اين راه رجوع به سرآغازهاست:
لفظ دانشگاه از واژه لاتين universitas اشتقاق يافته است و بهمعناي اتحاديه اساتيد و دانشجويان است. در ابتدا واژه university براي اشاره به نهادهاي آموزشي ارجاع داشت كه مدرك ارايه ميكردند. در قرن نهم ميلادي تشكيل دانشگاهها آغاز شد و در نيمه دوم قرن دوازدهم و قرن سيزدهم كه كليسا در اوج قدرت سياسي و اقتصادي بود، تلاش كرد مراكزي را ايجاد كند كه از طريق آنها مدارس مختلف ديني را تحت مديريت واحد قرار دهد.
دانشگاههايي چون آكسفورد، پاريس و كمبريج از همين زمان تشكيل شدند. اين دانشگاهها در واقع مدارس ديني بودند كه در مدارج بالاي علمي آموزش ميدادند و تحت نظر كليساي كاتوليك اداره ميشدند. مردان جوان پس از آموزش سه علم خطابه، منطق و دستورزبان و بعدها با گذراندن دروس هفتگانهاي كه علاوهبر اين سه مورد شامل رياضي، جغرافي، موسيقي و هيئت ميشد، ميتوانستند وارد دانشگاه شوند. به اين ترتيب، دانشگاه قرون وسطي در روش و دروس پيشنياز خود متأثر از ارسطو و سنت يوناني بود. ذكر اين نكته بهجاست كه يونان مدتها پيش از اين تجربه مؤسسات بزرگ آموزشي تحت نظر فلاسفه بزرگ را داشت: آكادمي افلاطون، لوكيوم ارسطو و مدرسه افلوطين مؤسساتي مهم و تأثيرگذار بودند، بهطوريكه اغلب بسته شدن آكادمي در قرن ششم ميلادي بهدست ژوستين اول را سرآغاز قرون وسطي ميدانند. دانشگاه يوناني هم محل آموزش بود و هم دانشآموزان در آن زندگي ميكردند. گاه از اين امر چنين استنباط ميشود كه دانشگاه يوناني شهري در شهر و محلي بود كه فلاسفه ميكوشيدند آرمانشهر خود را حداقل در مقياسي كوچك تحقق بخشند.
در هر حال با گذر زمان و افول كليسا و ساير مظاهر فرهنگي مرتبط با آن، دانشگاهها نيز دچار ضعف شدند، بهطوريكه براي مثال دانشگاه پاريس بهعنوان برجستهترين مركز علمي آن زمان، بهشدت گرفتار ابتذال شده بود. با تغيير رويه فرهنگ غرب و اهميت يافتن هويت ملي، انسانمداري و تجديدنظر عمومي نسبت به نقش مذهب دانشگاهها، رويهاي را در پيش گرفتند كه منجر به ايجاد دانشگاه پژوهشمحور (research university) يا دانشگاه مدرن شد. اين دانشگاهها بهتدريج توجه خود را از تحقيقات مذهبي به رفع نيازهاي مردم و خودكفايي كشور معطوف كردند.
تأثير انديشمند آلماني «همبولت» بر اين نظام آموزشي چنان است كه گاه از لفظ دانشگاه همبولتي براي اشاره به اين ساختار آموزشي استفاده ميشود؛ ساختاري كه در آن به اهميت تجربه و آزمايش در كنار بحث نظري و پژوهش بهجاي تقليد از مراجع فكري گذشته تأكيد ميشد. به اين ترتيب، دانشگاه برلين الهامبخش دانشگاههاي عصر مليگرايي بود. همچنين ديگر ويژگيهاي جريان روشنگري در سامان گرفتن دانشگاه به چشم ميخورد؛ در اين دوره تصور بسيار خوشبينانه و احترامآميزي نسبت به علم وجود داشت. دانشمندان، محققاني بيطرف و بركنار از هرگونه انگيزهاي جز حقيقتجويي تلقي ميشدند. لذا آزادي آكادميك بهعنوان ارزشي مطلق و الزامي براي پيشرفت دانش بهحساب ميآمد. علاوهبراين با مطالعه رساله «روشنگري چيست؟» كانت كه بيانيه روشنگري دانسته ميشود به ابعاد ديگر اين دانشگاه پي ميبريم. خصوصياتي چون استقلال آدمي در فكر، اعتماد افراطي به تواناييهاي بشر، كنار زدن قيمهاي فكري، بدبيني به دين و اهل دين و تجربهباوري از جمله اين مواردند كه هنوز در آثار برخي متفكران مثلا گادامر (و شايد بسياري از اهل علم در ايران) با تحسين از آنها ياد ميشود.
