جلوی آینه ایستاده. از رنگ دیوانه ی پیرهن زرد و سبزش خیلی خوشم آمده.  با لبخندی بزرگ نگاهش می کنم. حتما بابت همین است که به سمتم بر می گردد. بهش می گم :«پیرهنت خیلی خوشگله.مبارک» می گوید:«داشتمش اما نمی پوشیدم. می خواستم نو بماند.»چشمک می زند.

 رژ لب نارنجی اکلیلی ای را از کیفش در می آورد. کمی نگاهش می کند، انگار که شکسته یا چیزیش شده. بعد می زند.درش را می بندد.آدم هیچ وقت نمی تواند فکرش را بخواند. همان طور رو به آینه می گوید :«این را هم زیاد نمی زدم.خیلی خوشگله. می ترسیدم تمام بشه. می خواستم فقط واسه اون بزنمش. »

قضیه را می دانم. آخه آدم این جور موقع ها باید چی بگه.چه جوری می شه دلداری داد. باز هم مثل همه ی موقعیتهایی که یک نفر پیشم ، تبدیل به خودش می شود، لال می شوم. کفرم بالا میاد.

در رژ را دوباره باز می کند.باغیظ می مالد روی لبش. انگار بخواهد یه بارکی همه اش را تمام کند. با دستمال اشک سیاهش را پاک می کند. لبخند می زند .می گه بیا بریم پیش بقیه.