دنیای لابدها


ما در دنیای فکرها و حرفهای لابدی زندگی می کنیم:

لابد همه چی روبه راه است که خبری ازش نیست

لابد خوشحال است که حرفی نمی زند

لابد خوشش نمی آید که با ما نمی چرخد

لابد مشکلی نیست

لابد به کمک احتیاج ندارد

لابد ....

پس این همه حرف که می زنیم، به چه کار می آید؟ چه می گوییم ؟آن همه سوالهای بیهوده، کنجکاوی های متجسسانه چه را هدف می گیرند؟

چه می کنیم که نمی فهمیم گرفتارست که خبری ازش نیست، غمگین است که حرف نمی زند، نمی گذارندش که با ما نمی چرخد، ....

او نمی گوید و ما نمی پرسیم.

حیا می کند که نمی گوید یا فکر می کند لابد می دانند، لابد برایشان مهم نیست، لابد کاری از دست کسی بر نمی آید.

نمی پرسیم چون نمی خواهیم بدانیم، نمی خواهیم آرامشمان به هم بخورد، نمی خواهیم بدانیم که بعد غصه مان شود، که فکری شویم که بلکه مجبور شویم برایش تلاش کنیم و راه حلی پیدا کنیم.

تنبلانه "لابد لابد" می گوییم و بی اعتنا می گذرانیم، بی امید، بی تغییر، در سکون و سکوت.لابد این طور بهتر است. لابد همه چیز همان طور که هست، خوب است.

 

ممیزی زنانه

 وبلاگ نویسی نوعی خودنمایی است.شخصی نویسی خودنمایی تر.

 از شخصی نویسی خوشم نمی آید. به بیان دقیق خوشم می آید اما می پرسم چه فایده؟ در حرفهای غیر شخصی ات خیری هست که شخصی هم بنویسی؟

اما همیشه وسوسه اش بود و هست.وسوسه ی حرف زدن، درد و دل کردن.خود بودن.

اما زنها عادت به خودسانسوری دارند.کلی زن می شناسم که فرهیخته و اهل قلم و می خواهند و می توانند وبلاگ بنویسند اما نمی نویسند، چون آن را نوعی خودنمایی،احیانا بی حجابی و نهایتا بی حیایی می دانند؛ یا نهایتا با اسم مستعار و احیانا تظاهر به مذکر بودن+عذاب وجدان از این دروغ ، می نویسند یا دیر به دیر یا به شدت "شخص زدایی شده"

درست همان طور كه رو می گیرند و صورت مي پوشند.

اما من "از "اینجا دوستی ندارم.دلم می خواهد با آدمهایی ،اینجا دوست شوم و برای دوست شدن باید حرف زد.

اما سوای فایده، شخصی نویسی چه اهمیتی دارد؟اینجا از ما چیزی نمی ماند.می نویسی که بمانی؟

به قول سالینجر نوشتن چیزی نیست جز مذهب شخصی تو. اما  این همه عاشق نوشتن و خوره ی کتاب و بلاگر  و نت باز و کلمه باز این مذهب را عوامانه نکرده؟ من هم در نوشتن يك عامي ام.

انگار  دارم دچار نوشتن مرضی میشم.آن چه لازم است را نمی نویسم.آنچه نباید را مدام می خواهم بنویسم.اسمش را بگذاريم استكتاب مثل استسقا، نوشتن مرضي.

 دلم می خواهد-گاهی-در اینجا را تخته کنم.

برای تو و تو، دوست و آجی

اصلا قبول نیست که در یک روز هر دوتان بگویید می خواهید بروید.

چه بگویم؟ چه بنویسم؟ که غصه  تان بیشتر نشود و نمک به زخمتان نشود و  ......

دوری تان مرا نمی کشد البته.خب همین سخت است دیگر.این که باید با دوری تان زندگی کنم....

می روی و خانه ی دل مرا

عنکبوتها اجاره می کنند.

در پناه خدا باشید ای همه ی دورها،دوستها، عزیزها.