ادامه جريان صنعتي شدن و سلطه روزافزون اقتصاد بركليه اركان حيات بشر، دانش و دانشگاه را نيز از خود متأثر كرد. قرار گرفتن بازار در نقش مدير و مدبر ساير حوزههاي اجتماع سبب شد دانش به اطلاعات بدل گردد و ارزش علم را بازار تعيين كند. آنچه تافلر از آن تحت عنوان جابهجايي قدرت ياد ميكند، بيان همين امر است. در اين وهله قدرت فيزيكي نبوده يا فلزات گرانبها قدرت نيستند، بلكه علم جديد قدرت است، زيرا منبع پول و قدرت فيزيكي و سياسي محسوب ميشود. به اين ترتيب، اگرچه در ظاهر علم پادشاهي ميكند، درواقع ارزش فينفسه و معرفتبخشي آن مدنظر نيست. دانشگاهها كارخانه توليد محصولاتي هستند كه در بازار رقابتي عرضه و به فروش ميرسد. پس علمي كه نتوان در بازار خريد يا فروخت، ارزشي ندارد. از اين پس، محقق در خدمت و كارگر صنعت است و بسته به سفارشي كه ميگيرد تحقيق ميكند. نماد اين دانشگاهها دانشگاه فونِكس است كه به صراحت هدف خود را تأمين بيشترين منافع قرار داده است.
البته اين جريان مورد رضايت همگان نيست و بسياري از انديشمندان در پي تغيير اين وضعيت و احياي مجدد شكوه علم و دانشگاهاند، دانشگاهي كه بتواند به حقيقتجويي بپردازد، محققاني كه تاجرپيشه نباشند و مصلحتجويي نكنند، علمي كه بشر را اعتلا بخشد نه اينكه در خدمت نازلترين اغراض او قرار گيرد، علمي كه بركنار از نتايج ناخوشايند و اسارتآور تكنولوژي باشد و... در اين راستا امروزه از دانشگاه پستمدرن سخن گفته ميشود كه اميدوار است به ارتقاي جايگاه دانشگاه منجر گردد. اين مباحث اغلب با مطالعه الگوهاي گذشته دانشگاه آغاز ميكنند و ميكوشند با تمييز مؤلفههاي مثبت و منفي آنها به پيشنهادي متناسب با وضعيت امروز دست يابند.
اين بررسي اجمالي به ما نشان ميدهد كه دانشگاه غربي همواره هماهنگ با ساير وجوه انديشه و حيات غرب پيشرفته است و تحولات آن نه مصنوعي و فرمايشي، بلكه نتيجه طبيعي اوضاع جامعه بوده است. حال آنكه بهنظر ميرسد دانشگاه ايراني از ابتدا سوغاتي فرنگي و در ادامه نيز عضوي پيوندنخورده به بدنه فكر و حيات ايراني است. در عينحال، خودآگاهي دانشگاه غربي بسيار بالاست و از گذشته تا حال، افراد بسياري پيرامون جنبههاي مختلف آن و نيز دانشگاهي كه هست و دانشگاهي كه بايد باشد به تفكر و تأمل جدي پرداختهاند (كانت، نيچه، هايدگر، ياسپرس، گادامر و... از اين قبيلاند) و آثار متعددي در باب ابعاد مختلف دانشگاه، ماهيت آن و نسبت آن با ساير نهادها و وجوه اجتماع نگاشته شده و ميشود. آگاهي نسبت به اين امر به ما امكان مقايسه دانشگاه ايراني با ريشه اصلي خود، يعني دانشگاه غربي را ميدهد و اگر به تأمل درست بينجامد، ميتوانيم با درس گرفتن از تجربههاي اين تاريخ، راه كوتاهتري براي بهبود دانشگاهها بيابيم، از تكرار خطاها جلوگيري كنيم و دانشگاهي در خور فرهنگ و حيات خود بسازيم انشاءا
این مقاله در هفته نامه پنجره به چاپ رسید.
در نگارش این مطلب بسیار مرهون مباحث استاد گرانقدر آقای دکتر مصباحیان(استاد دانشگاه تهران) هستم.
عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو