بالاخره گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که انقلابهاتان را کرده اید  و به ما که رسیده شاه شده اید.خودتان اینطور ساختیدمان. اما حالا از ارزش هایتان خوشتان نمیاد. او هم گفت :"نه خوشم نمی آید."

خب راستش دلم می خواست دردش بیاید ، دلم می خواست بگوید "بچه تو می دانی ارزش یعنی چی؟ تو می دانی من چرا با این مرد ازدواج کردم؟ یا چه طور؟ "و من بگویم "بله می دانم.آن مهریه های عجیبتان ، تشریفات نداشتنهاتان انقلابی گیریهاتان *را می دانم که حالا حرصم می گیرد از فکرتان، زندگی تان، ارزشهای طاغوتیتان."

اما عیشم را منقص کرد و گفت از این ارزشها دیگر خوشش نمی آید. بماند که از این صراحتش با خودش و من، خوشم آمد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که "نمی دانم" توجیه اشتباه نیست. برو بدان.

گفتمش. یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ...

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که چرا نمی رود عین بچه ی  آدم، تلاش کند تا به محبوبش برسد و دست از این تنبلی و شهیدنمایی و ناکام نمایی بردارد.

گفتمش.یعنی مدتها بود که می خواستم اما نمی شد تا اینکه خودش بهانه اش را داد و من هم گفتمش که ..

کلی نگفته دم دهانم هست که اگر کسی مراقب نباشد به سمتش شلیک می کنم. مثلا حاج خانم که اگر باز برایم دلسوزی کند می گویمش:می توانم اما نمی خواهم شبیه او شوم. اگر آن آقا برایم منبر"خودت باش" برود می گویمش خودت،خودت باش زیر بار این یکی ادا نرو. اگر دکتر دور روشنفکرانه بردارد رفتارش با زنش را بهش یادآوری می کنم، اگر...

و بعدش؟ از همین بعدش می ترسم.

باید راه خوب و غیرمسلحانه ای پیدا کرد و چیزهایی را گفت، تا چیزهایی درست شود و اگر نشد هم، نگفته ها خفه مان نکنند.

*گیری: تلفظ اصفهانی "گری" مثل انقلابی گیری، لوطی گیری...