1

همان طور که با دکتر حرف می زنم، می رسیم به ورودی یک پارک. دیگر راهمان جدا می شود. ایستاده ایم به صحبتهای پایانی که ناگهان هر دو متوجه حرکات عابران اطرافمان می شویم: مسیرشان را از ما دور می کنند، روسریشان را جلو می کشند، زوج ها وانمود می کنند با هم نیستند، اطرافمان یک دایره ی بزرگ خالی، یک دایره ی پر از ترس است و نفرتی که از سرهای زیر انداخته باز هم حس می شود.

دکتر ریش دارد و من چادر. یک پایان تلخ عینی است بر گفتگوی شیرین انتزاعی مان.

2

مغازه خالی است.من هستم و آقای رئیس و دوتا دختر فروشنده.  دخترها حدودا بیست ساله اند. خسته، گرسنه و جوان. با هم حرف می زنند. بعد یک هو هوس می کنند همان طور که ته مغازه دور از نگاه آقای رئیس هستند، مثلا برقصند. عاشقشان می شوم. صدای خنده شان توجه آقای رئیس را جلب می کند.سرک می کشد .نگاهی به من و ناگهان با شتاب و غیظ می آید. فحش می دهد. دخترها غمگین تحقیر شده مثل گل های له شده به گوشه ای می چسبند.

شجاعتم را جمع می کنم و قبل از رفتن با آقای رئیس دعوا می کنم. لبخند می زند اما من نفرت را در چشمهایش می بینم. می گوید بالاخره باید به اینها تذکر داد. نمی گوید اما می دانم از من ترسیده ، از چادرم. دخترها به خاطر من فحش می شنوند.

3

نتیجه ی سیاستهای حجاب و عفافمان فقط همین است که از ما بترسند، از ما متنفر باشند، از ما که بی تقصیریم، از ما که عقیده و عمل مان قربانی است، قربانی نفرت، ترس و بیش از همه بی خردی.