شکوفه های دکتری

شکوفه ی دکتری ای که من به "مبارک باد قبولی اش"این را نوشته ام، واردتر از این حرفهاست. اما چه کنیم دل سوزی خواهرانه است و خاطرات عیدانه و عزیز عزیزم بودنش و ...

جنابان سیب و ماهی ان شاء الله همیشه خبرهای خوشتان را بشنویم.شادی تان، شادی ماست.

تذکر: بزرگوار ما بهانه ی پست اند، نه مخاطبش.به خصوص در موارد پایانی.

1- زودتر موضوع پایان نامه تان را مشخص کنید.

2- از حالا تصمیم بگیرید می خواهید از فرصت مطالعاتی استفاده کنید یانه، شرایط را بپرسید، زبان و تحقیق و سایر مقدماتش را فراهم کنید.

3-هر مقاله ای برای درسهایتان می نویسید سریعا برای چاپش اقدام کنید.بعدا نمی شود.

4- احتمالا فکر می کنید حالا کلاس دارید و بهتر است کارهای دیگر را موکول کنید به دو سال دوم.اصلی هست که می گوید زمان رو به کاهش است.لذا حال را دریابید.

5-فکر کار باشید.تجربه کسب کنید. رزومه تان را پر کنید و در رزومه علیکم بالمقاله علمی پژوهشی.

6-فکر کار باشید اما هول نکنید. نروید یه جای دوووووووووور خودتان را آویزان کنید که گیر بیفتید.

7-روی موج نروید.آرامشتان را حفظ کنید و صرف مد و جوگیری درباره ی کار یا بورس یا سفرخارجی تصمیم نگیرید.

8-تا هنوز دکتر نشده اید، شیطنت کنید.اما اسراف نکنید.

9-تخصصی کار کنید.اما "یک کاره" نشوید.

10-از سایر حوزه ها غافل نشوید.به خصوص در آغاز ممکن است کارهای غیر مرتبط با تخصصتان سرراهتان قرار بگیرد.اگر می توانید از آنها صرف نظر کنید، به تخصصتان برسید.

11-ارتباطاتتان را گسترش دهید.

12-ای حلزون

از قله ی فوجی بالا برو

ولی آرام آرام

13-لیس للانسان الا ماسعی

حرص نخورید .اگر واقعا خوب باشید، به زودی جای خوبی پیدا خواهید کرد.

14-جنبه داشته باشید.دکتری قبول شدن آسان است.آدم شدن سخت است.

ای خاک تیره

چندی پیش جیغ و جار حروف ژانری نو در ادبیات مملکت کشف کردند به نام "خاک بر سر نامه " که محتوای آن ذکر بی عرضگی ها و بی لیاقتی های ما توسط خودمان است و مثلا "جامعه شناسی نخبه کشی" یک نمونه ی باکیفیت آن است.

آن روز من بر آن بودم نگارش این متون کار "مفیدی" یا حتّی "درستی"نیست و باید به سمت پیشنهادهای ایجابی رفت و از این داستان ها.

اما امروز چنان مستم از باده ی این مدّت که می نویسم و از این چیزی که می نویسم، متنفرم:

- "غربی ها"به قول ما، در توهین به رسول خدا، فیلم ساخته اند. ما به نشانه ی اعتراض فیلم "محمّد رسول الله" را پخش می کنیم که باز غربی ها ساخته اند. ای خاک تیره چرا ما بعد این همه سال هنوز خودمان یک فیلم درباره ی پیامبر نساخته ایم؟

-گوگل را تحریم می کنیم.بعد می بینیم که ای خاک تیره، زندگی خودمان رسما فلج شده است.

- بعد که تحریم می کنیم می شنویم یک جاهایی مثلا پلاس را فیلتر هم کرده اند -طبیعتا چون قهریم، نمی رویم چک کنیم- اما ای خاک تیره اگر فیلترینگ، عمل خودجوش ما را چنین بی رحمانه داغان کرده باشد ، چه؟

- خب طبیعتا باید پیرامون گرانی و دلار هم بگویم ای خاک تیره.

 اما نمی گویم چون اقتصاد در تخصصّ من نیست.

اما من ، در اقتصاد هستم

و الله یرزق هم چنان

و ما این شکایت را به او خواهیم برد.امّا خودمان را ذلیل نخواهیم کرد.

 اما دلم نمی آید این را نگویم که ای خاک تیره! آیا صداوسیما فکر می کند هر چه بیشتر از اعتصابات و اعتراضات اقتصادی اروپا  خبر می دهد، قلوب ما شادتر می شود؟ 

-اگر 4 نفر می توانند یه شبه اقتصاد کشور را بپکانند، ای خاک تیره چرا 4 مسئول اقتصادی نداریم که اقتصاد مملکت را یه شبه درست کنند؟

-ای خاک تیره چرا ما جز مرور مصائب کاری نمی کنیم؟ نمی توانیم؟ نمی خواهیم؟ نمی شود؟

از من می ترسند

1

همان طور که با دکتر حرف می زنم، می رسیم به ورودی یک پارک. دیگر راهمان جدا می شود. ایستاده ایم به صحبتهای پایانی که ناگهان هر دو متوجه حرکات عابران اطرافمان می شویم: مسیرشان را از ما دور می کنند، روسریشان را جلو می کشند، زوج ها وانمود می کنند با هم نیستند، اطرافمان یک دایره ی بزرگ خالی، یک دایره ی پر از ترس است و نفرتی که از سرهای زیر انداخته باز هم حس می شود.

دکتر ریش دارد و من چادر. یک پایان تلخ عینی است بر گفتگوی شیرین انتزاعی مان.

2

مغازه خالی است.من هستم و آقای رئیس و دوتا دختر فروشنده.  دخترها حدودا بیست ساله اند. خسته، گرسنه و جوان. با هم حرف می زنند. بعد یک هو هوس می کنند همان طور که ته مغازه دور از نگاه آقای رئیس هستند، مثلا برقصند. عاشقشان می شوم. صدای خنده شان توجه آقای رئیس را جلب می کند.سرک می کشد .نگاهی به من و ناگهان با شتاب و غیظ می آید. فحش می دهد. دخترها غمگین تحقیر شده مثل گل های له شده به گوشه ای می چسبند.

شجاعتم را جمع می کنم و قبل از رفتن با آقای رئیس دعوا می کنم. لبخند می زند اما من نفرت را در چشمهایش می بینم. می گوید بالاخره باید به اینها تذکر داد. نمی گوید اما می دانم از من ترسیده ، از چادرم. دخترها به خاطر من فحش می شنوند.

3

نتیجه ی سیاستهای حجاب و عفافمان فقط همین است که از ما بترسند، از ما متنفر باشند، از ما که بی تقصیریم، از ما که عقیده و عمل مان قربانی است، قربانی نفرت، ترس و بیش از همه بی خردی.