حداد عادل را به خاطر حقیقت دوست دارم.
به دلایل بسیاری تصمیم داشتم تا مدتها از هر اشاره مستقیم به مسائل انتخابات -که دیگر اسم خاص شده - پرهیز کنم اما حرفهایی هست که باید گفت و البته حرف من اصلا سیاسی نیست :
حدادعادل استاد خوبی است به هر معنایی که یک استاد می تواند واقعا خوب باشد:او با آن که هزارتا کار دارد،شما را بعد از فقط یک دیدار کوتاه می شناسد. خجالت نمی کشد بگوید بلد نیستم و رجوع کنید به فلان بزرگوار، احوالتان را دقیق می پرسد و یادش نمی رود به همه خانواده تان که همان دفعات اول سراغ همه شان را گرفته سلام برساند. در حالیکه هرلحظه فکر می کنید دیگر وقتم تمام شد بیشتر از قول و قرارش فرصت می دهد، نگهتان می دارد تا حتما بیسکویت یا چایی که تعارف کرده بخورید و یک سال بعد از آنکه دیگر پیش او پیدایتان نشده، سراغتان را از دوستانتان می گیرد اما ارزش او فقط این نیست.
حداد عادل آرام است، علی رغم همه نقلهایی که ممکن است از آن روز کذا در دانشگاه تهران شنیده باشید من آنجا بودم.دیدم که بچه ها چه شعارهایی دادند و حدادعادل فقط لبخندمی زد. می خواست با آنها صحبت کند اما سایر اساتید نگران بودند و اجازه ندادند. همه راه حل ارائه می دادند، عصبی بودند ولی او می خواست حرف بچه ها را بشنود. در آخر هم گفت نماینده بفرستند که نمی دانم چرا معترضین موافقت نکردند. نهایتا با بچه ها خداحافظی کردو با مراقبت مسئولین دانشگاه از دانشکده خارج شد، بی آنکه لبخندش یا صبرش را از دست داده باشد. اما مسئله من این نیست.
ارسطو می گفت افلاطون را دوست دارد ولی حقیقت را بیش از او دوست دارد. از زمان انتخابات تاکنون حدادعادل مورد بی مهری های زیادی من جمله از سوی اهل فلسفه قرار گرفته است.من قصد دفاع از فکر او یا اعمالش را ندارم لکن گمان می کنم حداقل اهل فلسفه باید به وفاداری به حقیقت احترام بگذارند و این صرف نظر از مواضع سیاسی و شخصی اهمیت دارد.
آنچه برای من مهم است وفاداری او به چیزی بود که حقیقت می دانست. روشن است که آنچه او در گفتگوی خبری و سایر موارد از آن دفاع کرد، با ترجیحات خودش مطابق نبود. با این حال به آن وفادار ماند. از میان آدم های زیادی که می توانستند به اقامه دلیل در باب صحت نتیجه بپردازند او این کار را کرد. در حالی که عواقبش برهمگان روشن بود. من حدادعادل را دوست دارم چون پای آنچه حقیقت می دانست ایستاد علی رغم هر مانعی که متصور بود و آنچه مایه نگرانی است مخالفت با موضع او نیست. مسئله این است که اگر اهل فلسفه نتوانند میان بحث و شخص تمایز قایل شوند وبخواهند با ابزاری جز دلیل و برهان به جنگ هم بروند چه انتظاری از دیگران است؟ به ما آموخته اند که ابناء دلیل باشیم ، گفتگو کنیم و هرچند هرگز نمی توانیم از از تعلقاتمان رها شویم در این جهت بکوشیم. آنچه برای من اهمیت دارد موضع حدادعادل نیست، ارزش خطری است که او در راه آنچه حقیقت می دانست-صرف نظر از صحت و سقم اندیشه وی -پذیرفت و نامهربانی آنان که اهل فلسفه و اندیشه می دانیم شان و به آنها نگاه می کنیم تا بیاموزیم. انتخابات و روز فلسفه گذشتند کاش با گذشتن آنها بزرگتر،معقولتر و صبورتر شویم.
عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو