روایت زنانه از فوتبال / روایت مردانه از خیلی چیزها
روایت زنانه
ذوق زده می آید می گوید: امشب بازی داریم.
-چی کجا
- الللللللللللللل کلاسیکو. اگر گفتی کجا با کجاست؟
درست می گویم. بهم افتخار می کند.
از جهان وطنی اش لذت می برم، از کلاس سلیقه اش که اصلا نگاه به دربی پایتخت نمی کند، از اینکه تیم اصفهانی محبوبش هم بیشتر به خاطر مدیریت حرفه ای شان است، می رود تا با همه ی همه ی رفیقهایش کل بیندازد و کری بخواند.
دلم می خواهد همه ی پسرهای سرزمینم همین قدر قشنگ طرفدار تیم ها و بازیکن ها بودند، همین قدر آرام، که حس تعلق دارد، با رفقایش کل می اندازد، کری می خواند اما وقت باخت گریه نمی کند، شیشه نمی شکند، فحش ناموسی نمی دهد، اصلا سر همین آقایی اش شد که دیگر قید ورزشگاه رفتن را زد، به جان کسی نمی افتد، اصلا خون خودش را کثیف نمی کند _راستی بعضی اصطلاح ها چه دقیق اند _ .
*************
روایت مردانه
بوم بوم ...فحش فحش...صدای بدو بدو ...در اتوبوس شهری پر آدم.
یک دختر و پسر سوار می شوند، صدای عربده ی پسر دیگری از خیابان می آید. راننده در را می بندد. پسر می پرد از در جلو بالا. داد می کشند فحشهایی که می دهند در سطحی از دشواری است که اگر فرانسه حرف می زدند بیشتر می فهمیدم البته کلمه ی مقدس "مادر" را تشخیص می دهم. چاقو دستشان است. دختر جدایشان می کند.بالاخره می رود پایین. پسر همراه دختر که تا حالا در می رفت، می رود دنبالش. دختر می کشدش داخل.
***
دو تا ماشین روبه روی هم.یک ذره یکی شان کج کند، آن یکی رد است. راننده ها مردهای میانسالی اند.می آیند پایین به : تو برو. تو برو. و دعوا و من نگران چند دقیقه دیگرم و یاد خدا بیامرز داداشی افتاده ام و این همه دعوای مسخره ی آقایان راننده.
***
حقیقتا اهل قضاوت جنسیتی نیستمِ اما دلم می خواهد دفعه ی بعد که کسی از منطق و عقلانیت مردان در مقابل زنان برده ی احساس حرف زد، باهاش مردانه صحبت کنم، مثل مردان فوق!
راستی آن همه شعرهای عالم را بیشتر مردها سروده اند؟البته این که بد نیست.

عقل در فعلیت خود زندگی است. ارسطو